آسوکـا

آنچه گذشت

دل ربودن را کدام عطار یادت داده است؟

شنبه, ۷ تیر ۱۳۹۹، ۱۲:۰۵ ق.ظ


پنجره خانه مادربزرگه

قرار نبود به شما سلام کنم. یعنی بعد از آن کامنت بلدبالا که قبل از هر جمله‌اش یک "یه وقت ناراحت نشیا" یا "البته به من مربوط نیست" بود دیگر دستم به برای شما نوشتن نمی‌رفت. یعنی نه اینکه دلم لک نزده باشد برای از شما نوشتن‌ها، نه! اتفاقا جانم بالا می‌آمد تا به مغزم بگویم فکر نکن، به قلبم بگویم آرام بگیر و به دستم بگویم ننویس. بله حق با شماست، من کامنت آن فلانی را به شما ترجیح دادم. بله، حق باشماست، من بابت کامنت آن فلانی شما را در هزارتوی ذهنم پنهان کردم. بله، حق با شماست، اینکه من بعد از یک سال فیل‌م یاد هندوستان کرده است یعنی باز شکم‌درد دارم. بله، حق با شماست شکم درد داشتن و شکم درد بودن یک اصطلاح گیلکی‌ست و شما ممکن است ندانید که شکم درد در اینجا یعنی باز دلشوره‌ای تمام‌نشدنی در من جان‌گرفته و فقط با شما می‌توانم در میان بگذارم. بله، حق با شماست، همیشه همین بودم و وقتی که ناچارم وبال گردن شما می‌شوم. بله، ناچارم. ولی همه‌اش که تقصیر من نیست. مثلا همین خود شما کجا بودید وقتی برای بار دوم در زندگی‌ام NDE را از سر گذراندم و برای بار سوم مجبور شدم وارد تونل ام‌آر‌آی شوم و به پهنای صورت اشک ریختم. شما کجا بودید وقتی رمق نداشتم از تخت پایین بیایم و آقای رادیولوژیستی که شبیه امیرحسین مدرس بود کمکم کرد و گفت:" دختر قوی باش، واسه چیزی که نمی‌دونی گریه می‌کنی؟" شما کجا بودید وقتی نصف صورتم کبود شده بود و لبم پاره شده بود و حالا بعد از یک ماه تنها کمی از انرژی تحلیل رفته‌ام برگشته؟ بله، درست است که دکتر گفته همه آزمایشات و عکس‌ها سالم است و فقط فشارخونت را بپا! اما دروغ چرا، دلم می‌خواست شما در همه این روزهای سخت و پرتنش کنارم بودید. حداقل شب‌هایی که علائم انواع بیماری‌های مربوط به سر را با علائم خودم تطبیق می‌دادم و زارزار گریه می‌کردم، گوشی را از دستم می‌گرفتید و موهایم را کنار می‌زدید و می‌گفتید:" من که مطمئنم چیزی نیست. اما هر اتفاقی که بیفته، من کنارتم." کاش می‌دانستید شنیدن این جمله لامذهب از زبان شما، با صدای شما چه دلشوره‌ها پاک می کرد و دردها تسکین می‌داد. اصلا بیایید فرض کنیم که در این مدت شما دلخور بودی و من فراموشتان کرده بودم. وقتش نرسیده که از راه برسی و در چهارچوب در ظاهر شوی و چمدانت را زمین بگذاری و بگویی:" آهای صابخونه، مهمون نمی‌خوای؟" تا من از طرف حافظ برایت بخوانم:"یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم"

عنوان از سجاد سامانی

۹۹/۰۴/۰۷
آسـوکـآ آآ