آسوکـا

آنچه گذشت

جامـ جهانی چشمـ هایتـ

سه شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۶ ب.ظ


خسته بودم ! از کلاس های پشت سر هم و دانش آموزانی که نه قبل از کلاس درس می خوانند  تا اشکالاتشان را برطرف کنند و نه بعد از آن، تا حداقل نمره قبولی بگیرند. عادت کرده ام برای رفع این خستگی ها، با شانه هایی آویزان، سر خیابان حافظ را بگیرم و شهر را دور بزنم و در نهایت سر از  کتابفروشی آقای فرازمند بیرون بیاورم. دیروز ساعت حدودا 6 به سبزه میدان رسیدم. کم پیش می آید که در خیابان رفتار آدم ها توجهم را جلب کند اما، پسرک 27-8 ساله ی ته ریش دارِ چهارخانه پوشِ عصای سفید به دست که دل دل می کرد از خیابان رد شود و نمی توانست مرا ترغیب کرد که به بهانه نگاه کردن لباس ها جلوی ویترین بوتیکی رژه بروم. منتظر بودم جوانمردی از راه برسد و کمکش کند که عرض خیابان را طی کند. گویا انتظار بیجایی بود و بعد از یک ربع درگیری با خودم که بالاخره دوربین مخفی هست یا نه، دلم را به دریا زدم و جلو رفتم.

+ سلام

برگشت سمت من، سمت صدا

- سلام

 صدایش شبیه صدای تو بود، مُسکن داشت.

+ می خواید از خیابون رد شید؟

- بله

نکند خودت باشی؟ مگر می شود یک نفر اینقدر بی رحمانه صدای تورا داشته باشد؟

+ اجازه میدید کمکتون کنم؟

- ممنون میشم.

لبخند زد، خط لبخندش هم شبیه تو بود.

دستم را پایین تر از دستش روی عصا گذاشتم و با هم از عرض خیابان عبور کردیم.

فکر کنم هم قد توست. 183؟ بیشتر؟ کمتر؟

بالای جدول که رسیدیم دستم را از روی عصا برداشتم.

عینکش را برداشت و گفت: متشکرم

به قول چیستا یثربی قلبم مثل بستنی آب شد و ریخت زمین.

این بی رحمی نیست که یک نفر حتی چشمانش هم شبیه تو باشد؟

حتی برقش هم ولتاژ با برق چشمان تو باشد؟ 220 ولت ؟ بیشتر؟

گفت: مشتکرم ها!

مثل تو بود. طلبکار بود.

درست مثل تو بعد از حذف ایتالیایی که تو طرفدارش بودی و قهرمان شدن آلمانی که من!

اما چشم هایش می درخشیدند.

مثل شمش طلا!

مثل گوی های گوشواره ام!

اصلا مثل جامِ جام جهانی!

گفت: خانوم؟

به خودم آمدم. تو، او نبودی!

گفتم: کاری نکردم.

لبخند زد.

عینکش را به چشمش زد.

عصایش را به زمین زد و رفت.

نمی دانم چقدر طول کشید تا از انتهای خیابان لاکانی ناپدید شود.

کیفم را روی شانه ام جابه جا کردم و کتابهایم را محکم تر از قبل بغل کردم و آرام زمزمه کردم:

" چشم های تو قهوه ی ترک است، ابروانت هوای کردستان
خنده هایت کلوچه ی فومن، گریه های تو چای لاهیجان

مثل اخبار تازه می مانی، که به چشم کسی نیامده ای
نکند ناگهان یکی برسد، برساند تو را به گوش جهان

ماه خرداد* بی تو می گذرد، حیف این هفت تیر خالی نیست
من خودم پیش پیش می میرم، دیگر این قدر ماشه را نچکان"


پـ ن 1 در شعر اصلی خرداد، مرداد است!

پـ ن 2 شاعر: آرش پور علی زاده

پـ ن 3 محل نگارش کتابخانه مرکزی

پـ ن 4 ممنون از فرشته عزیزم بابت دعوتش

پ ن 5 مشتاقم ببینم شباهنگ  چطور مراد رو و  لافکادیو چطور دلبر رو می نویسن :)

پـ ن 6 همشهری ها بشتابید : گیلزاد و محمد هستم

۹۷/۰۳/۲۲
آسـوکـآ آآ