همین دیروز مانتوی جدیدی خریدم
و برای کمی اصلاحیات پیش خیاط بردم
همین امروز که تحویلش گرفتم
متوجه شدم یقه اش را وقت اتو زدن سوزانده،جیب هایش کثیف شده اند و چند جا هم دررفتگی پیدا کرده و پر از چین و چروک هم شده است. حتی عذر خواهی هم نکردند و خانم و آقای خیاط و اذعان داشتند که "ما تحویل گرفتیم همینطور بود."
وقتی به خانه برمیگشتم.
تمام راه فکر میکردم که چقدر شبیه تو بودند. توام وقتی که از راه رسیدی،احساسات من ساده و بی غل و غش بودند. آنقدر ساده که همه چیز،آن بود که تو میگفتی! مثل آن جمله معروف که "تو بگو باران،من خیس میشوم"
نه دررفتگی داشتند و نه چین چروک
آنقدر صاف زلال که خودت هم میدانستی من تنها کسی هستم که خود واقعیت برایم عزیز است.
اما وقتی تو هم مثل خیاط باشی ها،نپذیرفتی این سوختگی ها،این در رفتگی ها و چین و چروک ها تقصیر تو است، حساب و کتاب کردم و بدکاریم را صاف کردم و رفتم.
میدانی! وقتی به خانه رسیدم، تصمیم گرفتم مانتوی جدید یک بار تن نزده را پشت در بگذارم. همان که دیروز با اشتیاق خریدمش. پشت در بگذارم که شاید برازنده تن دختر دیگری شود، شاید هم شهرداری آمد و قاطی بقیه زباله ها آن را هم برد. مثل تو که شاید برازنده دختر دیگری شوی، مثل احساس من به تو که در زباله سوز میسوزد.
با همه ی این سوختن ها و ندیدن های تو، بزرگ شده ام،آنقدر بزرگ که دوست داشتن ها و دوست داشتنی هایم را پشت در رها میکنم و با لبخند وارد خانه میشوم و به روی خودم نمی آورم که امروز هم از دوست داشتنی ام گذشتم،راحتتر از قبل! راحتتر از تو!


پ ن 1 بعد از یک ماه و 15 روز می نویسیم!

پ ن 2 عکسگرافی

عکس اول : مشهد بودیم با خواهر جان دوتایی! یکی از بهترین سفرهایِ مشهدِ عمرم بود! با اینکه کل اقامتمون 4 شب بود اما خیلی طولانی گذشت! گویا امام جان میدونست ما چقدر به این خلوت طولانی و شیرین نیاز داشتیم.

بهمون نون حرم و گل های حرم یکهویی رسید و صدای نقاره خادمارو شب آخر شندیدیم. خلاصه اینکه گویا امام رضا خادماشونو مامور کرده بودند که ببرامون این سفرو به بهترین شکل ممکن رقم بزنن. :)

و اکثر بچه های وب نویس تو ذهنم بودن و دعاشون کردم! مخصوصا هم شهری های عزیز مگی و مبهم جان و آقای معلم لافکادیو و آقای فوق لیسانسه، هولدن! بقیه قدیمیایی هستن که دیگه نمی نویسن! واقعا نامردی نیست که نیستین؟!


عکس دوم: دقیقا سه روز بعد از رسیدن ما به شهر عزیزمان،برف به طرز عجیبی همه جارو سفید کرد، مثل برف سال 83 و 86مون! در ادامه عکس هایی رو میبیند که به جز دوتاش(دیگه خودتون تشخیص بدین) از دانشگاه گرفته شدن! و ما اعتقاد داریم برف یعنی این و بقیه ش سوسول بازیه!


عکس سوم: در ادامه برف دانشگاه،تموم نشدن مقدمه کارای پایاننامه یه معضله و نبودن استادا و گرفتن ایرادایی که بدون راهنمایی انتظار دارن خودت برطرفشون کنی یه مهضل دیگه ست! امیدوارم ختم بخیر شه! عکسی که میبینید حالت انتظار یه دانشجوییه که دقیقا 5 ساعت منتظر اومدن استاد راهنماش بوده!

عکس چهارم: بهار نزدیکه و بازار دوتا غذا تو شهر ما تو این هوای سرد گرمه! یک کباب کثیفای خ شریعتی و دو باقلاهای وسط بازارمون!


و در نهایت عکس پنجم: بهار نزدیکه و هنوز هوا سزده. من بهارو دوست دارم، بهارم مثه پاییزه برام. فقط فرقش اینه که غمشو فقط عده خاصی می فهمن! اون عده ای که بهار یه سالشون خیلی عجیب گذشته . . .

انشاالله امسالتون همون سالی باشه که منتظرشین، پر از اتفاقای خوب پر از دلخوشی پر از رنگ پر از عشق و مهمتر از همه پر از سلامتی! این آخریو من خیلی واسه همتون می خوام. خیلی خیلی خیلی!