آسوکـا

آنچه گذشت


پنجره خانه مادربزرگه

قرار نبود به شما سلام کنم. یعنی بعد از آن کامنت بلدبالا که قبل از هر جمله‌اش یک "یه وقت ناراحت نشیا" یا "البته به من مربوط نیست" بود دیگر دستم به برای شما نوشتن نمی‌رفت. یعنی نه اینکه دلم لک نزده باشد برای از شما نوشتن‌ها، نه! اتفاقا جانم بالا می‌آمد تا به مغزم بگویم فکر نکن، به قلبم بگویم آرام بگیر و به دستم بگویم ننویس. بله حق با شماست، من کامنت آن فلانی را به شما ترجیح دادم. بله، حق باشماست، من بابت کامنت آن فلانی شما را در هزارتوی ذهنم پنهان کردم. بله، حق با شماست، اینکه من بعد از یک سال فیل‌م یاد هندوستان کرده است یعنی باز شکم‌درد دارم. بله، حق با شماست شکم درد داشتن و شکم درد بودن یک اصطلاح گیلکی‌ست و شما ممکن است ندانید که شکم درد در اینجا یعنی باز دلشوره‌ای تمام‌نشدنی در من جان‌گرفته و فقط با شما می‌توانم در میان بگذارم. بله، حق با شماست، همیشه همین بودم و وقتی که ناچارم وبال گردن شما می‌شوم. بله، ناچارم. ولی همه‌اش که تقصیر من نیست. مثلا همین خود شما کجا بودید وقتی برای بار دوم در زندگی‌ام NDE را از سر گذراندم و برای بار سوم مجبور شدم وارد تونل ام‌آر‌آی شوم و به پهنای صورت اشک ریختم. شما کجا بودید وقتی رمق نداشتم از تخت پایین بیایم و آقای رادیولوژیستی که شبیه امیرحسین مدرس بود کمکم کرد و گفت:" دختر قوی باش، واسه چیزی که نمی‌دونی گریه می‌کنی؟" شما کجا بودید وقتی نصف صورتم کبود شده بود و لبم پاره شده بود و حالا بعد از یک ماه تنها کمی از انرژی تحلیل رفته‌ام برگشته؟ بله، درست است که دکتر گفته همه آزمایشات و عکس‌ها سالم است و فقط فشارخونت را بپا! اما دروغ چرا، دلم می‌خواست شما در همه این روزهای سخت و پرتنش کنارم بودید. حداقل شب‌هایی که علائم انواع بیماری‌های مربوط به سر را با علائم خودم تطبیق می‌دادم و زارزار گریه می‌کردم، گوشی را از دستم می‌گرفتید و موهایم را کنار می‌زدید و می‌گفتید:" من که مطمئنم چیزی نیست. اما هر اتفاقی که بیفته، من کنارتم." کاش می‌دانستید شنیدن این جمله لامذهب از زبان شما، با صدای شما چه دلشوره‌ها پاک می کرد و دردها تسکین می‌داد. اصلا بیایید فرض کنیم که در این مدت شما دلخور بودی و من فراموشتان کرده بودم. وقتش نرسیده که از راه برسی و در چهارچوب در ظاهر شوی و چمدانت را زمین بگذاری و بگویی:" آهای صابخونه، مهمون نمی‌خوای؟" تا من از طرف حافظ برایت بخوانم:"یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم"

1 عنوان از سجاد سامانی
2 ممنون که حالمو می‌پرسیدین. شیمی جان ره بیمیمرم خاب؟
3 این روزها پست‌های غمی شمارو هم به فکر کردن وادار می‌کنه؟
4 همشهری مارو ندیدین؟

۰۷ تیر ۹۹ ، ۰۰:۰۵
آسـوکـآ آآ


سلام پیله‌برار! تی احوال خوب ایسه؟ از أو بوجر مره دینی؟ مره شناسی؟ احتمالا أ روزان مره فراموش بوکودی. تره آدرس فدم که مره یاد بئری؟ من او کوچی‌کُرم کی هر بار تی مجسمه‌ی شهرداری دورون دینه، حوضِ دیوار رو نیشینه و تره فندره و تی‌امره گپ زنه. اگر نتنه بیئیسه حداقل تره سلام کنه و شئه. می دیل هزار پاره بوبوسته میرزا. تنم تی امره درددل بوکونم؟ البته من نتنم تی مانستن خوب گیلکی گپ بزنم چون می پئر و مارِ یاد بوشو کی أمی مادری‌زبانِ أمره یاد فدید که أ روزان بتنیم امی سرِ تی ورجا بوجُر بئریم. أ روزان که بهار أمون دره و سیرباقالایِ فصله، دیل نریم بیشیم بیهینیم و أمی دیل سر بزنیم. از أو بوجور تنی بیدینی أمره چی بوبوسته؟ دَنی اوضاع گیلان دمج‌ومج بوبوسته و ایته بی پئرومارِ ویروس بامو و أمی قشنگ پرستاران و زرنگ دکتران و بافرهنگ مردمه قلع‌و‌قمع کودن دره؟ دنی هیشکی أمی فکر نیه و أمان باز خودمان به داد خودمان فرسیم؟ حالا أشانه خونِ‌دیلِ أمره تحمل کونیم. أ بی‌احترامی به گیلکانه چوطو تاب بَئریم؟ دنی هم‌وطنان أمره کلفت و گدا دوخوانید؟ 

أی میرزا جان، أی میزا! کاش تنستی تی اسبِ بینی کنار و بائی بیجیر و باز أمی غم بوخوری. کاش تنستی بائی و أمانم تی شانه به شانه وَنَلیم گیلکِ عزت به باد بوشو. البته منم تی جا بوم بیجیر ناموئیم. کم چیزیه نیه بهشت دورون پرفسور رضا و دکتر معین و شیون و گل‌آقا أمره همنشین بوئوستن. راستی شمانم گل آقایه، گل‌آقا دوخوانید یا کیومرث؟ کیومرث سخت نیه؟ هو گل‌آقا قشنگ‌تر نیه؟

خاب دِ چپ‌چپ نگاه نِوَ کودن. دنم کی زیاد حرف بزئم و تی کله بوبوسته آستانه گمج. الان د تمان أکونم. فقط خواستیم ایبچی می پیله‌برار أمره گپ بزنم و می دیلِ خالی بوکونم و بگم أویه کی ایسید أمره دوعا بوکونید. دوعا بوکونید که أمان دوباره بتنیم بائیم شهرداری دورون و جشن کدو بیگیریم و أمی دغدغه واگرده به اینکه کو أیتا کباب کثیف خوشمزه‌تره.

از طرف 

شیمی کوجدنه همشهری


۲۴ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۲۷
آسـوکـآ آآ

دیشب به برنامه شبکه گیلان‌مون پیام دادید ما ویلا داریم شمال، اونجا واسه شما نیست، باید بیایم؟ گفتید شما آه در بساط نداشتید و ما اومدیم و زمیناتونو خریدیم و آباد کردیم؟ ماسکایی چیزی هستید؟ کافیه فقط یک بار سفره‌هاتونو با سفره‌هامون مقایسه کنید و بعد بیاید از مقایسه ثروتاتون با ثروتامون بگید. اون روزا که تو تاریخ کل شهراتون از زن‌ها فقط بیگاری می‌کشیدن، زن‌های ما دوشادوش مردها، با عزت کار می‌کردن و همیشه عزیز خونه بودن و دخترهاشون مثل ملکه بزرگ شدن. هروقت می‌خواید از فرهنگ حرف بزنید ببینید ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻣﻠﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ‏، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﺌﺎﺗﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻌﻠﻮﻟﯿﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ، اولین داروخانه شبانه‌روزی در ایران، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﭼﺎﭘﺨﺎﻧﻪ ﻭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺍﻭﻟﯿﻦ شهرداری ایران و اوﻟﯿﻦ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺍﯾﺮﺍن واسه کدوم شهر بود؟ برید ببینید تو کدوم شهر دخترا می‌تونن تا ۱۲ شب بیرون باشن و ته دل مامان‌باباشون نلرزه و بقیه چپ‌چپ نگاشون نکنن، چون رشت امن‌ترین شهره. کدوم دوستتون رشت دانشجو یوده و دلش خواسته برگرده؟ تو کدوم شهر تا یک شب مردم تو با خونواده تو میدون شهرداری باقالی می‌خورن و تا سه صبح تو خیابون حافظ بستنی؟ واسه ما شاخ نشید آقا. ما گیلانیا نژادپرست نیستیم. تا حالا اومدید خوردید و گیلان و ساحلا و کوه‌هاش رو به کثافت کشیدید و رفتید و ما دم نزدیم. اما حالا دیگه بحث جون مردممونه. بحث جون گیل‌مردا و گیل‌زنامونه. بحث تلف شدن دکترا و پرستارامون بی ماسک و بی دستکشه. بحث پر شدن بیمارستانهامونه. ما دیگه ساکت نمی‌شینیم. به خدا دیگه نمی‌ذاریم بیاید و دکترا و پرستارامونو ازمون بگیرید. تو کدوم استان این همه دکتر درجه یک و پرستار مظلوم فوت شده؟ به خدا حالمون بهم میخوره از دیدن پلاک شهراتون تو شهرامون. بفهمید که گیلان الان فقط باید توش پلاک 46 و 56 تردد کنه. می‌رید یک (16) پلاکتونو گرد می‌کنید که بشه 5 (56) که بیاید اینجا سوغات کرونا بیارید؟ ماسکایی چیزی نیستید واقعا؟ تو رو خدا حرف ثروت رو پیش ما شمالیا نزنید. ما از اول ثروتمند بودیم. ما خاک داشتیم. طبیعت داشتیم. آب داشتیم. ما همیشه بهترین‌ها رو داشتیم. شما اومدید خراب کردید. ناخالصی آوردید. شما باعث شدید گیلان چندرنگ بشه. ما که خودمون با خودمون خوش بودیم. ما این‌قدر عاشق شهرمون هستیم که دو روز می‌ریم تهران و یکی داد میزنه رشت‌رشت از دلتنگی می‌خوایم بمیریم. ما خودمون همیشه پشت هم بودیم. بله. شمایی که میاید می‌گید "گداگشنه" بودید و ما شما رو پولدار کردیم، بهتره برید عکسای زلزله رودبار و منجیل‌مون رو ببینید. برید ببینید وقتی شهرها با خاک یکسان شده بود و کسی نبود که زیر ۱۰ نفر از اعضای خونواده‌ش رو از دست داده باشه، مردممون چه‌جوری شهرا و روستاها رو با همین گل و چوب دوباره ساختن. بی‌منت شمایی که به ما می‌گید گداگشنه. دیگه دارید زیاده‌روی می‌کنید. کاری نکنید روزی برسه که از ویلاهایی که ما نمی‌دونیم کجاست و همیشه شمارو تو چادر گوشه پارک ملت دیدیم نامحترمانه بندازیم بیرون. همین‌قدر خشمگین، همین‌قدر نژادپرست و همین‌قدر مهمان‌نانواز. خنجر فرو می‌کنی تو دل ما؟ دل ما هزارپاره‌س. خنجرتو بذار جیبت. :)

پ ن  عنوان وبلاگمو دیدید؟ دیدید چقدر جذاب شده؟ می‌دونید که تنها چیز قشنگیه که تو این روزای پر از خشم دیدم؟ سَردَر باحالی که می‌بینید،  غمی خان زحمتش رو کشیده.  ممنون غمی خفن :)

۱۹ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۰۶
آسـوکـآ آآ

نیاید. گیلان نیاید. رشت نیاید. شمارو به خدا نیاید. یه بار ما شمالیا رو به حال خودمون بذارید. یه بار بذارید فقط پلاک ۴۶ و ۵۶ ببینیم. بفهمید که شرایط ما اضطراریه. بفهمید که الان وقت دیدن ماسوله و قلعه رودخان نیست. وقت خرید تو کاسپین نیست. وقت عشق و حال کنار ساحل نیست. وقت سر زدن به دوستا و ماچی دادن نیست. بفهمید که حالمون خوب نیست. حال هم استانیامونو و همشهریامون خوب نیست. بفهمید که با هر عطسه پدرمون و هر آخ مادرمون تا صبح نمی‌خوابیم چون امکان ابتلاشون و درمان نشدنشون بالاست. بفهمید که واسه اینکه اونارو خونه نگه داریم میریم بیرون و می‌گیم ماسک و دستکش تو کیفمونه اما نیست. بفهمید که تخلیه شدیم. ماسک آخرین چیزیه که بهش فکر می‌کنیم. ضدعفونی‌کننده یکی مونده به آخرین. چیزی نمونده شوینده‌ها و دستمال کاغذیامونم تموم شن. حال بیمارستانامون خوب نیست. به خدا به اندازه مردم خودمونم جا نیست. یه بار تو جاده‌هامون نباشید بذارید پورسینامون خالی بمونه.رازیمون خالی بمونه. بذارید اگه سر یکی درد گرفت اسیر راهروهای بیمارستان شهر خودش نشه. اومدید کنار پارک ملتمون چادر زدید؟ جوجه زدید؟ چی زدید که این‌قدر انسان نیستید و وحشت مردممونو نمی‌بینید؟ یه بار بذارید خودمون با خودمون تنها باشیم. بذارید یه مهمون‌نانواز باشیم و پلاخورشتمونو با شما سهیم نشیم. بذارید یه بار بهتون سوغاتی ندیم. کرونا ندیم... 

پ ن شیمی مریض جانه ره بیمیرم خب؟

 

۰۵ اسفند ۹۸ ، ۲۳:۵۵
آسـوکـآ آآ

قبل‌ترها وقتی نبودید، مثلا برای چند روز، چند هفته و یا حتی چند ماه. فکر می‌کردم که خوشی‌های واقعی جای دلخوشی‌های کوچک مجازی را برایتان پر کرده است. مثلا اس‌ام‌اس یار جای آن کامنت فلانی که منتظرش بودید، یا حتی استوری یار جای پستی که غیرمستقیم به شما اشاره کرده باشد. قبل‌ترها فکر می‌کردم که اینجا دور هم جمع می‌شویم که سفره عریض و طویل غصه‌هایمان را باز کنیم و هر کس به قدر توان چیزی از سفره بردارد و بارمان را سبک کند. فکر می‌کردم اینجا هرچه که نباشد خانه‌ایست که چهارگوشه‌اش امن است. اگر برای شادی‌‌هایمان کوچک است، حداقل برای درددل کردن‌هایمان جا دارد. دروغ چرا؟! این روزها که نیستید، یعنی حتی بعضی‌هایتان ماه‌هاست که نیستید، فقط می‌گویم کاش یاری، دلبری، مرادی از راه رسیده باشد و پای هواپیمایی، قطاری، اتوبوسی در میان نباشد...

 

۰۸ بهمن ۹۸ ، ۰۱:۴۶
آسـوکـآ آآ

خیلی دلم می‌خواست بیایم و از احوالات باغ مادر بزرگه بنویسم، از خانه جدیدی که دلم می‌خواست با یار نیامده بخرم، از اتفاقات مدرسه، از برگشتن غمی، از حال خوبی که با فقط یک "سلام، کجایی"تان در اعماق قلبم ایجاد می‌کردید. حتی می‌خواستم از گوسفندهایی که باغ مادربزرگه ییلاق امسالشان است رونمایی کنم و برایتان عکس‌های فول اچ‌دی بگذارم تا قابلیت والپیپر شدن داشته باشند و شما هی ببینیدشان و من هی ذوق کنم که می‌توانم خاطره‌ای چند ثانیه‌ای روی دسکتاپتان یا صفحه گوشی‌تان باشم. دلم همه این‌ها را می‌خواست و دلم نبود. یعنی دلم دل نبود. یعنی هنوز هم دلم دل نیست. حس می‌کنم چیزی در من نمی‌تپد. نبضی، قلبی، چیزی. فقط دلم می‌خواهد تمام این خاک را سفت بغل کنم و بگویم: " بمیرم برای دلت" و بمیرم برای دلش


۲۳ دی ۹۸ ، ۰۵:۴۰
آسـوکـآ آآ


کاش تنستیم، شهرداری میدان دورون، ع قشنگ کودیان جور، تی کاکا خوردنه تماشا بوکونم، تی شال گردن چکونم و تی شکم پس جان قربان بشم.

۲۹ آبان ۹۸ ، ۲۳:۰۷
آسـوکـآ آآ

 

پاییز برسه و من دلم نخواد غروباشو ببینم؟ پاییز برسه و من ۱۹ روز میدون شهرداری رو ندیده باشم؟ پاییز برسه و من تو خیابون حافظ و باغ محتشم قدم نزده باشم؟ پاییز برسه و من دلم نخواد بارونش خودشو به رشت برسونه؟ پاییز برسه و نخوام لباس‌ها و عادت‌های پاییزهای سال‌های پیش رو از چمدون بیرون بکشم؟ روسری نارنجی؟ شال گردن قرمز؟ نیم‌بوت زرشکی؟ کیک پرتغالی؟ چای آخر شب؟ انار باغ مادربزرگه؟ پاییز برسه و این همه بی‌اثر باشه؟ این همه بی‌معجزه؟ این همه دست خالی؟ کی فکرشو می‌کرد یه روز هلو خودش رو به خرمالوهای پخته برسونه؟ کی فکرشو می‌کرد یه روز برسه که تابستون خودشو تا دل مهر بکشونه و بمونه و دلخوشیای پاییزی رو ازمون بگیره؟ کی تو فصلا دست برده که دیگه پاییز امسال برام مثل سال‌های قبل نیست؟ که دیگه دلم به بارون و خرمالو و یار خوش نیست؟ اصلا کی فکرشو می‌کرد یاری که تمام ۹۷ وقت و بی‌وقت به قاب در اتاقم تکیه می‌زد و می‌گفت "چرا از من نمی‌نویسی" حالا دیگه هیچ جای ذهنم نیست. یادم رفته چه شکلی بود. اصلا باید از موج موهاش بنویسم یا مشکی چشماش؟ دیگه باور نمی‌کنم پاییز همون فصلیه که قراره توش از بالای چهار‌دیواری نیمه‌کارم بپرم پایین و دل از تاکسی‌های اینترنتی بکنم و روزا کنارتون عرض خیابون‌ها رو قدم بزنم و شب‌ها از اینکه امروز هم یار بینتون نبود بنویسم و از جرثقیل بخوام بتن بعدی رو سر دیوار خونه‌ای بذاره که صاحبش نمی‌تونه به خودش تافت بزنه و بیست‌و‌هشت ساله بمونه و هنوز هم برای ندیده و نشنیده و نشناخته‌هاش بنویسه. در جریانی جناب  ندیده و نشنیده و نشناخته من؟

عنوان هادی قنبرزاده

پـ نـ چقدر نوشتن تو بیان سخت شده ...

۱۹ مهر ۹۸ ، ۲۳:۲۴
آسـوکـآ آآ

هنوز پاییز باغ مادربزرگه خودش رو نشون نداده و تنها تصویری که هر سمتی سرتو بگردونی می‌تونی ببینی، انارترش‌های هزارپاره‌شده سر درختن. همونایی که زودتر از برگا رو زمین می‌افتن و می‌تونی هزار تا کادر بی‌فیلتر ببندی ازشون. همونایی که هیچکس نمی‌ره تو باغ تا اونارو بچینه. حتی اگه هم کسی دستشو بالا برد برای چیدنشون، به خاطر خودشون نیست. به خاطر ربیه که واسه فسنجون می‌خوان، یا شاید به خاطر هسته‌ایه که واسه زیتون‌پرورده می‌خوان. هیچ‌کس انارترش‌هارو دون نمی‌کنه، با وسواس پوستشون رو جدا نمی‌کنه، نمی‌گه میوه بهشتیه و نباید یه دونه‌ش رو هم دور ریخت. این فصل که می‌شه، همه قاشق به دست می‌افتن به جون انارترش‌های لاجون و تا می‌خورن می‌زننشون که یه وقت تا پاییز سال بعد بی‌‌ رب نمونن. تا حالا هیچ‌کس دلش به حال دل هزارپاره اینا نسوخته. هیچ‌کس جلوشون نمونده و نگفته به‌به. تا حالا هیچ‌کس اونی که بالای درخته‌شونه رو واسه خودش نخواسته. تا حالا کسی به تنهایی اینا فکر نکرده. حتی همین امسال هم دل همه‌شون ترکیده و خشک شدن، همین امسال هم که همه بچه‌های مادربزرگه بی‌رب موندن، همین امسال هم که دیگه قرار نیست فسنجوناشون مزه قبل رو داشته باشه، هیچ‌کس نیومده یه نگاه بهشون بندازه و بگه :" دردت چیه جانم؟" کسی چه می‌دونه. شاید سال بعد همین انارهای جگرخون شده هم بالای درخت نباشن و نوه دوم مادربزرگه نتونه بشینه زیر سایه‌شو دونه‌دونه انار ترش بخوره و در جواب مادربزرگه که می‌پرسه "گریه می‌کنی بلامیسر" نتونه بگه "آخه ترشه"

۱۳ مهر ۹۸ ، ۰۰:۳۱
آسـوکـآ آآ

کاش تنستی می دیله تی دیله مانستن آهنی بوکونی. 

۰۵ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۱
آسـوکـآ آآ