آسوکـا

آنچه گذشت

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

این سه روزی که تو مسجد دانشگاه گوشه گیری کرده بودیم جهت خلوت با خدا! بهترین روزای زندگیم بود! تاکید می کنم،  بهترین روزای زندگیم! حتی دلچسب تر از سفر مشهد. حتی دلچسب تر از سفر عمره! اونایی که چیزای دیگه رو می‌پرستن! کجا دیدین خدایی که در خونه شو باز کن و بگه بفرمایید! سه روز و سه شب مهمون من هستین! همین‌جا بخورین و بخوابین و با من باشین! فقط لطفا این چند روزو با من باشین! اگه تنهایین من بغلتون می کنم که خودم تنها ترینم؟ دو روزو پیش من بودین، روز سوم دیگه نباید برین! روز آخر هم همه غصه هاتونو خودم می خرم و همه دعاهتونو خودم می شنوم و خودم براتون مستجانشون می کنم! تو حرم امام رضا جان نمی تونین بخوابین. تو کعبه هم! تو حرم امام حسین جانمان هم! اما تو خونه ی خدا! سه شب! بدون دلشوره دنیا! همون سه چهار ساعت خواب تمومه روحتو و جونتو آرووم می کنه!


۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۰۰
آسـوکـآ آآ

چند روز پیش با آبجی خانوم و دو نفر از دوستانمان رفته بودیم دریاچه سقالکسار. دریاچه ای که معروف است به تمیزترین دریاچه ایران و الحق و الانصاف از دست خلایق در امان مانده و هنوز به قوت خود باقیمانده. اما از بد روزگار همیشه یک عده خوشگذرانِ بی فکر اطراف آن را به طرز مسخره ای زباله دانی می کنند و حتی زحمت بردن فندک تمام شده را به خود نمیدهند، دیگر چه برسد به سیل پلاستیک های روی هم انباشته شده و شکستن شاخه های درختان و درست کردن آتش! آن هم نه روی منقل های از پیش تعبیه شده، روی چمنزاری که تازه جان گرفته! به بهانه بزن و بکوب دور آتش!

از این داستان ها که بگذریم، روزی که ما رفته بودیم، روز دوم بعد از بارش سنگین و چندین روزه باران بود و زمین هنوز به قدر کفایت نم دار بود! من هم تصمیم گرفتم برای جلوگیری از گلی شدن احتمالی کفش و شلوار، نیم بُتی که چهار سال پیش خریده بودمش و هنوز هم سالم مانده (اگر دوخت دورش و ترک های رویش را در نظر نگیریم) پا کنم و بزنم به دل طبیعت! از قضا مقدار گل آنقدر زیاد بود که برای برگشتن به شهر مجبور شدم با آبی که همراه برده بودیم قدری سر و رویش را تمیز کنم اما خب، کافی نبود!

وقتی که برگشتیم، برنامه از مثه یک حیوان گنده خوابیدن به رفتن به انزلی تغییر کرد و من برای رفتن به انزلی به خانه برگشتم و کفش دیگری پا کردم! وقتی برگشتیم، کفش های شسته شده ام را دیدم و شستم خبردار شد که کار مادر است! چیزی نگفتم و به غایت مثه همان حیوان گنده تا نزدیکی های ظهر خوابیدم! روز بعد که قرار بود برای سفارش پرده همراهش تا سر خیابانمان بروم، دقیقا به وقت کفش پوشیدن اشک در چشمانش جمع شد و گفت: " به خدا سال دیگه مِهر، بت و نیم بت که درومد میری میخری، هر قیمتی که باشه! ادا هم در نمیاری بذار حراج شه بعد بخرم! هر سال همینو میگی تو حراجم نمی خری! دو شبه تا صبح نخوابیدم که چطور بچه من حتی از من یه کفشم نمی خواد!" و به غایت گریست(به همین برکت :D)

باز هم تاکید می کنم که برای مادر فقط می شود مرد و تمام!

 

۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۲۱
آسـوکـآ آآ