پـاییز

بی انگیزه شده ام
نسبت به همه کارها و مسئولیت هایم
می خواهم یک گوشه بنشینم و گذر زمان را تماشا کنم و ببینم
کی قرار است همه چیز را ماسمالی کند
یا بنشینم و ببینم کی قرار است روزهای بهتری از راه برسند
روزهایی که احساس مسئولیت خفه ام می کرد و خواب شب را از من می گرفت
نمیدانم
بی انگیزه شده ام
نسبت به ارشد
شرکت در پروژه های خفن دانشجویی
ترجمه
مقاله
خیاطی
همه و همه . . .
دیروز که که به خانه برمیگشتم
احساس می کردم که هجوم تابستان
غیرقابل تحمل تر از حدیست که انتظارش می رفت
دلم بی قرار است
بی قرار پاییز
برگ های رنگی
سرمای دلچسب و
گذر از خیابان حافظ
نمیدانم
شاید این دل دل کردن برای پاییز
غیرطبیعیست
اما من تماما منتظرم از راه برسد
شاید امسال برایم اتفاق های خوبتری بخواهد
  • ۳
  • نظرات [ ۳ ]
    • آسـوکـآ آآ
    • يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶

    جـمـعـه

    بدترین نوع تعطیلی
    تعطیلی رسمی در دل تابستان است
    آن هم دو روز پشت سر هم
    آن دو روز هم که یک روزش پنجشنبه باشد و یک روزش جمعه
    پنجشنبه اش هم به شادی تعطیل نباشد
    یعنی برایت چیده اند
    بساط کشدار بودن غروب جمعه ات را از غروب پنجشنبه
    حتی از همین الان
    یعنی از صبح پنجشنبه
    و تو فکر کن تمام حجم نبودن آدمِ عزیزِ زندگی ات
    یکهو اول صبح پنجشنبه بچسبد بیخ گلویت
    و تا غروب جمعه ات کش بیاید
    کسی چه میداند چند نفر غروب جمعه شان از حالا شروع شده و چشم انتظارند از اویشان که پیامی برسد
    اس ام اسی
    پی امی
    ایمیلی،چیزی
    حتی
    تماس اشتباهی
    دستم خوردی
    میخواستم شماره بالایی ات را بگیرمی، چیزی
    اتفاق نمی افتد و پنجشنبه ات به جمعه ترین شکل ممکن میگذرد و جمعه ات جمعه تر از تمام جمعه ها
    آدمها!
    همانهایی که چشم به راه دارید
    لطفا برگردید و بگذارید روزهای هفته سر جای خود بمانند
    با "من که جایی نرفته بودم" برگردید
    یا مثلا
    دوستت دارمی
    دلم برایت تنگ شده بودی
    آغوشی
    چیزی...

  • ۴
  • نظرات [ ۳ ]
    • آسـوکـآ آآ
    • جمعه ۳۰ تیر ۹۶

    سکانس

    سکانس اول: پیچ خوردن پا،دو بار، و دردی که هنوز آروم نشده و امونم و بریده و از همه کارام عقب انداختدم.

    سکانس دوم: بیهوش شدن در اثر افت فشار شدید و رفتن زیر سرم و فشار ثابت مانده روی هشت

    سکانس سوم:عدم رضایت از امتحان ترمو و فشار عصبی بابت این درس و نمره ش

    سکانس چهارم:هیچی نفهمیدن از شبهای قدر به علت درد شدید پا

    سکانس پنجم:خدایا ماه رمضون به خیری و خوشی بگذره...

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • آسـوکـآ آآ
    • چهارشنبه ۳۱ خرداد ۹۶

    خُـرداد

    تابستان زود به خانه ی ما رسید. :)

    دیروز با همکلاسی ها، بعد از بازدید رفتیم به رستورانی که در زیر شاهده می فرمایید!

     "پلاکباب"(چلو کباب)ی که به بدن زدیم خیلی خیلی خیلی عالی بود. اما غروبش از دماغم درآمد...



    هم بازیِ بچه گی هایمان به طرز ناگهانی دچار ایست قلبی شد و از دیشب بیمارستان بستریست.

    نمیدانم چرا همیشه اتفاقهای بد برای بی آزارها می افتد. نمیدانم چرا حق پدر به آن مظلومی و مادر به آن آرامی این مصیبت عجیب است...

    خدا به پدر و مادرش ببخشایدش...

  • ۶
  • نظرات [ ۹ ]
    • آسـوکـآ آآ
    • پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶

    پکیجِ اردیبهشتـ

    ما استادی داریم که وقتی از دستش کفری می شویم، مدیر گروهمان می گوید، عیبی ندارد، فکر کنید:"پدر بزرگ پیرتان" است، به او احترام بگذارید!

    وی به دمای کاهنده "دمای کاینده"، به دمای بحرانی "دمای برهانی"، به مَقادیر "مُقادیر"، به اَلکل "آلکل"، به لپ تاپ "لابلاب و به تبلت، "تابلت" می گوید و در جزوه اش توسطِ را همه جا  "توسطه" تایپ کرده است(اشتباه تایپی نیست) و ادعا می کند که تنها پروفسور دانشگاه است و همه استادهای دیگر بی سوادند، الا خودش که اسپانیا درس خوانده است.

    وی جلسه اول اذعان داشت که همه از جلسه اول چهره هایمان افتادنی است و راهی جز یکساله ارائه شدن و حداقل پاس شدن درسش وجود ندارد. پروفسور محترم هر ترم جزوه اش را عوض می کند، عوض که چه عرض کنم، اسلایدها را جا به جا می کند و مثال یک تاپیک را زیر تاپیک دیگری می گذارد و شدیدا معتقد است که این جزوه 2017 است و با سالهای قبل تفاوت دارد(ما که ندیدیم). ایشان جزوه ای دادند به انتشارات که مثلا کل جزوه این ترم است، ما رفتیم و 20000 توامن پیاده شدیم و دیدیم 90 درصد مطالب در آن نیست!

     استادِ گرامِ ما در ابتدای هر مبحث، عکسی از استانمان می گذارد و در پایان عکسی از اسپانیا و یا ساحل دریای سیاه و می گوید که 200 سال پیش برای ایران بوده است و گریزی می زند به آقا محمد خوان قاجار و اگر بچه ها کمی کنجکاوتر (الکی) خود را نشان دهند، داستان را می شکافد و ما اصلا نمیدانیم که پنگ رابینسون و ردلیش کوآنگ و غیره به آقا محمد خوان چه ارتباطی دارد! یکی از شاهکارهای ایشان، جاگذاری محدوده انتگرال در معادله و سپس انگرال گیری است و اذعان دارد ما یک عده بی سوادیم که از فرط بیکاری ارشد می خوانیم(دروغ هم نمیگوید البته) و باعث آبرو ریزی هستیم(دروغ می گوید البته)!

    پروفسورِ مودیِ ما گاهی اوقات محبتش گل می کند و می گوید:"بچه ها همه نوشتین؟ بزنم اسلاید بعد"(تهِ محبتشه یعنی) و گاهی اوقات که بچه ها می گویند که استاد می شود عقب بزنید می گوید:" نه! شما ارشدین هنوز دستتون تند نیست(چه ربطی داشت؟)"، خلاصه اینکه وی با خودش بسیار درگیر است و ما مانده ایم و "وی"ای که به قول شمالی ها باید از دستش جیویز بزنیم و تا پایان خرداد چشم انتظار دعاهای شما عزیزان و روشن شدن چشممان به جمال نمره پاسی باشیم! باشد که در عروسی هایتان جبران کنیم!  :)

    پ ن 1 اردیبهشت امسال به امتحان و ترجمه و پروژه و تدریس و کارو کارو کار گذشت. امیدوارم خرداد هم همینطور بگذرد!

    پ ن 2 عکس بازی اردیبهشتی

    1-مسجد دانشگاه



    2-آرامگاه شهدای گمنام دانشگاه


    3- دانشجوی درسخوان دانشگاه :)


    4- حیوانات دانشگاه :|


    5-ماسوله رفتن دختر درسخوان دانشگاه



    6- فشکن خوردن دختر درسخوان دانشگاه

    7-گل زنبقِ دختر درسخوان دانشگاه


    8- خودِ دختر درسخوان دانشگاه :دی

  • ۱
  • نظرات [ ۳ ]
    • آسـوکـآ آآ
    • چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۶

    اعتکآف اولی

    این سه روزی که تو مسجد دانشگاه گوشه گیری کرده بودیم جهت خلوت با خدا!

    بهترین روزای زندگیم بود!

    تاکید می کنم! بهترین روزای زندگیم!

    حتی دلچسب تر از سفر مشهد

    حتی دلچسب تر از سفر عمره!

    اونایی که چیزای دیگه رو می پرستن! کجا دیدین خدایی که در خونه شو باز کن و بگه بفرمایید! سه روز و سه شب مهمون من هستین!

    همینجا بخورین و بخوابین و با من باشین! فقط لطفا این چند روزو با من باشین! اگه تنهایین من بغلتون می کنم که خودم تنها ترینم؟

    دو روزو پیش من بودین، روز سوم دیگه نباید برین!

    روز آخر هم همه غصه هاتونو خودم می خرم و همه دعاهتونو خودم می شنوم و خودم براتون مستجانشون می کنم!

    تو حرم امام رضا جان نمی تونین بخوابین

    تو کعبه هم!

    تو حرم امام حسین جانمان هم!

    اما تو خونه ی خدا . . .!

    سه شب!

    بدون دلشوره دنیا!

    همون سه چهار ساعت خواب تمومه روحتو و جونتو آرووم می کنه!

    پ ن 1 لطفا اگر نرفتید، هر دینی دارید، این سه روز و از سیصد و شصت و پنج روز سال با خودش باشید.

    من پشیمونم که تو بیست و پنج سال گذسته نرفتم!

    پ ن 2 همه تون تو دعاهام بودین! دعا اولی ها!



  • ۱
  • نظرات [ ۵ ]
    • آسـوکـآ آآ
    • جمعه ۲۵ فروردين ۹۶

    کـفـش

    چند روز پیش با آبجی خانوم و دو نفر از دوستانمان رفته بودیم دریاچه سقالکسار. دریاچه ای که معروف است به تمیزترین دریاچه ایران و الحق و الانصاف از دست خلایق در امان مانده و هنوز به قوت خود باقیمانده. اما از بد روزگار همیشه یک عده خوشگذرانِ بی فکر اطراف آن را به طرز مسخره ای زباله دانی می کنند و حتی زحمت بردن فندک تمام شده را به خود نمیدهند، دیگر چه برسد به سیل پلاستیک های روی هم انباشته شده و شکستن شاخه های درختان و درست کردن آتش! آن هم نه روی منقل های از پیش تعبیه شده، روی چمنزاری که تازه جان گرفته! به بهانه بزن و بکوب دور آتش!

    از این داستان ها که بگذریم، روزی که ما رفته بودیم، روز دوم بعد از بارش سنگین و چندین روزه باران بود و زمین هنوز به قدر کفایت نم دار بود! من هم تصمیم گرفتم برای جلوگیری از گلی شدن احتمالی کفش و شلوار، نیم بُتی که چهار سال پیش خریده بودمش و هنوز هم سالم مانده (اگر دوخت دورش و ترک های رویش را در نظر نگیریم) پا کنم و بزنم به دل طبیعت! از قضا مقدار گل آنقدر زیاد بود که برای برگشتن به شهر مجبور شدم با آبی که همراه برده بودیم قدری سر و رویش را تمیز کنم اما خب، کافی نبود!

    وقتی که برگشتیم، برنامه از مثه یک حیوان گنده خوابیدن به رفتن به انزلی تغییر کرد و من برای رفتن به انزلی به خانه برگشتم و کفش دیگری پا کردم! وقتی برگشتیم، کفش های شسته شده ام را دیدم و شستم خبردار شد که کار مادر است! چیزی نگفتم و به غایت مثه همان حیوان گنده تا نزدیکی های ظهر خوابیدم! روز بعد که قرار بود برای سفارش پرده همراهش تا سر خیابانمان بروم، دقیقا به وقت کفش پوشیدن اشک در چشمانش جمع شد و گفت: " به خدا سال دیگه مِهر، بت و نیم بت که درومد میری میخری، هر قیمتی که باشه! ادا هم در نمیاری بذار حراج شه بعد بخرم! هر سال همینو میگی تو حراجم نمی خری! دو شبه تا صبح نخوابیدم که چطور بچه من حتی از من یه کفشم نمی خواد!" و به غایت گریست(به همین برکت :D)

    باز هم تاکید می کنم که برای مادر فقط می شود مرد و تمام!

    پ ن 1 یکی از دوستانم می گوید: "مهر مادری وجود نداره، از کلی از مادرا پرسیدم گفتن تلقینه! مهری در کار نیست، ترس از مسئولیتشو داشتنه!"  و من هر بار با این جمله یاد مادرم می افتم که همیشه به قول بچه ها خیلی مادر است!

    پ ن 2 سال نوتون هم مبارک! با تاخیر!

    پ ن 3 شهر ما و مرکزش حال و هوای بکری دارد در این فصل، پر از گل، موسیقی و مسافرانی که آن را با ساحل اشتباه گرفته اند!

    پ ن 4 فقط منم که کرختی و بی حسی بهار گرفتدم و تا لنگ ظهر خوابم و هیچ کاری انجام نمیدم یا شما هم مثه من شدید؟!

    پ ن 5 عکس بازی

    عکس اول: خود دریاچه

    عکس دوم: اطراف دریاچه

    عکس سوم: آسمان اطراف دریاچه

    عکس چهارم: پریِ اطراف دریاچه :D





  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • آسـوکـآ آآ
    • شنبه ۱۲ فروردين ۹۶

    چـای میخـوری

    در خانه ما جمله ایست به صورت "چای میخوری؟"

    و فقط و فقط هم مخصوص مادر است!

    مخصوصا وقت هایی که سخت مشغول درس خواندنم و فکرم جایی جز در کتاب پدیده های انتقال برد نیست.

    آخ که نمیدانید چقدر،این جمله میچسبد.

    آنقدر که منتظر میمانی از خرید برگردد و بلند بگوید، "چای میخوری؟"

    آنقدر جان است که خودش چای را میریزد و میگوید "زود بیا،یخ کرد."
    و وقتی میرسی و هم-چای  میشوید و از هر دری حرف میزنید و برنامه میچینید برای خرید پس از امتحانات، روحت تازه میشود.

    چند روز پیش که از شدت ناراحتیِ اتفاقی دلم میخواست وسط خیابان گریه کنم،

    زنگ زد و گفت"کجایی قربان!(قربانت بروم!)، رفتی شالی که میخواستی بخری؟"،

    فقط و فقط گفتم "نه"،

    شَستش خبردار ر شد که حال دخترش خوب نیست و گفت:"خوب کردی،سرده هوا،زود بیا با هم چایی بخوریم."

    و نمیداند که چه جانی در من دمید.

    چه کسی میتواند برای مادری که میداند "بیا چای بخوریمش"  بیشتر از همه کتاب های روانشناسی حالت را دگرگون میکند نمیرد؟


    پلاس+  روز ماماناتون با تاخیر مبارک،سایشون مستدام انشاالله


  • ۲
  • نظرات [ ۳ ]
    • آسـوکـآ آآ
    • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵

    عـکسبآزی

    همین دیروز مانتوی جدیدی خریدم
    و برای کمی اصلاحیات پیش خیاط بردم
    همین امروز که تحویلش گرفتم
    متوجه شدم یقه اش را وقت اتو زدن سوزانده،جیب هایش کثیف شده اند و چند جا هم دررفتگی پیدا کرده و پر از چین و چروک هم شده است. حتی عذر خواهی هم نکردند و خانم و آقای خیاط و اذعان داشتند که "ما تحویل گرفتیم همینطور بود."
    وقتی به خانه برمیگشتم.
    تمام راه فکر میکردم که چقدر شبیه تو بودند. توام وقتی که از راه رسیدی،احساسات من ساده و بی غل و غش بودند. آنقدر ساده که همه چیز،آن بود که تو میگفتی! مثل آن جمله معروف که "تو بگو باران،من خیس میشوم"
    نه دررفتگی داشتند و نه چین چروک
    آنقدر صاف زلال که خودت هم میدانستی من تنها کسی هستم که خود واقعیت برایم عزیز است.
    اما وقتی تو هم مثل خیاط باشی ها،نپذیرفتی این سوختگی ها،این در رفتگی ها و چین و چروک ها تقصیر تو است، حساب و کتاب کردم و بدکاریم را صاف کردم و رفتم.
    میدانی! وقتی به خانه رسیدم، تصمیم گرفتم مانتوی جدید یک بار تن نزده را پشت در بگذارم. همان که دیروز با اشتیاق خریدمش. پشت در بگذارم که شاید برازنده تن دختر دیگری شود، شاید هم شهرداری آمد و قاطی بقیه زباله ها آن را هم برد. مثل تو که شاید برازنده دختر دیگری شوی، مثل احساس من به تو که در زباله سوز میسوزد.
    با همه ی این سوختن ها و ندیدن های تو، بزرگ شده ام،آنقدر بزرگ که دوست داشتن ها و دوست داشتنی هایم را پشت در رها میکنم و با لبخند وارد خانه میشوم و به روی خودم نمی آورم که امروز هم از دوست داشتنی ام گذشتم،راحتتر از قبل! راحتتر از تو!


    پ ن 1 بعد از یک ماه و 15 روز می نویسیم!

    پ ن 2 عکسگرافی

    عکس اول : مشهد بودیم با خواهر جان دوتایی! یکی از بهترین سفرهایِ مشهدِ عمرم بود! با اینکه کل اقامتمون 4 شب بود اما خیلی طولانی گذشت! گویا امام جان میدونست ما چقدر به این خلوت طولانی و شیرین نیاز داشتیم.

    بهمون نون حرم و گل های حرم یکهویی رسید و صدای نقاره خادمارو شب آخر شندیدیم. خلاصه اینکه گویا امام رضا خادماشونو مامور کرده بودند که ببرامون این سفرو به بهترین شکل ممکن رقم بزنن. :)

    و اکثر بچه های وب نویس تو ذهنم بودن و دعاشون کردم! مخصوصا هم شهری های عزیز مگی و مبهم جان و آقای معلم لافکادیو و آقای فوق لیسانسه، هولدن! بقیه قدیمیایی هستن که دیگه نمی نویسن! واقعا نامردی نیست که نیستین؟!


    عکس دوم: دقیقا سه روز بعد از رسیدن ما به شهر عزیزمان،برف به طرز عجیبی همه جارو سفید کرد، مثل برف سال 83 و 86مون! در ادامه عکس هایی رو میبیند که به جز دوتاش(دیگه خودتون تشخیص بدین) از دانشگاه گرفته شدن! و ما اعتقاد داریم برف یعنی این و بقیه ش سوسول بازیه!


    عکس سوم: در ادامه برف دانشگاه،تموم نشدن مقدمه کارای پایاننامه یه معضله و نبودن استادا و گرفتن ایرادایی که بدون راهنمایی انتظار دارن خودت برطرفشون کنی یه مهضل دیگه ست! امیدوارم ختم بخیر شه! عکسی که میبینید حالت انتظار یه دانشجوییه که دقیقا 5 ساعت منتظر اومدن استاد راهنماش بوده!

    عکس چهارم: بهار نزدیکه و بازار دوتا غذا تو شهر ما تو این هوای سرد گرمه! یک کباب کثیفای خ شریعتی و دو باقلاهای وسط بازارمون!


    و در نهایت عکس پنجم: بهار نزدیکه و هنوز هوا سزده. من بهارو دوست دارم، بهارم مثه پاییزه برام. فقط فرقش اینه که غمشو فقط عده خاصی می فهمن! اون عده ای که بهار یه سالشون خیلی عجیب گذشته . . .

    انشاالله امسالتون همون سالی باشه که منتظرشین، پر از اتفاقای خوب پر از دلخوشی پر از رنگ پر از عشق و مهمتر از همه پر از سلامتی! این آخریو من خیلی واسه همتون می خوام. خیلی خیلی خیلی!

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • آسـوکـآ آآ
    • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

    غـول!

    یک سلام غمگین و غروب جمعه ای . .
    جمعه که تکلیفش مشخصه اما غمگین از این جهت که شدیدا برف باریده و آب بشدت ضعیف و برق بشدت قطعه
    البته شکر خدا ما برقو داریم فعلا از دیشب!
    اما خب همشهریامون هنوز همشون برق ندارن و این قضیه خیلی ناراحت کننده س . . .
    اللبته بماند که باعث شد همه چند ساعتی با گوشیای آف دور هم بشنیم و بگیم و بخندیم به یاد وقتایی که هنوز خیلی از هم دور نشده بودیم اما خب! نمیشه نادیده گرفت این حجم ارتباط شیرینِ مجازیو!
    نمرات بنده هم اومد و من سرخوشم از اینکه نمرات راضی کننده بودن و  بالاخره پایاننامه رو برداشتم و این ترم فقط یک درس دارم!
    یک درس با یک استادی که دائم الاندازه! یعنی باید یه ترم حذف کنی،یه ترم بیفتی،یه ترمم با 12 با منت پاست کنه! امیدوارم مرحله افتادنو نگذرونم :(
    خیلی ازش میترسیم همگی! یعنی در واقع غول مرحله آخر درس ایشونه :D (نمیتونم بگم خودشه :D)
    خیلی دلم می خواد شروع کنم به پشت چرخ نشستن و فرستادن پارچه های رنگی زیرش! اما واقعا تو این هوا فقط حس رفتن زیر پتو و خوندن کتاب و خوردن چای و کیکه و لا غیر! اصن به نظر من آدم باید فاصله بین دو ترمو همه کلاسای بیرونشم کنسل کنه! فقط بمونه خونه! همینجوری الکی! اصن گاهی تنبلانگی خیل هم خوبه! قرار نیست که آدم همیشه بدوئه! گاهی لازمه وایسه و نفسی تازه کنه!( از این بهونه الکیا :D)

    پلاس1: عازم یک سفرمـ . . .
    پلاس2: این روزها زیاد فیلم دیدم بهترینشون ایستاده در غبار و لانتوری و آدت نمی کنیم!
    بی توضیح اضافه! فقط اینکه هر سه روایت متفاوت از قصه های متفاوتین و هر کدومشون یکجور شمارو میشونه پای مانیتورتون!

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • آسـوکـآ آآ
    • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵
    منوی وبلاگ