چـای میخـوری

در خانه ما جمله ایست به صورت "چای میخوری؟"

و فقط و فقط هم مخصوص مادر است!

مخصوصا وقت هایی که سخت مشغول درس خواندنم و فکرم جایی جز در کتاب پدیده های انتقال برد نیست.

آخ که نمیدانید چقدر،این جمله میچسبد.

آنقدر که منتظر میمانی از خرید برگردد و بلند بگوید، "چای میخوری؟"

آنقدر جان است که خودش چای را میریزد و میگوید "زود بیا،یخ کرد."
و وقتی میرسی و هم-چای  میشوید و از هر دری حرف میزنید و برنامه میچینید برای خرید پس از امتحانات، روحت تازه میشود.

چند روز پیش که از شدت ناراحتیِ اتفاقی دلم میخواست وسط خیابان گریه کنم،

زنگ زد و گفت"کجایی قربان!(قربانت بروم!)، رفتی شالی که میخواستی بخری؟"،

فقط و فقط گفتم "نه"،

شَستش خبردار ر شد که حال دخترش خوب نیست و گفت:"خوب کردی،سرده هوا،زود بیا با هم چایی بخوریم."

و نمیداند که چه جانی در من دمید.

چه کسی میتواند برای مادری که میداند "بیا چای بخوریمش"  بیشتر از همه کتاب های روانشناسی حالت را دگرگون میکند نمیرد؟


پلاس+  روز ماماناتون با تاخیر مبارک،سایشون مستدام انشاالله


آسـوکـآ آآ ۳ نـظر

عکسبـآزی 2

همین دیروز مانتوی جدیدی خریدم
و برای کمی اصلاحیات پیش خیاط بردم
همین امروز که تحویلش گرفتم
متوجه شدم یقه اش را وقت اتو زدن سوزانده،جیب هایش کثیف شده اند و چند جا هم دررفتگی پیدا کرده و پر از چین و چروک هم شده است. حتی عذر خواهی هم نکردند و خانم و آقای خیاط و اذعان داشتند که "ما تحویل گرفتیم همینطور بود."
وقتی به خانه برمیگشتم.
تمام راه فکر میکردم که چقدر شبیه تو بودند. توام وقتی که از راه رسیدی،احساسات من ساده و بی غل و غش بودند. آنقدر ساده که همه چیز،آن بود که تو میگفتی! مثل آن جمله معروف که "تو بگو باران،من خیس میشوم"
نه دررفتگی داشتند و نه چین چروک
آنقدر صاف زلال که خودت هم میدانستی من تنها کسی هستم که خود واقعیت برایم عزیز است.
اما وقتی تو هم مثل خیاط باشی ها،نپذیرفتی این سوختگی ها،این در رفتگی ها و چین و چروک ها تقصیر تو است، حساب و کتاب کردم و بدکاریم را صاف کردم و رفتم.
میدانی! وقتی به خانه رسیدم، تصمیم گرفتم مانتوی جدید یک بار تن نزده را پشت در بگذارم. همان که دیروز با اشتیاق خریدمش. پشت در بگذارم که شاید برازنده تن دختر دیگری شود، شاید هم شهرداری آمد و قاطی بقیه زباله ها آن را هم برد. مثل تو که شاید برازنده دختر دیگری شوی، مثل احساس من به تو که در زباله سوز میسوزد.
با همه ی این سوختن ها و ندیدن های تو، بزرگ شده ام،آنقدر بزرگ که دوست داشتن ها و دوست داشتنی هایم را پشت در رها میکنم و با لبخند وارد خانه میشوم و به روی خودم نمی آورم که امروز هم از دوست داشتنی ام گذشتم،راحتتر از قبل! راحتتر از تو!


پ ن 1 بعد از یک ماه و 15 روز می نویسیم!

پ ن 2 عکس بـآزی

آسـوکـآ آآ ادامـه مـطـلـب . . . ۲ نـظر
ایـنـجـا یـکـ مهنـدس شـیمـی مـی نویـسد!
آرشـیـو
آذر ۱۳۹۷ ( ۳ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۵ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۶ )
دی ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۴ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۳ )
دی ۱۳۹۵ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۱ )
دی ۱۳۹۳ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۲ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۱ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۳ )
دی ۱۳۹۱ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۹ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان