خیلی هم طلبکار

تنها حرف این روزهای من با خدایم این است:

" تو نمیتونی منو آفریده باشی و تو بیست و هفت سالگی ولم کرده باشی."

)خیلی هم طلبکار(

پـ ن 1 دلم معجزه می خواد، مثل سفر به خونه خدا تو 16 سالگی

پـ ن 2 خرداد پرحادثه نفس های آخرش رو می کشه

         و اینکه: "خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد؟ حضرت مولانا "   


به قول خواهرم عکس تخیلی!
آسـوکـآ آآ ۶ نـظر

ما به خرداد پر از حادثه عادتـ داریمـ

مادربزرگ روی دیوارِ آجرچینِ کوچک بین باغ خودش و عمویش نشسته بود و تعریف می کرد
"
چند روزی بود که تا چشم می چرخاندی، صف طویل مورچه ها را می دیدی که خودشان را به روی زمین می رساندند و فرار می کردند. حیوان ها رم کرده بودند، اسب مشت یداالله، گاو سید جعفر، قاطر اوس حبیب، سگ خان علی.  شب ها هم، همه حیوانات زوزه می کشیدند و زوزه گرگ ها، لا به لای صدای بقیه حیوانات اصلا شنیده نمی شد.
"
بلند شد و عصایش را به زمین زد و نزدیک درختان انار رفت
"دقیقا همین روزها بود. تا چشم کار می کرد گل انار بود. قرمزِ قرمز. انگار جشن عروسی در راه باشد. ای لعنت بر درخت انار "
سرش را پایین انداخت
"
فرشته ها خبر نبرید."
از باغ به سمت زمین هموار کوه رفتیم.
خاطراتش جان گرفته بودند.
"
بهار بود و فصل برنج. غروب بود و از سر زمین می آمدیم. آسمان غروب آن روز قرمزِ قرمز بود، درست مثل گلِ انار. خسته بودیم و تا رسیدیم شام خوردیم و خوابیدیم. گرم بود کنار در و پنجره ها جایمان را انداختیم."
لب دره نشست
"
ساعت 12 شب بود. زمین می لرزید. از در و پنجره بیرون پریدیم و داخل باغ، زیر درختان پناه گرفتیم. قیامت شده بود، به خدا قیامت شده بود.
"
بلند شد و با عصایش تند تند قدم برمی داشت
"
آن شب صدای زوزه ها خاموش شده بودند و فقط صدای آوار شدن خانه ها و جیغ همسایه ها را می شنیدی. تمام شب همدیگر را دلداری دادیم. آفتاب که زد آوارهارا برمی داشتیم. همه شیر شده بودند. مهم نبود خانواده چه کسی زیر آوار است. همه خانواده ما بودند."
به گریه افتاد.
"
بعضی ها تمام کرده بودند و صدای کمک خواستن بعضی دیگر را می شنیدیم. آوارها را کنار می زدیم و محشر کبری را می دیدیم. قرمزی گل های انار را میدیدم. روی سر و صورت جوان ها، تازه عروس ها، تازه داماد ها، بچه ها، همانقدر قرمزِ قرمز."
نشست روی زمین و یک مشت خاک برداشت
"
این خاک، همین خاک بچه ها را بغل کرد. چطور دلش آمد؟ چطور دلش آمد آن همه بچه، آن همه جوان، آن همه آرزو را در خودش دفن کند."
بغلش کردم.
چانه ام را روی شانه اش گذاشتم.
"
گریه کن عزیز، آروم می شی"
آرام شد.
روسری اش را باز کرد و گیس موهایش را جلو آورد و مرتب کرد.
روسری را سر کرد و گره اش را محکم بست.

بلند شد و به راه افتاد.
"
قبرستان را زلزله آباد کرد. می روم آبادی. تا چایت آماده شود می آیم.

"

آسـوکـآ آآ

تراول چک

برایم تعریف می کرد

"سه سال پیش ترازو داشتم و سر گلباغ نماز، کنار مدرسه بساط می کردم

یه روز یه آقایی اومد و گفت:" چشمهاتو ببند." 

ترسیدم ببندم و ترازوم رو برداره و ببره.

پرسیدم: چرا

گفت: حالا تو ببند،هروقت گفتم باز کن

چشم هامو بستم

حس کردم یه کاغذ روی دستم گذاشت

چند ثانیه گذشت

یه صدا از دور گفت

حالا باز کن

باز کردم و دیدم یک تراول پنجاهی کف دستمه

خانوم آسوکا باورتون می شه؟

اون روز 15000 تومن دیگه هم کار کردم و برای اولین بار 65000 تومن کاسب شدم و بردم خونه.

اینقدر خوشحال بودم که اصلا نفهمیدم چطور به خونه رسیدم ."

گفتم "چه عالی ،خب بریم سراغ بقیه درس."

برگشتم سمت تخته وایت برد.

بعد از دوسال بودن با این بچه ها

هنوز هم باید به خودم تشر بزنم که

حق نداری بذاری بچه ها از سختی هاشون بگن

حق نداری دل بسوزونی

حق نداری گریه کنی

شروع کردم:" بچه ها همونطور که میدونید اهرم ها به سه دسته تقسیم بندی میشن..."

صدایم می لرزید

اما نگذاشتم اشکم بریزد.

شاید بزرگترین درسی که بچه های کار به من داده اند همین است

بشکنم اما کسی اشکم را نبیند.


پـ ن 1 خداحافظ ماه پر رزق

         ماه آش مرادی و حلیم محمد و رشته خوشکار محلی



پـ ن 2 عیدتون(مون) و برد تیم ملیتون(مون) مبارک همه تون(مون) باشه

          و حال خوب و شادی های پس از گل به خودی های تیم رقیب هاتون(مون) موندگار و همیشگی

 

آسـوکـآ آآ ۳۶ نـظر

جامـ جهانی چشمـ هایتـ


خسته بودم ! از کلاس های پشت سر هم و دانش آموزانی که نه قبل از کلاس درس می خوانند  تا اشکالاتشان را برطرف کنند و نه بعد از آن، تا حداقل نمره قبولی بگیرند. عادت کرده ام برای رفع این خستگی ها، با شانه هایی آویزان، سر خیابان حافظ را بگیرم و شهر را دور بزنم و در نهایت سر از  کتابفروشی آقای فرازمند بیرون بیاورم. دیروز ساعت حدودا 6 به سبزه میدان رسیدم. کم پیش می آید که در خیابان رفتار آدم ها توجهم را جلب کند اما، پسرک 27-8 ساله ی ته ریش دارِ چهارخانه پوشِ عصای سفید به دست که دل دل می کرد از خیابان رد شود و نمی توانست مرا ترغیب کرد که به بهانه نگاه کردن لباس ها جلوی ویترین بوتیکی رژه بروم. منتظر بودم جوانمردی از راه برسد و کمکش کند که عرض خیابان را طی کند. گویا انتظار بیجایی بود و بعد از یک ربع درگیری با خودم که بالاخره دوربین مخفی هست یا نه، دلم را به دریا زدم و جلو رفتم.

+ سلام

برگشت سمت من، سمت صدا

- سلام

 صدایش شبیه صدای تو بود، مُسکن داشت.

+ می خواید از خیابون رد شید؟

- بله

نکند خودت باشی؟ مگر می شود یک نفر اینقدر بی رحمانه صدای تورا داشته باشد؟

+ اجازه میدید کمکتون کنم؟

- ممنون میشم.

لبخند زد، خط لبخندش هم شبیه تو بود.

دستم را پایین تر از دستش روی عصا گذاشتم و با هم از عرض خیابان عبور کردیم.

فکر کنم هم قد توست. 183؟ بیشتر؟ کمتر؟

بالای جدول که رسیدیم دستم را از روی عصا برداشتم.

عینکش را برداشت و گفت: متشکرم

به قول چیستا یثربی قلبم مثل بستنی آب شد و ریخت زمین.

این بی رحمی نیست که یک نفر حتی چشمانش هم شبیه تو باشد؟

حتی برقش هم ولتاژ با برق چشمان تو باشد؟ 220 ولت ؟ بیشتر؟

گفت: مشتکرم ها!

مثل تو بود. طلبکار بود.

درست مثل تو بعد از حذف ایتالیایی که تو طرفدارش بودی و قهرمان شدن آلمانی که من!

اما چشم هایش می درخشیدند.

مثل شمش طلا!

مثل گوی های گوشواره ام!

اصلا مثل جامِ جام جهانی!

گفت: خانوم؟

به خودم آمدم. تو، او نبودی!

گفتم: کاری نکردم.

لبخند زد.

عینکش را به چشمش زد.

عصایش را به زمین زد و رفت.

نمی دانم چقدر طول کشید تا از انتهای خیابان لاکانی ناپدید شود.

کیفم را روی شانه ام جابه جا کردم و کتابهایم را محکم تر از قبل بغل کردم و آرام زمزمه کردم:

" چشم های تو قهوه ی ترک است، ابروانت هوای کردستان
خنده هایت کلوچه ی فومن، گریه های تو چای لاهیجان

مثل اخبار تازه می مانی، که به چشم کسی نیامده ای
نکند ناگهان یکی برسد، برساند تو را به گوش جهان

ماه خرداد* بی تو می گذرد، حیف این هفت تیر خالی نیست
من خودم پیش پیش می میرم، دیگر این قدر ماشه را نچکان"


پـ ن 1 در شعر اصلی خرداد، مرداد است!

پـ ن 2 شاعر: آرش پور علی زاده

پـ ن 3 این یک خاطره واقعیست :)

پـ ن 4 محل نگارش کتابخانه مرکزی

پـ ن 5 ممنون از فرشته عزیزم بابت دعوتش

پ ن 6 مشتاقم ببینم شباهنگ  چطور مراد رو و  لافکادیو چطور دلبر رو می نویسن :)

پـ ن 7 همشهری ها بشتابید : گیلزاد و محمد هستم

آسـوکـآ آآ ۳۱ نـظر

کدئین

صدایش قشنگ بود. شما بخوانید کدئین بود، یا حتی می شود گفت دیازپام! گاهی از رادیو می شنیدم اش.  انگیزه ام شنیدن صدایش روی متنی بود که من می نوشتم و او آنطور که دلش می خواست ادیت می کرد، می خواند و ریکورد می کرد و برایم می فرستاد. آن روزها آنقدر شگفت زده بودم که حواسم نبود وقتی زود به زود ورقش می زنم، تمام می شود و من می مانم و کتابی که دیگر جان دوباره خواندنش در من نیست. از آن روزها چهار سال می گذرد و من حالا، همسن چهار سال پیش اویم. بیست و هفت ساله ای که معتقد است: " آدم فقط یکبار، می تواند یکی را خیلی دوست داشته باشد، برای بدی هایش بهانه بتراشد و خودش را راضی کند که او خوب است و من باید بیشتر مراقب رفتارم باشم. بعد از آن دیگر چشم ترسیده دارد و برای دوست داشتن هر کس دنبال دلیل می گردد و اگر مهندس باشد شخص را وارد محاسبات ریاضی می کند و کم و کاستی اش را بُلد می کند و محکم می گوید نه! نه ای که کاملا نه است و معنی اش "اگر بر من نبودش هیچ میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی" نیست...


آسـوکـآ آآ ۳۱ نـظر
ایـنـجـا یـکـ مهنـدس شـیمـی مـی نویـسد!
آرشـیـو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان