جامـ جهانی چشمـ هایتـ


خسته بودم ! از کلاس های پشت سر هم و دانش آموزانی که نه قبل از کلاس درس می خوانند  تا اشکالاتشان را برطرف کنند و نه بعد از آن، تا حداقل نمره قبولی بگیرند. عادت کرده ام برای رفع این خستگی ها، با شانه هایی آویزان، سر خیابان حافظ را بگیرم و شهر را دور بزنم و در نهایت سر از  کتابفروشی آقای فرازمند بیرون بیاورم. دیروز ساعت حدودا 6 به سبزه میدان رسیدم. کم پیش می آید که در خیابان رفتار آدم ها توجهم را جلب کند اما، پسرک 27-8 ساله ی ته ریش دارِ چهارخانه پوشِ عصای سفید به دست که دل دل می کرد از خیابان رد شود و نمی توانست مرا ترغیب کرد که به بهانه نگاه کردن لباس ها جلوی ویترین بوتیکی رژه بروم. منتظر بودم جوانمردی از راه برسد و کمکش کند که عرض خیابان را طی کند. گویا انتظار بیجایی بود و بعد از یک ربع درگیری با خودم که بالاخره دوربین مخفی هست یا نه، دلم را به دریا زدم و جلو رفتم.

+ سلام

برگشت سمت من، سمت صدا

- سلام

 صدایش شبیه صدای تو بود، مُسکن داشت.

+ می خواید از خیابون رد شید؟

- بله

نکند خودت باشی؟ مگر می شود یک نفر اینقدر بی رحمانه صدای تورا داشته باشد؟

+ اجازه میدید کمکتون کنم؟

- ممنون میشم.

لبخند زد، خط لبخندش هم شبیه تو بود.

دستم را پایین تر از دستش روی عصا گذاشتم و با هم از عرض خیابان عبور کردیم.

فکر کنم هم قد توست. 183؟ بیشتر؟ کمتر؟

بالای جدول که رسیدیم دستم را از روی عصا برداشتم.

عینکش را برداشت و گفت: متشکرم

به قول چیستا یثربی قلبم مثل بستنی آب شد و ریخت زمین.

این بی رحمی نیست که یک نفر حتی چشمانش هم شبیه تو باشد؟

حتی برقش هم ولتاژ با برق چشمان تو باشد؟ 220 ولت ؟ بیشتر؟

گفت: مشتکرم ها!

مثل تو بود. طلبکار بود.

درست مثل تو بعد از حذف ایتالیایی که تو طرفدارش بودی و قهرمان شدن آلمانی که من!

اما چشم هایش می درخشیدند.

مثل شمش طلا!

مثل گوی های گوشواره ام!

اصلا مثل جامِ جام جهانی!

گفت: خانوم؟

به خودم آمدم. تو، او نبودی!

گفتم: کاری نکردم.

لبخند زد.

عینکش را به چشمش زد.

عصایش را به زمین زد و رفت.

نمی دانم چقدر طول کشید تا از انتهای خیابان لاکانی ناپدید شود.

کیفم را روی شانه ام جابه جا کردم و کتابهایم را محکم تر از قبل بغل کردم و آرام زمزمه کردم:

" چشم های تو قهوه ی ترک است، ابروانت هوای کردستان
خنده هایت کلوچه ی فومن، گریه های تو چای لاهیجان

مثل اخبار تازه می مانی، که به چشم کسی نیامده ای
نکند ناگهان یکی برسد، برساند تو را به گوش جهان

ماه خرداد* بی تو می گذرد، حیف این هفت تیر خالی نیست
من خودم پیش پیش می میرم، دیگر این قدر ماشه را نچکان"


پـ ن 1 در شعر اصلی خرداد، مرداد است!

پـ ن 2 شاعر: آرش پور علی زاده

پـ ن 3 این یک خاطره واقعیست :)

پـ ن 4 محل نگارش کتابخانه مرکزی

پـ ن 5 ممنون از فرشته عزیزم بابت دعوتش

پ ن 6 مشتاقم ببینم شباهنگ  چطور مراد رو و  لافکادیو چطور دلبر رو می نویسن :)

پـ ن 7 همشهری ها بشتابید : گیلزاد و محمد هستم

آسـوکـآ آآ
Os fur
هر چند چالش لوسی بود در کل
ولی این پست حس دلپذیری داشت:)

چالش بهونه بود به نظرم
هدف نوشتن از یار بود:-)
متشکرم

فا فا
عصایش را به زمین زد و رفت؟ یعنی نابینا نبود؟ چون یک خاطره واقعی‌ست می‌پرسم. پاک گیج شدم خب:/

چرا نابینا بود
اونا مسیرشون رو میشناسن

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
نکند ناگهان یکی برسد، برساند تو را به گوش جهان...

خیلی خوب و دوست داشتنی:-)

متشکرم:-)

خاتون ..
اقا چرا همتون اینقدر خوب مینویسید؟! مردم از حسادت :|
خیلى لذت بردم :)

عزییییییزمممم
ممنونمم
خب خداروشکر:-)

سجاد عبدی
عالی بود...

سپااااس

چایی شیرین
 آسوکا یعنی چی ؟!

یه اسم ژاپنیه:-)

احسان ..
خواهش میکنم
غلط نیست ولی بنظرم برق چشم نمیتونه 220 ولت تولید کنه!
البته گمونم مارماهی بتونه چنین ولتاژی تولید کنه و حتی بیشتر ..البته میگن در مثل مناقشه نیست:))
ضمن ممنون از لطف شما ولی هنوز دکتر نشدم اون وسط مسطاشم:)

شما یک دکتر چهار درصدی هستین و تمام:-D
خب من منظورم این بود که برق گرفتدم
ولی خب همون هیچ مناقشه ای نیست و این حرفها:-D

احسان ..
ماشالا اینجا همه یه پا نویسنده هستن...متن تون روون و خوندنی بود..شعر بجا
موضوع جذاب و جدیدولی من هنوز تو عدد ولتاژ 220 ولت موندم....
ضمنا مقایسه دو نفر یکی حاضر و دیگری غایب با شرایطهای متفاوت قابل تامل بود
موفق باشید

سلام دکتر
متشکرم
ع 220 ولت غلطه؟:-D
ممنونم،همچنین

آفتابگردون ...
بی انصافی بود ننویسم که فوق العادس:)

متشکرم عزیزم:-)

مه سو
چه عالی....چه اتفاق قشنگی....چه دست نوشته ی قشنگتری برای تعریف

ممنون عزیزم:-*)

آلاء .
قشنگ بود

ممنوووون

لیمو جیم
واااایییییی این بهترینشون بود 
حرف ندااشت :-) تو عالی ی

عزیزممم
ممنون:-)

امیررضا ڪرمے
نتونستم کامل بخونم
ببخشید

حتما وقت میزارم و میخونم
الان نمیشه خوند

خواهش میکنم
چه کامنت عجیبی!

گیلزاد
چقدر متنت چسبید خیلی وقت بود نخونده بودم متنی که به شعر ختم شه :ایکس 
ولی دوربین مخفی اخه :))))))) 
عه مسیرت :ایکس البته برا من به جنگل ختم میشه حتی الان اونجا از نظرم ازین جام جهانی ها هم میتونه برگزار شه:دی 
میگم از اونجایی که بجای من عاشق چشمت شدم عاشق مویش شدم میشه بمونم تا جام جهانی موهات برگزار شه شرکت کنم یا نه امیدی نیس؟

ممنون عزیزمممم
ع کدوم جنگل:-D
بنویس
یه اشاره ای هم به چشمش داشته باش:-D
در مورد مو هم نوشتن بچه ها

آقاگل ‌‌
همینکه محل نگارش کتابخونه بود و نه آزمایشگاه جای شکر داره :-)

اتفاقا از آزمایشگاه و نمونه به دست رفته بودم کتابخونه:-D

ار کیده
چقدر من تو این دوراهی کمک کردن و نکردن موندم تا حالا...
خیلیی زیبا بود خانوم :)

ممنونم عزیزم:-)

Huma Saur
چه عالی نوشتی ...
شعر آخر چه بر دل نشین بود. 
:-)

متشکرمممممم
دست شاعرش درد نکنه:-)

احسان ◇
خاطره قشنگی بود.  وقشنگ تر از اون به تصویر کشیدنش بود.

شعر آخر هم خیلی زیبا بود.

در کل  کلی قشنگ تو این پست نهفته و نشسته اند :)

متشکرممممم
ممنون

الـی ‌ ‌
خیلی خیلی قشنگ یود که :))) مخصوصا شعر آخر که تا حالا نشنیده بودمش. مچکر :)

ممنون عزیزممم:-D
خواهش میشه مهربون :-)

بهارنارنج :)
چه قشنگ بود:)
انصافا ازین نوشته هایی که با این موضوع خوندم ای بیشتر به دام نشست:)

ممنون عزییییزم

حاج مهدی
ترغیب شدم هر نابینایی دیدم کمک کنم رد بشه از خیابون. 

که شاید او باشد حاجی؟

Hope ful
جدا توناژ طلبکاری هم داشت ؟😂

نه واقعا نداشت

سولانژ ...
عمیقااااااااا لذت بردم ... خیلی برام پیش اومده یه نفر او باشد خود او ... و دلم مثل بستنی اب بشه ... اوووم همین دیشب خوابشو دیدم و چشماااش می درخشید ... خیلی این تکست به حس خوابم نزدیک بود ایجانم مقسی که نوشتی

چه قدر عالیه که خودش باشه
البته،بینا باشه...
چه خوب،
خواهش میکنم عزیزم :-)

♫ شباهنگ
حالا که بحث ولتاژه، گفتم بیام در کسوت مهندس برق مملکت بگم برق شریف چیه بابا فقط برق چشات :)))
برق چشمای مراد ما کیلوولتم رد کرده مگاولته. مگاولتم نه، اصن نیروگاه تولید برقه :دی
ضمن اینکه تا اسممو دیدم مثل این بچه‌ها که وقتی خجالت می‌کشن میرن پشت سر مامانشون قایم میشن لپام قرمز شد و دنبال یه جایی بودم خودمو قایم کنم

شباهنگ یعنی من اینننننفدر با مبحث الکتریسیته مشکل دارم که حد نداره :-D
فقط در حد دبیرستان و فیزیک دوئه دانشگاه بلدم که بتونم به دبیرستانیا یاد بدم:-D
تو خدای مهندسیا هستی واقعا
خدا قوت پهلوون داری به خدا :-D
همه مراد رو میشناسن:-D خجالت نداره :-D

حامد سپهر
دیگر اینقدر ماشه را نچکان...

عاااالی بود این متن و خاطره
دارم به این فکر میکنم که اگه خودش بود چی میشد ؟ بازم براتون همون آدم بود؟

نه
فقط فکر کنم دچار ایست قلبی میشدم اگر میفهمیدم چشماش نمیبینه...

کوالای پیر
خیلی خوب بود:)
ولی فقط چشماش بودا از جام جهانیش نگفتی :))

چرا دیگه به جام جام جهانی اشاره کردم :-D

محمد هستم
حالا اگه ما بودیم هلمون میدادن وسط خیابون -_-

تو تاکسی ام
منفجر شدم :-D:-D:-D:-D

نیـ ـلی
اَی بابا...مطمئنی خودش نبود؟! :|
یه کم اصرار می‌کردی شاید الان تو هم مزدوج بودی! :|

نبود :-(
شانسُ میبینی؟:-| :-D

فرشته ...
من عموما از اینکه کسی رو از خیابون رد کنم می‌ترسم، می‌ترسم خدایی نکرده اتفاقی براش بیوفته.
خاطره‌ی جالبی بود:)
ممنون که نوشتی عزیزم:)

من میترسم دوربین مخفی باشه:-D
ممنون دعوتم کردی عزیزم:-):-*

هانا :)
خیلی خوب بود ...:)
گفتی 220 ولت یاد یه اهنگ افتادم گه 440ولت میگفت :))) 

ممنون عزیزم
من فکر  میکردم ماکزیمم 220ه
پس بیشترم هست:-D

^_^ khakestari
چه خووووب نوشتی :)
واقعی بود عایا؟ 

ممنون عزیزم
بلی، کاملا

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
ایـنـجـا یـکـ مهنـدس شـیمـی مـی نویـسد!
آرشـیـو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان