کـآفه چـی

امکان ندارد وبلاگ خوان و وبلاگ نویس باشی و کافه چی را نشناسی

از محالات است

و امکان ندارد کافه چی را بشناسی و نوشته هایش را نخوانده باشی و تهش نگفته باشی :"کاش کتاب چاپ می کرد"

بله این هم از محالات است.

و تنها چیزی که این وسط محال نبود،

چاپ شدن بخشی از نوشته های کافه چی بود.

و کتابی که ذوق خواندنش را داری

چون نویسنده اش از بین خودمان است

چون نویسنده اش یک وبلاگ نویس است!

 

پـ ن 1  آنهایی که کافه چی را نمیشناسند، بروند و از ب بسم الله بخوانند.

پـ ن 2  آنهایی که کافه چی را می شناسند، حیف است فرصت خواندن کتابشان را از دست بدهید.

پـ ن 3 بعد از یک 10 روز دوندگی بالاخره به دستم رسید.


آسـوکـآ آآ ۱۷ نـظر

نـَفـت کُش

من یک مهندس شیمیِ ام!

وقتی تصمیم گرفتم مهندسی شیمی بخوانم

عاشق بوی نفت بودم، عاشق حفاری، عاشق کلاه زرد و تخته شاسی

عاشق اینکه یک روزی بالای چاه بایستم و بالا آمدن نفت را ببینم

هر چند دانشجوی بهره برداری نبودم

اما همیشه این تصویر را از خودم در ذهنم داشتم.


امروز...

که بعد از ماهها هنوز هم درگیر این مطب و آن مطبم.

خودم را لعنت کردم

بابت درسی که خوانده ام

بابت بوی نفت

بابت چیزی که پیشکش دیگران می کنیم و بابتش جان می دهیم

بابت محیط زیستی که بیشتر از جان می ارزد

بابت آن همه مهندسی که زیر آتش سوختند و زیر آب دفن شدند

بابت آرزویی که دیگر ندارم...


حالا تصورم از خودم

بانوییست که هر بار بوی نفت می شنود

اشک گوشه ی چشمانش جمع میشود

و دیگر نه آرزوی حفاری دارد

نه کلاه زرد

نه تخته شاسی . . .



آسـوکـآ آآ ۱۲ نـظر

مـادرمـ

از مطب دکتر که بیرون می آمدیم
گفتم: این همه آزمایش و تست و و اسکن و سونو
        یعنی یه سرطانم ندارم؟
        یعنی فقط یه قرص؟
مادرم گفت: ...
میخواست چیزی بگوید
ولی ترجیح داد پشت به من که از پله ها پایین میرفت بگوید
آدم همه چیز شود
فقط مادر نشود ...


آسـوکـآ آآ ۱۳ نـظر

هَـمـسـر

جدیدا یه برنامه ای رو در یـو+تـی+یــوب با خواهرم میبینیم
به اسم وُیـسـ کـیـدز که برنامه ی استعداد یابیِ بچه هاست
تو اون برنامه یه خواننده ایه به اسمِ تـآمـر
که همیشه این چهره از همسر آینده م تو ذهنم بوده :))
ولی متاسفانه ازدواج کرده و دو تا هم بچه داره!
ولی من عکسشو میذارم ببینم همسرِ آینده م این چهره رو خواهد داشت یا نه!
میخوام ببینم قانونِ جاذبه واقعیت داره یا نه!
من که اعتقاد ندارم.
(کتاب فلورانس را برمیدارد و بخش ازدواج را چندین بار می خواند.)

آسـوکـآ آآ ۲۰ نـظر

پـاچ غـورماچ

چند وقت پیش که نمایشگاه کتاب تو گیلان برگزار شد

یه کتاب داستانِ گیلکی خریدم به اسم "پاچ غورماچ" به معنیِ کوتاه و چاق! که نوشته ی وارش فومنیه

داستانِ شاگرد و استادیه که مدام باهم بحث می کنن و کلنجار میرن.

سمت راستِ این کتاب به زبانِ گیلکی و سمتِ راستش ترجمه ش به فارسیه

گیلانیهایی که سری کتابای "گوزن" رو خوندن

خوندن این کتاب هم براشون خالی از لطف نیست

چون دیالوگاش کاملا به گیلکی نوشته شده و بسیااااار جذابه.

میتونید اونو از فرهنگ ایلیا خریداری کنید و از خوندنش کلی انرژی بگیرید.

نسل ما خوب بلد نیست گیلکی صحبت کنه

حداقل کاری که میتونیم انجام بدیم اینه که

کمک کنیم لهجه مون تو کتابا زنده بمونه :)

آسـوکـآ آآ ۶ نـظر
ایـنـجـا یـکـ مهنـدس شـیمـی مـی نویـسد!
آرشـیـو
آبان ۱۳۹۷ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۵ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۶ )
دی ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۴ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۳ )
دی ۱۳۹۵ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۱ )
دی ۱۳۹۳ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۲ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۱ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۳ )
دی ۱۳۹۱ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۹ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان