آسوکـا

آنچه گذشت

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

از این دانش آموزا دارید که بهتون زنگ بزنه بگه "می‌شه بیاید ببینمتون" و براتون سوغاتی از طرف مامان‌بزرگش آورده باشه؟


 

 

۲۴ مهر ۹۷ ، ۰۹:۵۵
آسـوکـآ آآ

سلام بیست و هشت سالگی :)


۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۹:۳۴
آسـوکـآ آآ


عکس از (ایشون)

قدش از من کوتاهتر بود. می‌شود گفت خیلی کوتاهتر. دانشجوی ارشدِ ترسان و لرزان را می‌گویم. در اتاق کامپیوتر کنار هم بودیم. من نشسته و فرو‌رفته در سیستم و او ایستاده و نگران. من در حال سروکله‌زدن با ایران‌داک و او در حال کلنجار رفتن با سایت دانشگاه. حواسم به او بود. خسته شده‌بود از ایستادن و هی نگاهش می‌رفت سمت هفت‌هشت صندلیِ خالیِ مابینِ هفت‌هشت دانشجو! و هی بیخیال برداشتن صندلی می‌شد. زیرچشمی نگاهش می‌کردم. یاد حرف‌های یکی از بلاگرها افتادم و می‌گفتم نکند که شاید او همان باشد. بیست دقیقه گذشت و او همان‌طور ایستاده بود. معذب‌بودن خفه‌ام کرده‌بود. بلند شدم و برایش صندلی آوردم و گفتم:" بفرمایید." و سریع پشت سیستم خودم نشستم که فرصت مقایسه قد‌و‌قواره را از او بگیرم. هول شده بود، حتی به نظر می‌رسید که ترسیده بود. گفت:" ممنون خانوم" گفتم:" کاری نکردم." (معمولا در جواب ممنون همین را می گویم(." واقعا کاری نکرده بودم اما در آن آشفته بازار دانشگاه و دانشکده و آزمایشگاه و استاد‌راهنمای سفر رفته و دندان‌عقل و کلاس‌های عصر و درس عقب‌مانده‌ی مدرسه، صورت پسری که از قرمزی خارج می‌شد و دیگر عرقش را پاک نمی‌کرد و نمی‌ترسید حالم را خوب کرد. همین! تمام!

 آیا دلبرتر از رشت داریم؟ (ببینید آخه (کلیک))

۱۳ مهر ۹۷ ، ۲۳:۱۳
آسـوکـآ آآ

رشت - باغ محتشم - پاییز 96

چرا همه تو پاییز میرید؟!
میشه یکم تو پاییز بیاید؟!
۰۶ مهر ۹۷ ، ۲۱:۴۱
آسـوکـآ آآ