آسوکـا

آنچه گذشت

۸ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است


امکان ندارد وبلاگ خوان و وبلاگ نویس باشی و کافه چی را نشناسی. از محالات است. و امکان ندارد کافه چی را بشناسی و نوشته هایش را نخوانده باشی و تهش نگفته باشی :"کاش کتاب چاپ می کرد" بله این هم از محالات است.  تنها چیزی که این وسط محال نبود، چاپ شدن بخشی از نوشته های کافه چی بود. و کتابی که ذوق خواندنش را داری. چون نویسنده اش از بین خودمان است. چون نویسنده اش یک وبلاگ نویس است!


۲۷ دی ۹۶ ، ۱۳:۰۱
آسـوکـآ آآ



من یک مهندس شیمیِ ام! وقتی تصمیم گرفتم مهندسی شیمی بخوانم، عاشق بوی نفت بودم، عاشق حفاری، عاشق کلاه زرد و تخته شاسی. عاشق اینکه یک روزی بالای چاه بایستم و بالا آمدن نفت را ببینم. هر چند دانشجوی بهره برداری نبودم. اما همیشه این تصویر را از خودم در ذهنم داشتم.

امروز...

که بعد از ماهها هنوز هم درگیر این مطب و آن مطبم. خودم را لعنت کردم بابت درسی که خوانده ام. بابت بوی نفت. بابت چیزی که پیشکش دیگران می کنیم و بابتش جان می دهیم. بابت محیط زیستی که بیشتر از جان می ارزد. بابت آن همه مهندسی که زیر آتش سوختند و زیر آب دفن شدند. بابت آرزویی که دیگر ندارم. حالا تصورم از خودم دختریست که هر بار بوی نفت می شنود اشک گوشه ی چشمانش جمع میشود و دیگر نه آرزوی حفاری دارد نه کلاه زرد نه تخته شاسی . . .

 


۲۴ دی ۹۶ ، ۲۳:۱۶
آسـوکـآ آآ


از مطب دکتر که بیرون می آمدیم. گفتم: این همه آزمایش و تست و و اسکن و سونو، یعنی یه سرطانم ندارم؟ یعنی فقط یه قرص؟ مادرم می‌خواست چیزی بگوید، ولی ترجیح داد پشت به من که از پله ها پایین میرفت بگوید:
آدم همه چیز شود، فقط مادر نشود ..."


۲۱ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۱
آسـوکـآ آآ



جدیدا یه برنامه ای رو در یـو+تـی+یــوب با خواهرم می‌بینیم. به اسم وُیـس کـیـدز که برنامه ی استعداد یابیِ بچه هاست. تو اون برنامه یه خواننده ایه به اسمِ تـآمـر که همیشه این چهره از همسر آینده م تو ذهنم بوده. ولی متاسفانه ازدواج کرده و دو تا هم بچه داره! ولی من عکسشو می‌ذارم ببینم همسرِ آینده م این چهره رو خواهد داشت یا نه! می‌خوام ببینم قانونِ جاذبه واقعیت داره یا نه! من که اعتقاد ندارم.

(کتاب فلورانس را برمی‌دارد و بخش ازدواج را چندین بار می خواند.)


۱۹ دی ۹۶ ، ۲۱:۵۹
آسـوکـآ آآ


چند وقت پیش که نمایشگاه کتاب تو گیلان برگزار شد. یه کتاب داستانِ گیلکی خریدم به اسم "پاچ غورماچ" به معنیِ کوتاه و چاق! که نوشته ی وارش فومنیه. داستانِ شاگرد و استادیه که مدام باهم بحث می کنن و کلنجار میرن. سمت راستِ این کتاب به زبانِ گیلکی و سمتِ راستش ترجمه ش به فارسیه گیلانی‌هایی که سری کتابای "گوزن" رو خوندن. خوندن این کتاب هم براشون خالی از لطف نیست. چون دیالوگاش کاملا به گیلکی نوشته شده و بسیااااار جذابه. می‌تونید اونو از فرهنگ ایلیا خریداری کنید و از خوندنش کلی انرژی بگیرید. نسل ما خوب بلد نیست گیلکی صحبت کنه. حداقل کاری که می‌تونیم انجام بدیم اینه که کمک کنیم لهجه مون تو کتابا زنده بمونه.


۱۸ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۸
آسـوکـآ آآ


یه کانالی در ت.لگ.رام وجود دارد که در آن دختر خانوم ها مشخصات خود را می‌دهند و آقا پسرها انتخابـشان می کنند. و کانالِ دیگریست که در آن آقا پسرها مشخصات خود را می‌دهند و دختر خانوم ها انتخابـشان می‌کنند. کاری به اینکه درست است یا غلط ندارم اما چند شب پیش به این پست رسیدم:


مگه کانال کاریابیه!

۱۷ دی ۹۶ ، ۱۷:۱۵
آسـوکـآ آآ

میم ح از پارسال دلش میخواست که به او فیزیک درس بدهم. بالاخره امسال دو تا سه ساعته با هم فیزیک کار کردیم تا فردا امتحانش را بگذراند. فکر می کردم میم ح به موسسه می آید شاید چون وضع مالیشان خوب نیست. امروز میم ح هم گفت که بچه ی کار بوده است! میم ح هم ...خدایا؟ کمی پایین تر نمی‌آیی؟


۰۹ دی ۹۶ ، ۲۳:۰۷
آسـوکـآ آآ




اسکن سرم که می‌خندد


۰۴ دی ۹۶ ، ۲۰:۱۶
آسـوکـآ آآ