هفته خیلی سخت و مزخرفی را پشت سر گذاشته ام و حس می کنم بسیار هفته ی کم باری بود. باید سالاتی که هیچوقا دوستش نداشتم می خواندم و نخوانده ام! اصلن حس می کنم وقتی قرار است درس به این مزخرفی رت بخوانم دست دلم به خواند نمی رود. اصلا حس خوبی نسیت بی حسی! خودم را چشم زده ام گویا! فکر می کنم لازم بود درس دیگری می خواندم، درسی آسانتر مقلا، رشته ای سبک تر حتی! اصلن دختر را چه به این درسها و این همه ریاضیات و چیزهای سخت که او را از دخترامگی هایش دور می کند!  دختر باید ظریف بماند نه اینکه از کله صبح تخته گاز ریاضیات فرو کند در ذهنش و همیشه خسته باشد و نتواند کتابی ورق بزند حتی!
دلم می خواهد این درس های وامانده زودتر تمام شوند و این پایاننامه وامانده تر زودتر شروع! اصلن حس خوبی نیست خواندن درسهاییی که دوستشان نداری و نمی توانی هضمشان کنی و از آن بدتر دانی که این ترم با کلی warm reading همکلاسی و خبری از زیر نمودار بردن نیست و از همه اسف بار تر استادی داری که هر لحظه تهدید می کند که شما فلانید و پاس نمی شوید و . . .
در حالی که خود او کلهم زیر ده جلسه به کلاس آمده و هر یک جلسه یک فصل کامل را مثلا درس داده است...
من بشدت خسته ام
بشددددت
پلاس 1 اینجا برف می بارد
پلاس 2 پاییز دارد می رود . . . من این فصل سفید پوش را دوست ندارم
پلاس 3 عکس برفی مثلا . . .