تابستان زود به خانه ی ما رسید. :)



دیروز با همکلاسی ها، بعد از بازدید رفتیم به رستورانی که در زیر شاهده می فرمایید!

 "پلاکباب"(چلو کباب)ی که به بدن زدیم خیلی خیلی خیلی عالی بود. اما غروبش از دماغم درآمد...



هم بازیِ بچگی هایمان به طرز ناگهانی دچار ایست قلبی شد و از دیشب بیمارستان بستریست.

نمیدانم چرا همیشه اتفاقهای بد برای بی آزارها می افتد. نمیدانم چرا حق پدر به آن مظلومی و مادر به آن آرامی این مصیبت عجیب است...

خدا به پدر و مادرش ببخشایدش...