بعد از یک ترم پر از دغدغه سلام
به لطف خدا و تلاش شبانه روزی خودمان و بیدار موندنای یک سره تا لحظه امتحان و یک ماه بیرون نرفتن و زمین نذاشتن کناب و حتی مرور روابط سیالات تو خواب و فقط درس خوندن و درس خوندن و درس خوندن، امتحانا تموم شد و من بعد از چهار روز هنوز باورم نشده امتحانا تموم شده و من میتونم بدون استرس بخوابم! البته اومدن نمره ها هم مصیبتیه اما خب به نظرم این ترم برعکس ترم قبل از تلاشم راضیم. ترم قبل بابت مشکلات یهویی ایجاد شده و رفت و آمد به جایی که خدا قسمت کسی نکنه، درس و نه تنها کنار گذاشتم و تمام مدت عذاب وجدانش همرام بود! هرچند هنوز هم معتقدم دخترا لازمه رشته های لطیف تریو بخونن اما متاسفانه واسه من جدا شدن از ریاضیات مرگه! و حتی معتقدم که اگه ریاضیات نخونده بودم هیچوقت نمیتونستم بنویسم و من برای نوشتن خلق شدم، حالا حتما نه وبلاگ، خیلی چیزهای دیگر که باید خواننده مورد نظرشان از راه برسد تا بخواندشان!

در مدت امتحانا برامون گوشت قربونی آوردن و من اول که دیدمش گفتم "قربونی یعنی این بقیه ش سوسول بازیه!( شوخی! به تبعیت از نت نوشته ها!)


و یک چیز دیگه هم توجه هم رو جلاب کرد! اینکه چرا پاکنم از این نقطه،یعنی از مرکز دچار کندگی شد!(درست گفتم؟(


و چرا به جا چسبیمون انقدر چسب چسبوندیم! واقعا یعنی چی این کار! این چسبا که بلا استفاده ان!


و بعد از امتحانا این نوشته رو میز کبابی شهرمون! خیلی حالمو خوب کرد،نمیدونم! هرچه قدر هم که این کار وظیفه باشه، به نظرم زیباست!


و خوشحالم که فرصت کتابخونی و رسیدگی به گلهام فراهم شده و میتونم سو و شون خونی رو شروع کنم! کتابی که از دبیرستان دلم می خواست بخونمش و هر بار به بهونه گرونه و واسه سن من نیست و ... خوندنش عقب می افتاد. از همه مهمتر اینکه گل پیچکم بعد از سه ماه یه دونه برگچه(برگ کوچک بهش اضافه شده و این منو ذوق زده می کنه!) 


و غمناک ترین حالت این روزها که با بارون و سرما به غم انگیزترین حالت تهران تبدیل شده!

ین روزها و این غم بزرگ ممتد که تموم اتمسفر شهرمون و شهرتون و مخصوصا پایتخت رو فراگرفته تموم لذت بعد امتحانات رو ازم صلب کرده و من عمیقا این روزها غمگینم و دلواپس زیر آوار مونده ها و برای مردم استان من یادآور حادثه تلخ زلزله چندین سال پیشه که هنوز داغش تازه ست و من نمی فهمم اینکه میگن خاکشون سرده یعنی چی! مگه میشه خاکی که عزیزت رو بغل کرده سرد شه واست؟ این جملات روشنفکرانه رو فقط روشنفکرایی میگن که تا حالا داغ ندیدن(انشاالله باز هم نبینن)، ولی وجدان چی میگه؟ میگه با این حرفا دلشو بسوزون؟! مدتها بود که من از اخبار فاصله گرفته بودم، نه واسه اینکه بی تفاوتم نه، واسه اینکه عمیقا افسردم می کرد و منو از زندگیم مینداخت، من بلد نبودم مدیریت کنم احساسمو، واسه همینم ازشون فاصله گرفتم، اما این روزا هر یه زبونه آتیش که بیرون می زنه دلم میخواد بمیرم واسه خونواده هاشون که جوونشون اون زیره و کاری از دستشون برنمیاد! و اونا بیشتر از ما تا لحظه آخر امیدوارن سالم بیرون بیارن جووناشونو! من هنوزم امید دارم،امیدوارم . . .

این هم از محبت مردم شهر من قبل از برنامه ریزی واسه یادبود، همون روز اول!


امیدوارم آخرین مصیبتمون باشه . . .