مــِــﮧ

پس از گذشت 1 ماه از ماه رمضانی که عادت کرده بودم تا لنگ ظهر مانند فلانی قطبی بخوابم تا مثلا خودم را در مقابل خوردن صبحانه ای که وعده ی غذایی مورد علاقه ام است مقاوم نشان دهم و جلوی ضعف های شدید راس ساعت 9 ایم را از بابت صرف شدن این وعده ی غذایی دوست داشتنیم در این ساعت خاص بگیرم،امروز طرفهای ساعت 7 ᵅᵐ بیدار شدم و بعد از چک کردن گوشی که عادت پر عادت این روزهای همه مان است،به سجاده ای که 1ماه میزبان نماز صبح های شیرین ماه رمضانیم می شد پناه بردم و بعد از 1 ماه مثلا روزه داری،قضای نماز صبح امروزم را به جا آوردم.واقعا با این همه تلاشم از بابت نگه داشتن حس و حال ماه رمضانیم خسته نباشم!واقعا چقدر قدرشناسانه زکات این حال خوب را ادا کردم.

سجاده را جمع کردم و به مطبخ خانه رجوع کردم تا دلی از عزای صبحانه در بیاورم.نمیدانم چرا خانه پر از دود است.پنجره را باز می کنم. متوجه میشوم که هوای آن طرف پنجره هم دودی ست. خودم را اینطور راضی می کنم که شاید(زبانم لال،خدایی نکرده) جایی آتش گرفته و این دود ها آثار بر جای مانده از آن اتفاق است.کمی هوا را مزه مزه می کنم!به نظرم دود ناشی از آتش سوزی(همان زبانم لال،خدایی نکرده) اینقدر بی عطر و بو و بی مزه نیست! جرقه ای ای کیو سانی در مغزم (احتمالا می پرسید کدام مغز؟!) زده شد و به حالتی ارشمیدسی (یافتم،یافتم) گفتم:"این که دود نیست،مِـهِ." و هیچ پیش خودم فکر نکردم که مگر مه می توند داخل خانه را هم به این فراوانی فرا بگیرد.

بیخیال تجزیه و تحلیل های بی نتیجه ی سر صبحی ام باز به داخل مطبخ سرازیر شدم و بدون توجه به دود و مه سوال برانگیز دلم را از عزایش درآوردم و خندق بلا(حتما معنیشو میدونین) را پر کردم.

بعد از شستن ظرفها و کمک به مادر خانه برای جلوگیری از حرفهای احتمالی که "بماند" بهتر است،تصمیم گرفتم دمی درس بخوانم و لختی بعد نظر بقیه اعضای خانواده را هم راجع به این دود یا مه عجیب جویا شوم.

عجیب بود...

مه بود و به طرف کتابخوانه رفتم.

مه بود و کتابم را باز کردم.

مه بود و فرمول ها را مانند خط های سیاه نا منظمی می دیدم.

پیش خودم فکر کردم که شاید مه هم نیست و من همه چیز را "مه ای"  می بینم.

تار می دیدم و فکر می کردم که شادی اثرات بی خوابی های بعد از پر خوابی های ماه رمضانی ام باشد.کتاب را بستم و سعی کردم که باز طبق عادت بخوابم.هرچه بیشتر تلاش می کردم بیشتر موفق نمی شدم.

به حیاط رفتم و به شمعدانی ها و بقیه ی گلهایمان که هنوز اسم اکثرشان را هم نمیدانم آب دادم و همه ی این کارهای به نظر الکی و به دل پر از شیرینی تا ساعت 9:30 طول کشید.بیخیال پرس و جو از سایر افراد خانواده،حاضر و آماده راهی مرکز خرید شدم تا برای دختر فامیل نزدیکمان(فامیل خیلی خیلی نزدیکمان) که امسال در سن 12 سالگی با کلی خواهش و تمنای کلیه ی اعضای خانواده 2 عدد روزه ی قابلدار،آن هم با کلی "دیگه نمیتونم"،"مُــردم" و . . . نگه داشته بودهدیه ای بگیرم تا باشد که سال بعد از 2 عدد به اعداد بیشتری ارتقاء پیدا کند.

قدم زدن در خیابان های پر رفت و آمد،آن هم با یک بطری آب معدنی در دست،آن هم در ظل گرمای تابستان،که هیچکس اعصاب خودش را هم ندارد،کار بس طاقت فرساییست و همه ی این سختی ها یک طرف، تنه زدن هایم بابت "مه ای" شدن چشمهایم  که باعث میشد بابت هر یک قدم 2-3 بار "ببخشید" ناقابل به همشهریهای عزیزِجان تقدیم کنم هم یک طرف دیگر.

جواب این "ببخشید"های ناقابل هم گاهی "خواهش می کنم" بود و گاهی هم "پشت چشم نازک کردن" و یکبار هم یک "مگر کوری؟ " ناقابل، که خوره ی جانم شده بود و تامرکز خرید با خودم تکرار می کردم،"مگه من کورم؟ مگه من کورم؟ مگه من کورم؟"

به مرکز خرید رسیدم و دنبال لاک صدفی نقره ای با ستاره های آبی که سِت با فلان لباس دختر فامیل خیلی نزدیکمان بود که گویا فقط هم در این مرکز موجود بود گشتم.

حالا "مه ای" دیدن اطرافم یک طرف ،نمیدانستم با ندیدن رنگ ها چطور کنار بیایم واز این هم که بگذریم،"مگر کوری؟" آن بنده ی خدا همچنان در مغزم در حال دویدن بود.

به ویترین مغازه ای که خوراک آن دختر فامیل خیلی نزدیکمان بود نگاه کردم و از جایی که هیچوقت در تشخیص رنگ ها توانا نبودم،تصمیم گرفتم که از دخترک لاک فروش کمک بگیرم.

+سلام خانوم،خسته نباشید.

-سلام بفرمایید.

+ببخشید شما لاک صدفی نقره ای که توش ستاره های آبی داشته باشه دارین؟

تعجب کرد و گفت:

-حالا چرا همچین چیزی مد نظرته؟

+واسه خودم نمی خوام،هدیه ست،اما سفارشیه،اون بچه هم دست یکی از دوستاش دیده و خوشش اومده.

-نمیدونم،باید بگردم ببینم دارم یا نه،معمولا چیزی که می خواین و با 2 تا لاک انجام میدن،یکی ساده و یکی هم بی رنگ مثلا ستاره دار. اینارو ببین،فکر کنم به چیزی که می خوای نزدیکن.

چیزی حدود 17 -18 لاک روی پیشخوان چید و گفت:"هر کدومو انتخاب کردی بگو تا برات کادو کنم."

حالا مگر منِ مه زده رویم می شد بپرسم اینها چه رنگی اند؟!حدود یک ربع گذشت و من همچنان همه را یک رنگ میدیدم.

پرسید:"چی شد عزیزم؟ چیزی که می خواستی بینشون نیست؟"

با تردید پرسیدم:"میشه رنگشونو بهم بگین؟"

کمی تعجب کرد و بعد با لبخند گفت:"البته" و با حوصله ای بعید از دخترهای این سن و سال تک تک آنها را توصیف کرد و گفت:"این هیچکدوم اونی نیست که تو می خواستی،شرمنده."

تمام مدت فکر می کردم،"مگر کوری؟" آن خانوم همشهری در فلان خیابان شلوغ کجا و "محبت شیرین" این دخترک لاک فروشِ کم سن و سال کجا؟!

گفتم:"ببخشید کل ویترینتونو بهم ریختین،مثل اینکه باید بیخیالش بشم،میشه لطفن همون 2 تایی که ترکیبش میشه همینی که می خوامو برام بیارید؟"

گفت:"خواهش می کنم،حتما"

آوردشان و با اینکه می دانست نمی توانم تشخیص بدهم.پرسید:"خوبه؟"

سرم را تکان دادم و او با حوصله به زیبایی کادوپیچشان کرد و با اندک دید که داشتم 17000 تومان ناقابل تقدیمش کردم و او ماند و دل پاک و مهربان و لاک هایش،من ماندم و یک خیابان شلوغ و پر اضطراب و تنه ها و "مگر کوری" هایش. . .

 

کــور اصـلـن وآژه ی زیـبـآیـی نـیسـت،یـآد بـگیـریـم از دآیـره ی لـغـآتـمـون حـذفش کـنـیـم و بـفـهـمـیـم کـه ایـن حـرف تـوهـیـن بـه روشـندلـآی عَـزیـزِ.

عـیـدتـون مـبـآرک.

ایــن دستـخـط یــه دکـتـر خـوش خـطـه،هـم عجیـب،هـم جـآلب،هـم زیـبـآ!
آقـآیـون و خـآنـومـآی دکـتـر یـآد بـگیـریـن :|

وبـلآگ جـآن 2 سـآلـگـیـت مبآرک (15 مـردآد)
نـیـلـآی عـزیـز مـن هـمچـنـان در غـیـبـت :(
ایـن آهـنـگو دوسـت دآرم
و همچنین ایــن ویــدئــو رو ! :)
یـآ عَـلـی



آسـوکـآ آآ ۹ نـظر
ایـنـجـا یـکـ مهنـدس شـیمـی مـی نویـسد!
آرشـیـو
آذر ۱۳۹۷ ( ۳ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۵ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۶ )
دی ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۴ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۳ )
دی ۱۳۹۵ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۱ )
دی ۱۳۹۳ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۲ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۱ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۳ )
دی ۱۳۹۱ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۹ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان