مآدرمـ

مادرم بسیار عجیب است

بعد از 34 سال زندگی مشترک

هنوز هم عاشقانه باباجانمان را راهی سفر می کند

چند روز پیش که بابا عازم سفر بود شنیدم که می گفت:

"کاش من چمدانت بودم!"

اگر معنای این جمله دوستت دارم نیست، پس چیست؟

دیشب سه و پنجاه دقیقه آرام بیدارم کرد و گفت:

"بابا که نیست، حس نمی کنی خانه گرگ شده و می خواهد ما را ببلعد؟"

من مطمئنم درون زنی که امروز چشم به راه است
شاعره ای زندگی می کند که شعرهایش چاپ نشده اند،
فقط همین!

پـ نـ 1 بهارِ مدرسه ما قبل از اینکه دانش آموزانِ عزیز با لگدپرانی خرابش کنند! :)



پـ ن 2 آخه پوش سپهر؟ با نام علمی کلمات چه کار دارید؟ :|

        
        *فیزیک دهم

پـ نـ 3 خواندن کتاب چرنوبیل باعث شد برای چندمین بار از اینکه
         مهندس شیمی هستم از خودم بیزار شوم...

        

پـ نـ 4 اما این مسئله باعث نمیشه روشنگری نکنم!
         چرا تا از ما می پرسین چی خوندی و ما میگیم مهندسی شیمی
         سریع میگید شیمی؟ کاربردی یا محض؟!
         می خوام همینجا با یک عکس این بحث رو ببندم و تمام!


      بله، اینجوریاس! :دی

آسـوکـآ آآ ۳۶ نـظر

خونه مادربزرگه

خونه ی مادربزرگه ای که تو شمال باشه
 و از این پنجره ها نداشته باشه!
 فقط ادای خونه ی مادربزرگه رو در میاره و تمام!



پـ نـ 1 پنکیک یه نوع شیرینیِ لاکچری محسوب میشه

         و دستورِ پخت های مختلفی رو تو اینترنت برای پختش می تونید پیدا کنید

        که معمولا اکثرشون اشتباست و اون غلظتی که باید داشته باشه رو پیدا نمی کنه!

        من از رو دستوری که از پیج یه خانومی تو اینستاگرام پیداش کردم (ایشون)

        و کمی تغییرش دادم پختم و بسیار بسیار لاکچری شد!

        این دستور برای حدود 15 تا پنکیک مناسبه و

        نهایتا می تونید اون رو با سس شکلات، موز، توت فرنگی،

        عسل و یا هر چیزِ دیگه ای که به نظرتون مناسبه میل کنید.

            1. ابتدا دو عدد تخم مرغ، نصف قاشق مرباخوری وانیل، 5 قاشق شکر، شش قاشق روغن،

                یک و نیم لیوان شیر رو در یک ظرف با یک هم زن دستی (و یا برقی با دور کم) مخلوط کنید.
            2. سپس یک و نیم لیوان آرد، یک قاشق مرباخوری بکینگ پودر اضافه و مخلوط کنید.
                نکته: اگر می خواهید شکلاتی بشه، نصف یک قاشق مرباخوری پودر کاکائو بهش اضافه کنید

                و مخلوط کنید.
            3.
یک تابه و یا دیگ نچسب (تفلون، سرامیک، چودن و . . .) رو روی گاز بگذارید تا کاملا داغ بشه
                (روغن اصلا لازم نیست) و بعد با یک ملاقه کوچک مواد رو داخل تابه بریزید.
            4. اجازه بدید تا تمام سطح پنکیک پر از حباب بشه و بعد برگردونید.

در عکس زیر، مراحل پخت و سرو رو مشاهده می فرمایید.
(من واسه افطار خونواده درست کردم و خوششون اومده بود.)


    خلاصه اینکه دخترا از این کارا یاد بگیرید و دلبری کنید :دی!

پـ نـ 2 اگه یه آدمِ اینجوری تو زندگیتون دارید، سفت بچسبیدش! :)
      

 

 

 

 

آسـوکـآ آآ ۲۸ نـظر

با شعور باشیم

1. خانوم  دکتری که وسط شلوغیِ مطبتون بدون اطلاع دادن به بنده خداهای منتظر، واسه عمل، زایمان و یا هر کار دیگه ای یکهو میرید و بعد از 5 ساعت، تاکید می کنم دقیقا 5 ساعت برمیگردید و حتی بلد نیستید بگید "عذر می خوام که معطل شدید."، لطفا کمی سعی کنید بفهمید که مردم هم به اندازه شما و یا حتی بیشنر از شما مشغله دارند و نمیتونن به خاطر شما از ساعت 5.30 تا 10.30 منتظر بمونن که آیا شما تشریف بیارید! و وقتی هم تشریف آوردید، بدون عذرخواهی، اصلا به شرح حال بیمار گوش ندید و عکس و آزمایش بنویسید واسه بیمارستانی که توش سهام دارید و بگید جای دیگه انجام بدی قبول نمی کنم ببینمش! واقعا باعث تاسفه! واقعا!

استاد من، حتی واسه 5 دقیقه تاخیر عذر می خواد و میگه :

" خانوم مهندس دیر اومدم برید دفترم، تو راهرو منتظر نمونید، ناراحت میشم."

باور کنید کسی که پول بیشتری در میاره با شعورتر نیست!


2. آقای دکتری که همه بیماراتو مجبور می کنی که تو مطب خودت اجبارا آندوسکوپی انجام بدن! شاید ما اندازه شما درباره بدن ندونیم، اما می دونیم واسه صفرا، آندوسکوپی انجام نمیدن! این یک! ثانیا آخه مگه میشه تو مجرای پانکراس دوست من یه آهن 15 میلیمتر باشه و آهن رو با غذا خورده باشه! چرا اعتراف نمی کنی عوارض دستگاهیه که دو ساله اومده شمال و شما روی دوست من امتحانش کردی؟ آخه آهن! خودِ آهن! اونم 15 میلیمتر! با غذا رفته پایین! رفته تو پانکراس؟! بعد هم به جای عذر خواهی میگی مشکلی نیست، بفرمایید بیمارِ بعدیم آندوسکوپی داره؟ به خاطر 800 تومن؟ می ارزه؟ این همه بی وجدانی می ارزه؟

باور کنید دکتری که معروف تره، با شعورتر نیست.


3. آقای دکتری که هیات علمی هم هستی و بهترین دکتر شهر ما هستی! شمایی که وقتِ سر خاروندن نداری و بدونِ معاینه و دیدن عکس می پرسی چی شده و حرف بیمار رو بعد از شنیدن جمله اول قطع می کنی و میگی این پماد و این کفی کفش رو بخر! هر کفی کفش 200 هزار تومن! شمایی که حتی از کسی که کفی کفش درست می کنه هم پـ.ورسـ.انت میگیری و دارویی که می نویسی، میگی فقط همین داروخونه سر خیابون باید بگیری و گرنه داروت رو چک نمی کنم! چقدر بگیری وجدانت بیدار میشه؟

باور کنید دکتری که مطبش شلوغ تره با شعورتر نیست!


حرف آخر: همه ی آدمها تو هر جایگاه اجتماعی، تاکید می کنم تو هر جایگاه اجتماعی محترمند!

              و شعور تنها به میزانِ انسانیت آدمها ربط داره و بس :)

              اگه دکترید، لطفا کمی به عقب برگردید و به یاد بیارید

              که بعد از 7 سال درس خوندن، چه قسمی خوردید :)

              همین!

آسـوکـآ آآ ۲۸ نـظر

عکس بـآزی 7

دوستانِ جان، بعد از حدودا یک ماه، سلام! خیلی دلتنگ نوشتن بودم. بعد از کوچ از پرشین بلاگ، اولین باری بود که به مدت طولانی ننوشتم و این اضطراب آپ نکردن هر روز با من بود تا امروز که بالاخره از بستر خواب و تنبلی و کمی هم بیماری بلند شدم و عکس های گوشیم رو منتقل کردم و دست به کیبورد شدم جهت خالی نماندن آرشیو فروردین 97 و همچنین جهت عرض تبریک سال نو و آرزوی سپری کردن امسال به بهترین شکل ممکن :)
سفر مشهد، تو ماه رجب، بودن تو حیاط حرم امام رضا(ع)، رو به گنبد طلا، کنار آرامگاه شیخ نخودکی(که اصفهانی ها خیلی بهشون ارادت دارن)، تو لحظات آخر سال 96 و اول سال 97، با همه سختی ها،شلوغی ها و کنار پدر و مادر نبودن، دلچسب ترین اتفاق امسال بود. با اینکه احتمالا آخرین بیمار دارالشفاء امام رضا(ع) تو سال 96 بودم (به علت پیچ خوردگی شدید پای چپ) اون هم دقیقا با فاصله کمی تا تحویل سال و در نهایت منتقل شدن به درمانگاه حرم توسط یک خادم نازنین(با ویلچیر) و گریستن فراوان در اتاق عکس برداری (از غصه تنهایی) و همدردی یک پزشک نازنین تر و پابرهنه و لنگان لنگان رفتن به بازار غدیر و خریدن یک جفت کفش راحت، با همه ی غصه هاش نتونست لذت بودن تو حرم رو ازم بگیره و هنوز هم معتقدم بهترین اتفاق سال 97 همین بود. اصلا شاید به قول خانوم همسایه:"این اتفاق یعنی حاجتت رو میگیری" :)
وبلاگ نویس هایِ جان، تو تمام لحظاتی که تو حرم بودم، تک تکتون رو یادم بود و لحظه ی تحویل سال، شما پررنگ ترین هایِ دعاهام بودین. به نظرم دعا، گناهکار و بی گناه سرش نمیشه! من فکر می کنم، همین که اون لحظه مهمون امام رضا(ع) بودم، با تمامِ اشتباهاتم، شاید دعوت شده بودم که برای دعاهای بقیه آمین-گو باشم، و همین مرا بس! :)
و اما عکس ها:
آسـوکـآ آآ ادامـه مـطـلـب . . . ۲۳ نـظر
ایـنـجـا یـکـ مهنـدس شـیمـی مـی نویـسد!
آرشـیـو
مهر ۱۳۹۷ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۵ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۶ )
دی ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۴ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۳ )
دی ۱۳۹۵ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۵ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۱ )
دی ۱۳۹۳ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۱ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۲ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۲ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۳ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۱ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۳ )
دی ۱۳۹۱ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۹ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان