عشق حتما چهره ای زنانه دارد


باغ مادربزرگه

من فضول نیستم اما چند روز پیش که پدرم به مادرم می گفت: " خانوم تو حتما مستقیم میری بهشت. اما من چند روزی باید تو جهنم بمونم." مادرم گفت: " هر جا بری منم میام. حتی اگه اونجا جهنم باشه." دلم برایشان ضعف رفت.

آسـوکـآ آآ

دل انارها هم ترکید!

درخت انار خونه مادربزرگه

سلام جناب یارِ وقت‌نشناس، پاییز‌نشناس، دلتنگ‌نشناس! می‌بینی؟ دل انارها ترکید، و تو هنوز از راه نرسیدی. حتما پیش خودت فکر می‌کنی که خیلی خفنی که من منتظرتم و تو هی نمیای. خواستم خدمتت عرض کنم که نه! اگه من منتظرتم چون فکر می‌کنم که تو تنها کسی هستی که ارزشش رو داره که من وسط همه‌ی گرفتاری‌هام، درس‌هام، کلاس‌هام بهش فکر کنم. تو ارزشش رو داری که وقتی بچه‌ها بهم می‌گن: "خانوم شما عاشق فیزیکیدا !" یاد تو بیفتم و دلم بخواد بهشون بگم که "حالا نمی‌دونید من چقدر عاشق یارم." من عاشق توام! همین تویی که معلوم نیست کجای این دنیایی که هی بهت نمی‌رسم. آقای یار! من خیلی خسته‌ام. از شب‌های طولانی پاییزی که توش تو is typing نیستی. صدای تو از پشت تلفنم بهم نمی‌رسه و از همه مهم‌تر ندارمت که غر بزنم کارم زیاد شده و می‌خوام جا بزنم و تو بگی:"فقط به تهش فکر کن که تموم شده و یه پایان‌نامه صحافی شده دستته و می تونی به خودت بگی از پسش بر اومدم." از پسش بر نمیام یار... یه چیزی بهت بگم؟ فکر نکن بعد از یه مدت طولانی نبودن، بیای و بخوای همه چیز رو درست کنی، همه چیز درست می‌شه، نه! دیر برسی دیگه من، این من نیستم و منِ منتظرت جاشو به یه منِ بی‌تفاوت داده که دیگه براش مهم نیست تو توی زندگیش باشی یا یکی دیگه. زود بیا. زود برس. نذار بندبند دلم مثل بندبند انار از هم بپاشه.

آسـوکـآ آآ ۴۲ نـظر

سیرابیج چیست؟

یک غذای کاملا گیلانی‌ست که یک رشتی وقتی تنهاست و وقت زیادی برای پختن غذا ندارد، برگ سیر می‌خرد و  آن را می‌پزد و اونِ دیلِ سر می‌زند. این غذای ساده و خوشمزه گیلانی با برگ سیر، و مرغانه (تخم مرغ) پخته می‌شود و با مقدار زیادی ماست و کته پلا ( برنج کته) میل می‌شود. سیرابیج به صورت دقیق‌تر به صورت زیر تهیه می‌شود:

برگ سیرها را بشویید و خرد کنید. داخل هر ظرفی که دلتان می‌خواهد برگ سیرها را تا اندازه‌ای که حس می‌کنید به اصطلاح آب انداخته، با روغن تفت دهید. نمک، فلفل و زردجوبه را به آن اضافه کنید. سپس مرغانه را درون آن بشکنید و هم بزنید. سیرابیج شما آماده است و می‌توانید به شیمی دیل سر بزنید. به همین سادگی!

(مراحل تهیه سیرابیج را در عکس بالا مشاهده می کنید.)

پـ نـ از این همشهریا دارید که با لهجه و کاریکاتور و طنز بتونه درد دلتون رو بگه؟ مشکلات شهر و استانتون رو بگه؟ باعث افتخارتون باشه و کنارش یه دل سیر بخندوندتون؟

 اگه گیلانی هستید و این کتاب هارو نخوندید، برید تو اتاقتون و به کارایی که نکردید فکر کنید!


 

آسـوکـآ آآ ۳۷ نـظر

یارِ از راه نرسیده


دانشکده کشاورزی

از جشن وسط پاییز ۱۰ روز گذشته و از فردا نمایشگاه کتاب تو رشت دایر می‌شه و تو نیستی که منو ببری نمایشگاه. باید تنها برم. تنهایی از سرویس دانشگاه، خارج شهر پیاده شم و هلک و هلک راه بیفتم برم نمایشگاه. تازه بعدش هم تاکسی سوار شم و تنهایی برگردم. اون هم وقتی که ساعت ۵ هوا تاریک می‌شه و تاکسی نیست. دلت هیچ، وجدانت راضی می‌شه من این قدر تنها باشم؟ تنهایی برم دانشگاه، برم نمایشگاه، برم باغ محتشم، برم پارک جنگلی سراوان، برم کافه کتاب پارک ملت و تو هیچ جا نباشی که ازم عکس بندازی و من هی مجبور باشم عکس از پاییزی بندازم که تو هیچ قابیش من نیستم، تو نیستی، من و تو نیستیم. این انصافه؟ انصافه که چون تنهام، نمیتونم تو سمینار جنوب شرکت کنم؟ انصافه که من بعد از سه سال نوشتن برات دیگه دستم به قلم نمیره که نامه بعدی رو تو دفتری که فقط تو باید بخونیش بنویسم؟ انصافه که من ارشدم سه سال طول کشیده و تو حتی نیستی که سر جلسه دفاعم ردیف آخر بشینی و بهم لبخند بزنی و بگی که آروم باشم و من تهش با یه شعر عاشقانه پایان‌نامه‌م رو به تو تقدیم کنم؟ آقای یار، مرد از راه نرسیده‌ی من، دیر نیا، نذار این روزا بیات شن. نذار از دهن بیفتن. پاییز که به زمستون وصل شه. من دفاع می‌کنم تو سالنی که همه‌ش چشمم به ردیف آخرشه و منتظرم که بعد از تموم شدن حرفام، تو از راه برسی و بگی، " دیدی سخت نبود؟ "

آسـوکـآ آآ ۴۴ نـظر

مگه یه آدم چقدر می‌تونه نباشه!

درخت انار خونه مادربزرگه


مگه یه آدم چقدر می‌تونه نباشه؟ چقدر می‌تونه نیاد؟ الان مثلا شما جناب یار! بله خود شما! تا کی می‌تونی نیای؟ تا کی می‌تونی شال گردن من‌بافت رو دور گردنت نپیچی؟ تا کجای پاییز می‌تونی با من زیر بارون قدم نزنی؟ چطور می‌تونی همراهم نباشی و انارهای بالای درخت خونه ی مامان بزرگه رو برام نچینی؟ چطور انتظار داری سراشیبی پاییز رو بی تو بگذرونم؟ تا به حال بی‌خودت نموندی که بدونی بی‌تو موندن تو این هوایی که بی‌اندازه پاییزیه چقدر سخته.  چقدر سخته بی‌تو کافه رفتن، کباب‌ترش خوردن و تو خیابون قدم زدن. اینا بهونه نیستن. دارم می‌گم منو به نبودنت عادت نده. می‌گم نذار دلتنگت‌شدن برام عادی شه. من بدعادتم. به یه چیزی پیله کنم، خو کنم، سخته غیرش رو بپذیرم. دارم به نبودنت عادت می‌کنم، خو می‌کنم و دور خودم دیوار می‌کشم. می‌ترسم! می‌ترسم از روزی که دیوار چین بسازم و تو اون سرباز مغولی باشی که عاشق دختری از سلسله ی مینگ شده...

پـ نـ عزاداریاتون قبول و دعاهاتون مستجاب :)

آسـوکـآ آآ ۵۰ نـظر
ایـنـجـا یـکـ مهنـدس شـیمـی مـی نویـسد!
آرشـیـو
آذر ۱۳۹۷ ( ۳ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۵ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۶ )
دی ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۴ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۳ )
دی ۱۳۹۵ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۱ )
دی ۱۳۹۳ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۲ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۱ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۳ )
دی ۱۳۹۱ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۹ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان