آسوکـا

آنچه گذشت

هنوز پاییز باغ مادربزرگه خودش رو نشون نداده و تنها تصویری که هر سمتی سرتو بگردونی می‌تونی ببینی، انارترش‌های هزارپاره‌شده سر درختن. همونایی که زودتر از برگا رو زمین می‌افتن و می‌تونی هزار تا کادر بی‌فیلتر ببندی ازشون. همونایی که هیچکس نمی‌ره تو باغ تا اونارو بچینه. حتی اگه هم کسی دستشو بالا برد برای چیدنشون، به خاطر خودشون نیست. به خاطر ربیه که واسه فسنجون می‌خوان، یا شاید به خاطر هسته‌ایه که واسه زیتون‌پرورده می‌خوان. هیچ‌کس انارترش‌هارو دون نمی‌کنه، با وسواس پوستشون رو جدا نمی‌کنه، نمی‌گه میوه بهشتیه و نباید یه دونه‌ش رو هم دور ریخت. این فصل که می‌شه، همه قاشق به دست می‌افتن به جون انارترش‌های لاجون و تا می‌خورن می‌زننشون که یه وقت تا پاییز سال بعد بی‌‌ رب نمونن. تا حالا هیچ‌کس دلش به حال دل هزارپاره اینا نسوخته. هیچ‌کس جلوشون نمونده و نگفته به‌به. تا حالا هیچ‌کس اونی که بالای درخته‌شونه رو واسه خودش نخواسته. تا حالا کسی به تنهایی اینا فکر نکرده. حتی همین امسال هم دل همه‌شون ترکیده و خشک شدن، همین امسال هم که همه بچه‌های مادربزرگه بی‌رب موندن، همین امسال هم که دیگه قرار نیست فسنجوناشون مزه قبل رو داشته باشه، هیچ‌کس نیومده یه نگاه بهشون بندازه و بگه :" دردت چیه جانم؟" کسی چه می‌دونه. شاید سال بعد همین انارهای جگرخون شده هم بالای درخت نباشن و نوه دوم مادربزرگه نتونه بشینه زیر سایه‌شو دونه‌دونه انار ترش بخوره و در جواب مادربزرگه که می‌پرسه "گریه می‌کنی بلامیسر" نتونه بگه "آخه ترشه"

۱۳ مهر ۹۸ ، ۰۰:۳۱
آسـوکـآ آآ

کاش تنستی می دیله تی دیله مانستن آهنی بوکونی


۰۵ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۱
آسـوکـآ آآ

آنقدر به ترک دیوار مطب دکتر نگاه کردم و غرق افکارم شدم که لرزش گوشی زیر دستم را حس نمی‌کردم. دو ساعت تمام هیچ صدایی نمی‌شنیدم. این را ساعت 6/30 یعنی دقیقا دو ساعت بعد از تحویل دادن دفترچه‌ام، از تماس دست منشی بر شانه‌ام و صدای آرامش که می‌گفت:" صدات زدم. دکتر منتظره" فهمیدم. نمی‌دانم در ترک دیوار دنبال چه می‌گشتم. اصلا بین آن همه صندلی خالی چرا دقیقا کنج دیواری که ترکی به این بزرگی در دل داشت نصیبم شده بود. حالا که به عکس نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم که اصلا ترک نبوده، فقط گوشه کاغذ دیواری چیده شده. چرا من ترک دیدمش؟ شاید دنبال حفره بزرگ و عمیق دلم روی دیوار می‌گشتم و به حرف‌هایی که شنیده بودم فکر می‌کردم. به اینکه چرا در مقابل حرف‌های بقیه سکوت می‌کنم و همه شنیده‌ها و نشنیده‌ها را درون خودم دفن می‌کنم و گاهی هم تشکر می‌کنم و از کنار تمام حرف‌های ناحق بدون اینکه واکنشی نشان بدهم می‌گذرم و به خودم می‌گویم:" مقابله به مثل یه عبارت غلطه" اما بعدتر در دلم عزا می‌گیرم و ریزریز گریه می‌کنم. شاید شما ندانید اینکه آدم مجبور باشد هر روز یک وزنه چند کیلویی از حرف‌های بقیه را به دلش آویزان کند و همه جا با خودش ببرد و جایی نباشد که وزنه‌ها را زمین بگذارد چه دردی دارد. چقدر دردناک است که از دیدن یک تکه بی کاغذ دیوار این‌قدر شوکه شوی که همه حرف‌هایی که دیده‌ای و شنیده‌ای گوش و چشمت را پر کنند وبا بغض وارد مطب دکتر شوی از دیدن دخترک مبتلا به سندروم دان به پهنای صورت اشک بریزی و توضیحی برای دکتری که اولین بار است تو را می‌بیند نداشته باشی. مادرم می‌گوید:"اثر داروهاست، حساس شدی" من می‌دانم که اثر داروها نیست، اثر حرف‌هاست. اثر حرفا‌هاییست که یک ماه و نیم است که جوهر قلمم را خشک کرده و حالا حرفی جدید‌تر که کیلو کیلو وزنه روی دلم می‌گذارد. می‌ترسم که وزنه‌ها زیاد شوند. می‌دانید؟ بیخ گلوی آدم از دلش دور نیست.

۰۳ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۲۸
آسـوکـآ آآ

بابام میگه تازه باورم شده راحت شدی.

۰۸ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۱۴
آسـوکـآ آآ

سگ سیاه افسرگیه اسمش
۰۲ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۴۳
آسـوکـآ آآ

ارتفاعات گیلان


"من...بعد از هزار سال تمام حتی/ باز روزی مرده‌ام به خانه باز خواهد گشت/ تو از این تنبوره‌زنان توی کوچه نترس / نمی‌گذارم شب‌های ساکت پاییزی / از هول‌وولای لرزان باد بترسی...! / هر کجا که باشم / باز کفن بر شانه از اشتباه مرگ می‌گذرم / می‌آیم مشق‌های عقب‌مانده تو را می‌نویسم / پتوی چهار خانه خودم را تا زیر چانه‌ات بالا می‌کشم / وبعد...یک طوری پرده را کنار می‌زنم / که باد از شمارش مردگان بی گورش / نفهمد که یکی را کم دارد."

سیدعلی صالحی


۲۲ تیر ۹۸ ، ۲۱:۵۱
آسـوکـآ آآ

همیشه که نباید با کیمیاگر و شازده کوچولو به سال‌های نوجوانی‌ات برگردی. حتی هیچ نسخه‌ای هم برای اینکه مجبوری مدام چارتار و شجریان گوش بدهی وجود ندارد. گاهی خیلی اتفاقی بین تدتاک‌های آفر یو.تیو.ب یک "بگو منو کم داری بگو" تو را تا روزهایی که هنوز دانش‌آموز ریاضی‌فیزیک بودن ابهت داشت و می‌توانستید گرد هم جمع شوید و بخوانید "نمره بیست کلاسو نمی‌خوام" عقب می‌کشاند و یهو به خودت می‌آیی و می‌بینی حتی دلت برای خانم یوسف‌پوری که سر کلاس هندسه‌اش نفس همه بند می‌آمد هم تنگ شده‌است


۱۶ تیر ۹۸ ، ۰۰:۳۷
آسـوکـآ آآ

اگه پشه‌ها نبودن، یا بودن و کمی رحم و مروت داشتن، از همه‌تون دعوت می‌کردم 

که بیاید رشت تا از بارونی که بی‌وقفه می‌باره و هوایی که به شدت پاییزیه لذت ببرید.


۱۰ تیر ۹۸ ، ۰۱:۰۹
آسـوکـآ آآ


گل انار- خانه مادربزرگه

بدخواب و کم‌خواب شده‌ام. همین چند ساعت پیش، حدود ساعت 4 صبح یکهو دستم خورد و activity  اینستاگرامم را باز کردم و متوجه شدم که در یک هفته‌ای که از سر بی‌حوصلگی نصبش کرده‌ام، به‌طور میانگین، 4 ساعت و 42 دقیقه از 24 ساعت روزم را در این فضای نه‌چندان سالم گذراندم. ویدئوهای برنامه‌های استیو هاروی و الن را دیده‌ام، اجراهای دیده‌نشده برنامه عصر جدید را دیدم و با گات تلتنت‌های آنور آبی مقایسه کرده‌ام، و صدها اسکرین‌شات از فیلم‌هایی که باید ببینم، مانتوهایی که باید بخرم، و حتی شعرهایی که احتمالا در عنوان پست‌ها مورد استفاده قرار بگیرند تهیه کرده‌ام و فعلا هیچ خبری از ثبت‌نام در باشگاه و کلاس موسیقی، تمام‌کردن دوره خیاطی، نوشتن مقاله، و حتی انجام‌دادن کارهای فارغ‌التحصیلی نیست. پاییز هم که نیست هی به جان یار نیامده غر بزنیم که آقای عزیز، باران زده و دلمان هوای قدم زدن در برگ‌ریزان باغ محتشم کرده. یا سوز سرمای زمستان به مغز استخوانمان نرسیده که غر بزنیم آقای عزیز، جیب شما به اندازه دست‌های ما هم جا دارد؟ اصلا این آقای عزیز حتما باید تقی‌به‌توقی بخورد که از راه برسد؟ مثلا نمی‌تواند در این غروب‌های کسل‌کننده تابستان از راه برسد و به چهارچوب در تکیه بزند و بگوید:" تو چهار ساعت و چهل و دو دقیقه می‌دونی چند تا نامه می‌شد نوشت؟" و در ادامه بپرسد:" احوال شما؟" بنشینم و بگویم:" نمی‌اومدی!" بخندد و به سمت پنجره برود و بگوید:" تو همیشه با خشونت ابراز علاقه می‌کنی" بچه‌پرروی تخس! پرده را بکشد و بگوید:" حداقل اجازه بده نور چراغ تیربرق بیاد داخل" بلند شوم. موهایم را بالای سرم جمع کنم و بگویم:" که چی بشه؟" بگوید:" که کم‌کم بقیه چراغای زندگیتم روشن بشن." بگویم:" لازم نیست. چراغ و لامپ و مهتابی به دردم نمی‌خوره. خورشید می‌خوام." بخندد و بگوید:"منظورت منم؟" چشمانم را ریز کنم و نگاهش کنم. برگردد سمت پنجره و بگوید: "دیوارات خیلی بلندن. حداقل دیگه آجر اضافه نکن." جلوی آینه ابروهایم را مرتب کنم و بگویم:" تو اهل برداشتن دیوارا نیستی." لبخند بزند و بگوید:" اما تو اهل دوست داشتنی" کلافه می‌شوم. سرم را تکان می‌دهم. یار را ذهنم پس می‌زنم. هول‌دادن دیواری که بین آجرهایش به جای سیمان، هواست که این‌قدر صغری‌کبری چیدن ندارد... 

۰۷ تیر ۹۸ ، ۲۱:۳۴
آسـوکـآ آآ

تمام این مدت که بلاگرها همت کردند و از بیان و خواسته‌های به‌جایشان از مدیرانش نوشتند، تنها نکته‌ای که ذهنم را مشغول کرد این بود که نکند رها شده باشیم؟ نکند مثل پرشین و بلاگفا اینجا هم نادیده گرفته شده باشد و بعد از اعلام نشدن وبلاگ‌های برتر سال ۹۷ باید منتظر روزی باشیم که بیاییم و ببینیم سایت بلاگ دات آی آر، شناسه کاربری‌مان را نمی‌شناسد. روزی که خبری از وبلاگ‌هایمان نیست و جای پست‌هایی که برای چیدن دانه‌دانه کلماتشان کنار هم، فکر کرده‌ایم این جمله نوشته شده باشد:" با عرض پوزش، سرویس‌دهی ممکن نمی‌باشد." می‌دانید فاجعه‌بارتر از اتفاق چیست؟ اینکه به یکباره دنیایی که برایت امن‌ترین بوده و آدم‌هایش مهربان‌ترین را از دست بدهی و ترس برگشتن در جمع آدم‌های خیلی واقعی و خیلی نامهربان وجودت را فرا بگیرد و ترجیح بدهی همین چهار جمله‌ای هم که برای کم کردن هیجاناتت می‌نوشتی، با کسی سهیم نشوی و هی در خودت فرو بروی و منزوی‌تر شوی و دیگر دغدغه اینکه "پستم رو با چه جمله‌ای تموم کنم که قشنگ‌تر شه."، "کدوم شعر به پستم مرتبط‌تره"، یا حتی " از کدوم زاویه عکس بگیرم که وبلاگی‌تر شه" دوز غم‌هایت را کم نکند. تو می‌مانی و خاطرات بلاگرها، چالش‌هایی که با هم پشت سر گذاشتید و حرف‌هایی که هرگز فراموششان نمی‌کنی. می‌نشینی و برای آمدن یارها، دلبرها، مرادها و اوجان‌ها خیال می‌بافی و می‌دانی دیگر نمی‌توانی عکس‌های شباهنگ از خوابگاه، دانشکده و کیک‌هایش را ببینی، نمی‌توانی خاطرات فان دکتر احسان از دانشجوها و همسایه‌هایش را بخوانی، نمی‌توانی یادداشت‌های لافکادیو از دلبر احتمالی را بخوانی، نمی‌توانی در چالش‌های فرهنگی آقاگل شرکت کنی، حتی نمی‌توانی یک گوشه دنج پیدا کنی و از یار نیامده بنویسی تا روزی که آمد نوشته‌هایت را نشانش دهی و بگویی ببین؟ ببین وقتی تو نبودی من چقدر گوش مهربان داشتم برای شنیدن غصه‌هایم؟ گیجم. انگار زده‌اند به برجکم. نمی‌دانم داستان از چه قرار است. نمی‌دانم داستان بعضی‌هایتان که بارو بندیلتان را جمع کردید و رفتید، بعضی‌هایتان که نیستید و مدت‌هاست صفحه وبلاگتان را منهدم کرده‌اید، یا نیستید و خودخواسته نمی‌نویسید چیست. حتی نمی‌دانم داستان این حجم از نبودن آقایان بیانی چیست. فقط می‌دانم که دلم می‌خواهد با همین امکانات، اینجا بماند، اینجا بمانید، اینجا بمانم تا حداقل یک مستطیل امن، با آدم‌های مهربان، از دنیایی که هیچ گوشه‌اش این‌قدر عزیز نیست برایم باقی بماند همین.

۲۴ خرداد ۹۸ ، ۲۰:۰۶
آسـوکـآ آآ