آسوکـا

آنچه گذشت

صدای اذان از مناره‌های مسجد بلند شده بود. انگار خدای مَنْ‌لا‌أَنِیسَ‌لَهُ‌، تنهایی‌ام را دیده بود و خودش برای باز‌کردن روزه صدایم زده بود. توانایی برخاستن در من نبود. بعد از چندین روز هیچ‌کاری‌ نکردن جز کار‌کردن‌!، به سختی از تخت جدا شدم، پتو را کنار زدم، دوش گرفتم و موهایم را با حوله پیچیدم و مشکی‌هایم را تن کردم و به دخترک بی‌روح توی آینه نگاه کردم.  به دخترک سی‌وچهار‌ساله‌‌ای که سیاهی زیر چشمانش توی ذوق می‌زند و ماه‌هاست که خنده روی صورتش نقش نبسته‌ و به جز هله‌هوله برای زنده‌ماندن به هیچ غذایی لب نزده‌‌ است. از دیدن چهره‌ی بی‌روحم در آینه بغض توی گلویم نشست و صدای مریم در گوشم ‌پیچید که "بس کن دختر!، تو دو ساله هر بار می‌بینمت مشکی تنته. دفعه بعد که قراره ببینیم همو رنگی می‌پوشیا. بس کن عزاداری‌رو. زیبایی الانت دیگه برنمی‌گرده‌‌ها." دخترک ساده‌ی من فکر می‌کند که دوستش هنوز هم زیباست. مشکی را با آبی‌آسمانی که حتی یادم نمی‌آمد که خودم خریدم‌ش یا هدیه بود عوض کردم. لاگوست زدم و موهایم را با کلیپس جمع کردم و با تینت و ریملی که مطمئنا از تاریخ انقضای‌شان چند ماهی گذشته بود، به صورتم کمی رنگ پاشیدم.  به دخترک بزک‌دوزک‌کرده‌ی توی آینه نگاه کردم. واقعیت این‌ست که هیچ چیز تغییر نکرده است. چه کسی‌ست که نداند که تنها آرایشی که به صورت همه می‌نشیند، لب‌های کشیده شده به سمت بالا و چشم‌های کوچک‌شده از زور خنده‌های عمیق است.  نگاهم را دزدیدم و خودم را به آشپزخانه رساندم تا با دلمه‌هایی که مادر برایم آورده بود افطار کنم. زیر کتری را روشن کردم. در یخچال را باز کردم و برداشتن ظرف همانا و سر خوردنش از لای انگشتانم و واژگون شدن در یخچال و پاشیده شدن محتویاتش روی فرش و آبی‌آسمانی که به تن کرده بودم همان. رسیدی و گفتی: "چیکار می‌کنی دختر؟ خوبی؟ روی پات نیفتاد؟ چرا مراقب نیستی؟" بغض در گلویم پنجه انداخت و تمام روزهایی که روزی هزار بار جلوی چشمانم تداعی می‌شوند دوباره و دوباره و دوباره پیش چشمانم جان گرفتند. آن روزهایی که در آشپزخانه‌ی آن‌یکی‌خانه ظرف می‌شستم و با خودم حرف می‌زدم و بابا صدایم زد و گفت: "چرا با خودت حرف می‌زنی بابا؟" آن روزهایی که رانندگی می‌کردم و جیغ می‌زدم که "خدایا بسّه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه، منو ببررررر" آن روزهایی که روی شانه‌های مادر زار می‌زدم و می‌گفتم: "مامان، تو مامان خوبی نیستی، اگه مامان خوبی بودی، می‌گفتی خدا دختر منو ببر، که نباشه، که نبینه، که بیشتر غصه نخوره. می‌گفتی خدایا دختر من الان روزی چند بار می‌میره.  ببرش که فقط یه بار بمیره." آن روزهایی که تهران می‌آمدم و برای این‌که شاید از کنار هم رد شدیم و آرام گرفتم، ساعت‌ها خیابان‌هایی که تو ممکن بود از آنها بگذری را قدم می‌زدم. آن روزهایی که خواهر‌امام می‌رفتم، دانای‌علی می‌رفتم، امام‌زاده‌هاشم می‌رفتم، آقا سیدجلال‌الدین‌اشرف می‌رفتم، سر خاک شهید سید‌مهدی می‌رفتم، تا شاید دعای آن‌ها در حقم  مستجاب شود و دلم قرار بگیرد. بازویم را گرفتی و مرا کنار کشیدی و گفتی: "نگران نباش، تمیزش می‌کنیم." عقب رفتم. به لباس نوئی که غرق روغن و رب و لپه بود نگاه کردم. اشک در چشمانم حلقه بست. از کابینت چند دستمال بیرون کشیدم و همه را زیر شیر آب گرفتم. آن روزهایی که در خیابان‌هایی که با تو قدم زده بودم می‌ایستادم و زیر ماسک اشک می‌ریختم. آن روزهایی که مادربزرگه گفت: "بمیرم برات که موهات اینقدر سفید شدن. رنگشون کن جان‌ره بی‌میرم." آن روزهایی که همسایه مادربزرگه بعد از سال‌ها مرا دید و گفت: "چقدر عاجز شدی بابا جان." آن روزهایی که تمام عضلات صورتم موقع کش آمدن می‌لرزیدند و دکتر مغز‌و‌اعصاب گفت: "چند وقته نخندیدی؟ عصبای صورتت انگار یادشون رفته که قبلا می‌خندیدی. عضلات صورتت منقبض شدن. انگار کش اومدن براشون یه حرکت جدیده. چیکار می‌کنی با خودت؟ چی بهت می‌گذره؟ می‌دونی ممکنه یهو یه اتفاقی بیفته که کاری از دست کسی بر نیاد؟" شیرآب را بست و گفت: " حواست نیست؟ چیزی نمونده بود که آب از سینک بریزه بیرون." آب اضافی پارچه ها را گرفتم. دستش را جلو آورد و گفت: "تو روزهتو باز کن. من انجامش می‌دم" نگاهش کردم و با خشمی که در وجودم جان گرفته بود از کنارش گذشتم. چطور انجامش می‌داد؟ انگار خودش هم باور کرده بود که وقتی اینجاست یعنی تن دارد. یعنی نمی‌داند که زیر میز زد و همه چیز را نابود کرد و حالا نیست؟ روزهاست که نیست؟ ماه‌هاست که نیست؟ سال‌هاست که نیست؟ محافظ یخچال را خاموش کردم و وسایل و قفسه‌ها را بیرون کشیدم و با دستمال‌ها به جان یخچال افتادم. آن روزهایی که همشهری دلش به حالم سوخت و برایم آب و شکلات خرید. آن روزهایی که نامه‌به‌عشق‌تریاکی‌های محمدامین را روزی هزار بار پخش می‌کردم و به هق‌هق می‌افتادم. آن روزهایی که با خداحافظ عرفان کنار مادر اشک می‌ریختم و مادر می‌گفت: "کاش غصه‌هات بار بودن و من از روی شونه‌هات برمی‌داشتم" و پا‌به‌پای من اشک می‌ریخت. آن روزهایی که تمام تماس‌های کاری را بی‌جواب می‌گذاشتم چون اعتماد‌به‌نفس آشناشدن با آدم‌های جدید و محیط جدید در من مرده بود. آن روزهایی که برای چند دقیقه فراموش کردن جای خالی‌ات، یک کیلو شیرینی‌مکزیکی و تارت‌تمشکِ سهیل را با دو لیوان قهوه‌ی چارلی، تنها در ماشین، کنار دیوارهای باغ محتشم با بغض فرو می‌خوردم. کنج دیوار ایستاده بود و سنگینی نگاهش را حس می‌کردم. یخچال را روشن کردم و ظرف‌ها و دستمال ها را شستم. حالا نوبت فرش بود که لکه‌های قرمزِ رویِ جانِ کرم‌رنگش توی ذوق می‌زد. جلو آمد و دستمال را برداشت و گفت: "بذار اینو من تمیز کنم." دستمال را از دستش بیرون کشیدم و توی چشمانش زل زدم و گفتم: "لازم نیست. متاسفانه هنوز دستام کار می‌کنن. هنوز نمردم. هنوز به آرزوت نرسیدی." ابروهایش را در هم کشید و گفت: "این چه حرفیه آخه؟" با دست کنارش زدم و با شامپو‌فرش به جان لکه‌ها افتادم. ساییدم واشک‌هایم فروریخت. ساییدم و موهایم باز شد. ساییدم و صورتم لرزید. ساییدم و گفتم: "باور نکن دختر، اون واقعی نیست." و با هر جلووعقب بردن دستمال با خودم این جمله را تکرار کردم. خسته شدم و به یخچال تکیه زدم. یقه لباسم را روی چشمانم فشار دادم و اشک‌هایم را پاک کردم و به یاری که کنج دیوار نشسته بود نگاه کردم. به آن طره ریخته بر پیشانی‌اش، به شقیقه‌های جوگندمی‌اش، به چهارخانه‌ای که تن کرده بود و به چشمانی که به سقف آشپزخانه دوخته شده بودند. مگر خیال حدومرز دارد؟ مگر خیال را می‌توان از آدمی گرفت؟ آن هم وقتی که این‌قدر واقعی مقابلم نشسته بود و عطرش تمام فضای آشپزخانه را پر کرده بود. نامهربانی در حق مهمانِ‌خوانده، آن هم دم افطار، روا بود؟ پذیرفتم که یارِ بی‌تن از راه رسیده بود و مقابله‌به‌مثل در حالی که دلتنگی روی قلبم سنگینی می‌کرد، دور از انصاف بود. بلند شدم. وضو گرفتم. خودم را به اتاق رساندم و آبی‌آسمانی را با سفیدِ گل‌دار عوض کردم. به آشپزخانه برگشتم. هنوز همان‌جا نشسته بود. چای دم کردم و پنیر و سبزی‌خوردن و گردو و نان‌سنگک را روی میز گذاشتم. صدایش زدم. برگشت و با نگرانی گفت: "جانم؟" روبه‌روی‌ش، روی زانوهایم نشستم. دستم را به سمتش دراز کردم و گفتم: "تنهایی افطار کردن بهم نمی‌چسبه. پاشو یار." موهایش را کنار زد و گفت: "حق داری. ولی با کسی که این‌قدر اذیتت کرده هم افطاری نمی‌چسبه." می‌چسبید. می‌چسبد. با یار حتی یک لیوان چای تلخ در دل غروب بارانی و دلگیر رشت هم می‌چسبد. لبخند زد و گفت: "شنیدم." لبخند زدم و گفتم: "می‌دونم. پس می‌چسبه. بسم‌الله." ایستادیم. انگار فرشته‌ها کنار سفره افطار منتظرمان نشسته بودند و از خشمی که فروریخت و مهری که جاری شد شاد بودند. انگار خدا در روز عرفه صدایم را شنید که می‌خواندم: "أَمْ کَیْفَ لَاتُحْسِنُ أَحْوَالِی وَبِکَ قَامَتْ" می‌دانی؟ اصلا به لکه‌های قرمز پاک‌نشونده‌ی روی لباسم که قرارست گمان کنی که با این همه رنج هنوز هم می‌توانی در خیال من بتازانی و من آن‌قدر دوستت داشته باشم که حتی سپرم را بالا نیاورم. خندید و گفت: "کاش یادت بمونه که فکراتو می‌شنوم و ممکنه پررو بشم." نگاهش کردم و خنده‌ام را پشت اخمی نمایشی پنهان کردم و انگشتم را به نشانه تهدید در هوا تکان دادم و "گفتم به گریه شبی از تو دست می‌کشم" خنده‌ات را پنهان نکردی و شانه‌ات را بالا انداختی و "گفتی به لبخند اگر در توان توست."

پ ن شعر از سجاد سامانی

۱۳ دی ۰۴ ، ۲۳:۵۴
آسـوکـآ آآ