آسوکـا

آنچه گذشت

۱۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

آدم‌ها تا وقتی غصه‌خوارند، خوب نمی‌شوند. حالا شما هی بیایید و بگویید برو یوگا، کلاس موسیقی ثبت‌نام کن، مانتو مشکیاتو از جلو چشمت جمع کن و رنگیارو دم دستت بذار، کمتر کتاب بخون و بیشتر تفریح کن، کمتر خونه بمون و بیشتر سفر برو، برای خودت هدیه بخر و دفتر پلنرت رو افتتاح کن، مقاله بنویس و پی‌اچ‌دی بخون، مدرک زبان بگیر و برو، کمتر به بقیه فکر کن و بیشتر واسه خودت وقت بذار، یه پرده چاق شو و کانسیلرتو عوض کن. آدم‌های غصه‌خوار این تعداد از کارهای حال خوب کن را برنمی‌تابند. حتی اگر تمام روز را با شما خوش بگذرانند شب یک گوشه دنج پیدا می‌کنند و به خودشان می‌گویند نکند خدا روزیِ شادی کسی را به من داده و این خوشی‌ها حق من نیست؟ برای غصه‌خوردن بهانه تراشی می‌کنند و زانوهایشان را محکم‌تر بغل می‌کنند و غصه همه آنهایی که شاد نبودند را می‌خورند. این آدم‌ها تفریح و یوگا و سفر نمی‌خواهند. یک نفر را می‌خواهند که رو‌به‌رو‌یشان بنشیند و بگوید:"هی تو! تو مسئول غصه‌های بقیه نیستی." یک تشر می‌خواهند. یک هول می‌خواهند. یک پاشو پرده‌ها را بکشیم و ملحفه‌ها را برداریم. حالا شما هی بیایید و بگویید کانسیلرت رو عوض کن. بررسی کنید که کانسیلر مک بهتر است یا میبلین، یوب بهتر است یا گلدن رز. سیاهی زیر چشم این آدم‌ها اگر آن یک نفر نیاید، شاید با میبلین بهتر پوشیده شود اما خوب نمی‌شود که نمی‌شود



۳۱ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۱۳
آسـوکـآ آآ


باغ مادربزرگه


سه شب از پنج شبِ در سفر بودن بابا، یکهو از خوب پریده و گفته خواب بابارو دیدم. یک شب در خواب صدایش زده بود که قرصت را نخوردی. یک شب برای نماز صبح بیدارش کرده بود و همان شبی که فشار خونش به ۷ رسیده بود، در خواب پدر را نگران دیده بود. شما اسمش را بگذارید رویای صادقه، اما من می‌گویم زنی که هر بار همسرش از سفر برمی‌گردد قاطعانه می‌گوید دیگه نمی‌ذارم بری و باز خودش تمام محتویات چمدان سفر بعدی را می‌چیند و در جواب خب مامان نذار بابا بره می‌گوید دلم نمیاد، فقط عاشق است. او هر غروب، به وقت اذان می‌گوید خانه دارد مرا می‌خورد و هر شب کفش‌های بابا را پشت در جفت می‌کند که کسی نفهمد بابا خانه نیست. شاید باورتان نشود اما وقتی بابا نیست غذاهای خاصش را نمی‌پزد و می‌گوید چطور دلتون میاد بابا که نیست غذای خیلی خوشمزه بخورید؟ آن‌قدر تابلو عاشق است که صدای خاله‌هایم درآمده. چند روز قبل رفتن، مامان خیلی جدی به بابا ‌گفت کاش می‌تونستیم تو ابرا زندگی کنیم. بابا گفت اگه دعوامون بشه من از ابرا میندازمت پایین. ما در اتاق بودیم و می‌خندیدیم. مامان زد زیر گریه و گفت من سی و پنج سال تو زندگیت بودم منو از ابرا میندازی پایین؟ بابا می‌خندید و می‌گفت خانم شوخی کردم. مامان کوتاه نمی‌آمد و می‌گفت نه تو حرف دلتو زدی. بحث تا روز رفتن بابا ادامه داشت. روزی که من و مامان همراهش برای بدرقه رفتیم. گفت خانوم از من راضی باشا. مامان هنوز دلخور بود. گفت اما تو می‌خوای منو از ابرا بندازی پایین. پدرم به صورتش دست کشید و گفت شوخی کردم. تو نبودی من اینجا بودم؟ دلش گرم شد. یخش آب شد. لبخند زد و گفت راضی‌ام. مراقب خودت باش. و چه کسی نمیداند که فقط دوستت دارم دوستت دارم نیست. من به گوش خودم مراقب خودت باشی شنیدم که به هزار دوستت دارم می‌چربید.

۳۰ فروردين ۹۸ ، ۱۲:۴۱
آسـوکـآ آآ

باید خودم را چند تکه کنم. تکه‌ای از من همراه مادربزرگ در بیمارستان باشد. تکه‌ای از من در خانه مراقب مادر باشد و هر وعده سه مدل غذا بپزد. تکه‌ای از من در اتاق بنشیند و برای استاد راهنما اول مقاله بنویسد و تکه‌ی دیگری از من در آزمایشگاه استارت پروژه جدید و بزرگ استاد راهنمای دوم را بزند. تکه‌ای از من مدرسه باشد و درس بدهد و جزوه فیزیک دوازدهم را کامل کند و تکه دیگری از من به بچه‌های کلاس‌های عصر بفهماند اینکه شما با ۱۶ سال سن نمی‌دانید تقسیم ۵۴ بر ۹ می‌شود ۶ به ضعف در ریاضی‌تان برمی‌گردد نه فیزیک. حتی تکه‌ای از من باید خیاطی‌های بابا را انجام دهد و تکه دیگرم برای دوستی که در تهران دفتر پلنرش پاره شده و غصه می‌خورد تمام شهر را بگردد و آنچه در سلیقه دوستش است پیدا کند و برایش بفرستد. به همه این‌ها یک یار بدقلق را اضافه کنید. یک عدد یار، که همه جا هست اما تکه‌تکه شدنم را نمی‌بیند و نیامده دلش می‌خواهد در دل هر اتفاقی یک داستان برای او هم بنویسم. مثلا همین دیروز در محوطه بیمارستان کنارم نشسته بود و می‌گفت:" اگه یه روز من بستری باشم اینجا همراهم می‌مونی؟" چه می‌گفتم؟ به یاری که وقتی نادیده‌اش می‌گیرم که برود اما باز روی هر نیمکتی کنارم نشسته است چه می‌گفتم؟ چند روز نبود و باید تلافی می‌کردم. بی‌رحمانه گفتم:" بستگی داره." با تعجب نگاهم کرد و گفت:" به به! به چی؟" گفتم:" به اینکه چند درصد مطمئن باشم سالم برمی‌گردی." گفت:"خب؟ بقیه‌ش؟" گفتم:" همین. اگه بدونم سالم مرخص می‌شی می‌مونم." پرسید:" و اگه احتیاج به مراقبت داشتم می‌ری. گفتم:" احتمالا" گفت:" برگرد" برنگشتم. می‌خواست مچم را بگیرد. می‌خواست لبخندی که پنهانش کرده بودم ببیند. گفت:" ببینمت؟" چقدر ببینمت از برگرد قوی‌تر است. چقدر دلبرتر است. ببینمت می‌تواند خلاصه تمام حرف‌های عاشقانه‌‌‌ای که باید بگوید باشد. نگاهش کردم. لبخند زد و گفت:" باور کن چشمات می‌گن طوریم شه پاشنه در اتاقمو در میاری." خندیدم و گفتم:" پاشنه درو در میارم؟ می‌شکنمش! " بلند شدم و روسریم‌ام را مرتب کردم. مادربزرگه تنها بود. نگاهم کرد و گفت:" من مریض شدم پیشم نمون. نمی‌خوام اونی که این‌جوری خسته‌ت می‌کنه من باشم." گفتم:"تنها چیزی که خسته‌م می‌کنه نبودنته." گفت:" زود برمی‌گردم" لبخند زدم و گفتم:" خوبه" خوب نبود. از آخرین باری که گفته بود زود برمی‌گردم چند ماه گذشته. ما حتی تعریفمان از کلمات هم تفاوت دارد. بیاید کدام زندگی را بسازیم که من هر روز پشت پنجره‌اش منتظر اویی نباشم که قول داده زود بیاید؟

عنوان از امید صباغ‌نو 

۲۷ فروردين ۹۸ ، ۱۴:۵۷
آسـوکـآ آآ

حالم خیلی خوب بود. فقط چون دیدم شهر بازیمون بعد از سال‌ها تعطیلی 

قراره دوباره راه بیفته. در این حد کم توقع

۲۱ فروردين ۹۸ ، ۲۰:۳۳
آسـوکـآ آآ

شده یکباره خسته شوید و بنشینید وسط اتاق و تمام دلخوشی‌هایتان را پاره کنید و روانه سطل زباله کنید؟ شده حتی خودکارها و ماژیک‌ها و دفترهایی که دوستشان داشتید در یک کیسه زباله بزرگ جمع کنید و ساعت ۱۲ شب پشت در بگذارید؟ شده همه را بفرستید مهمانی و شامتان بسوزد، تمام آب کتری‌تان تبخیر شود و دود در خانه بپیچد و متوجه نشوید؟ شده لباس‌هایتان را در لباس‌شویی بگذارید و خشک کردن را به جای شستن انتخاب کنید و دل و روده‌اش به هم بپیچد و خاموش شود؟ شده تلویزیون روشن باشد و از کل سریال فقط تیتراژ پایانی‌اش را ببینید؟ شده ۵ لیوان چای داغ را در ۱ ساعت بنوشید و حواستان پرت چیزی جز "صدایم بزن که شاید زمستان من سرآید" چارتار نباشد؟ شده یکباره ترس از شب و تاریکی‌تان رنگ ببازد و کنج اتاق بنشینید و فکر کنید که کجای کار می‌لنگد؟ شده گوشی‌تان را روی ایرپلین مود بگذارید و خودتان را فریب دهید که تنهایی حالم خوب می‌شود و احساس کنید یک دلتنگی روی دلتان ورم کرده؟ اصلا شده پنچر باشید؟ مثل آن ماشین خیابان معلم که دزد هر ۴ چرخش را یکجا برده؟


۲۱ فروردين ۹۸ ، ۰۱:۰۵
آسـوکـآ آآ


ساعت ۸ غروب را نشان می‌داد. کسی خانه نبود. رفته بودند عیادت مادربزرگه. درد عجیبی در تمام سرم پیچیده بود. پلکم می‌پرید و پیشانی‌ام نبض داشت. دو ژلوفن و دو استامینوفن کارساز نبودند. تمام چراغ‌ها را خاموش کردم. پرده را کشیدم. افاقه نکرد. شالم را دور سرم و روی چشم‌هایم بستم. تاریک شد. سرم سنگین بود. دردها دست به دست داده بودند که مجبورم کنند که زنگ بزنم و بگویم حالم خراب است، برگردید. صدایم زدی و گفتی:" نباید خونه تنها می‌موندی" کمی شالم را بالا زدم. در چهارچوب در ایستاده بودی. گفته بودم آستین بالا زدن‌های منظمت هم جذاب است؟ گفتم:" علیک سلام" لبخند زدی و گفتی:" چشماتو ببند. راحت باش. من مشکلی ندارم." می‌بستم، نمی‌دیدمت. گفتم:"من مشکل دارم." پشت میز تحریرم نشستی و پرسیدی:" چیکار می‌کردی؟" گفتم:"کارهای پروژه خاله رو انجام می‌دادم." کمی فایل را بالا پایین کردی و پرسیدی:" من می‌تونم کمکت کنم؟" چقدر دلم می‌خواست واقعا بودی و تمامش می‌کردی. گفتم:" نه، دردم کم شد انجامش می‌دم." نور صفحه لپتاپ از فاصله ۲ متری اشکم را درآورد. نگاهت کردم. دستت را زیر چانه‌ات گذاشته بودی و فایل را بررسی می‌کردی. تو باید مهندس باشی و لاغیر. شالم را روی چشمانم کشیدم و گفتم:" دوازده روزه نیستی." چیزی نگفتی. این یعنی نبودنت خودخواسته بود. به دل گرفتم. تو فکر کن کسی که خودت در ذهنت ساختی‌اش دو هفته بی‌خبرت بگذارد. گفتی:" بهونه‌گیر شدی." قبل‌ترها اسمش دلتنگی بود. چه می‌گفتم؟ خودم قدرت دستت داده بودم. گفتم:"ببخشید" خسته شده‌ام از این همه برای توی بی‌تفاوت نوشتن. برای تویی که نیامده قدرت‌نمایی می‌کنی و من کوتاه می‌آیم. پتو را روی سرم کشیدم و گفتم: "خسته‌م". صدای صندلی را شنیدم. بلند شدی. صدای قدم‌هایت را شنیدم دور شدی. صدای در را شنیدم. رفتی. دنبالت نیامدم. صدایت نزدم. کسی که دلِ رفتن دارد، نگه‌داشتنی نیست.

عنوان از پروانه حسینی

۱۷ فروردين ۹۸ ، ۰۹:۴۶
آسـوکـآ آآ

کتاب‌فروشی آقای فرازمند

۱۵ فروردين ۹۸ ، ۰۱:۲۵
آسـوکـآ آآ

خالم گفت کاهوهارو از ته بِکَن! بیست تا کاهو رو از ریشه درآوردم!
۱۳ فروردين ۹۸ ، ۱۶:۲۰
آسـوکـآ آآ

باید بیایی یار. باید بیایی و مثلا نوه بزرگ خانه رو به روی خانه مادربزرگه -همان خانه‌ای که سالهاست رنگ آدمیزاد ندیده- باشی و صبح به صبح به ستون تراس تکیه بزنی و چایت را در کش و قوس‌های طبیعت بنوشی و ندانی آن دختری که دیروز از ترس سگ بزرگ همسایه بغلی یک محل را دویده و نفس‌نفس‌زنان آقاجونش را صدا می‌زده که بیاید و سگ را که بفرستد پی کارش، نوه‌ی صاحب آن خانه باغیست که هر بار می‌بینی‌اش سلام می‌دهی و می‌پرسی:" چطورید همسایه؟" اصلا غروب‌ها بیا و کنار آقاجونی که حالا کتاب خواندن برایش سخت شده و یک پاراگراف می‌خواند و ۱۰ دقیقه کتاب را می‌بندد و بعد پاراگراف بعدی را می‌خواند بنشین و از خاطراتش بپرس تا صدایم بزند و بگوید:" باباجان چایت حاضر شد؟" و من برایتان چایی زعفران تازه دم و توت بیاورم و بنشینم و صدایت را در گوشم ذخیره کنم برای بعد از ۱۳ که قرار است کلید خانه مادربزرگه‌ات را به ما بسپاری تا نگذاریم آبادی از خانه‌اش برود. اصلا می‌توانی دم رفتن بپرسی "راستی آن دختری که ده لایه لباس تنش می‌کند و کلاهش را تا بینی‌اش پایین می‌کشد و در هوایی که هیچ آدمیزادی گوشه پنجره‌اش را باز نمی‌گذارد روی تراس می‌نشیند و کتاب می‌خواند شمایید؟" یا "این روزها که مادربزرگ کسالت دارند بوی نان‌های شماست که هر صبح مشاممان را پر می‌کند؟" حتی می‌توانی بپرسی:"آن دختری صبح به صبح رو به روی باغ می‌ایستد و موهایش را شانه می‌زند و شکوفه می‌چیند و لای موهایش می‌گذارد شمایید؟" من رنگ عوض کنم و  تو لبخند بزنی و بگویی:" حیف دیر فهمیدم." وسایلت را پشت ماشینت بگذاری و دلم طاقت نیاورد و بگویم:" چند لحظه صبر کنید" و برایتان چند نان داغ بیاورم که حق همسایگی را ادا کرده باشم. از دستم بگیری و بگویی:"واجب شد زود به زود سر بزنم. این‌بار چای با من و نان از شما." لبخند بزنم و برایت که برایم دست تکان دادی دست تکان بدهم و به چایی که قرار است به دست تو دم بکشد و نانی که به دست من پخته می‌شود فکر کنم و از شوق زیر بارانی که بند نمی‌آید بچرخم. اصلا خدا را چه دیدی. شاید مریض شدم و دلت شور افتاد و به شهر نرسیده برگشتی.

۱۱ فروردين ۹۸ ، ۱۷:۴۷
آسـوکـآ آآ

۰۶ فروردين ۹۸ ، ۱۲:۰۶
آسـوکـآ آآ