آسوکـا

آنچه گذشت

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

ماه عسل مهمون خانوم تو برنامه دعوت کرده تا اشک مارو دربیاره. اونوقت خانومه می‌گه:" مرد باید شرف داشته باشه، زن که ناقص العقله!" خـانـومِ مـن، نـازنـیـن، زیـبـا، بـانـوشما اینو بگی آقایون چی بگن؟! والا به خدا! شانس که نداریم!



۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۳۰
آسـوکـآ آآ


سال 87 بود! دانش آموز سال سوم دبیرستان بودم و آن سال از اولین سالهایی بود که ماه رمضان را در اوج گرمای لطیف شهریور(اگر اشتباه نکنم) تجربه می کردیم. آن روزها و آن شب ها بیشتر به قضیه اهدای عضو پرداخته می شد، اما کمتر کسی شجاعت داشت تا با دست خودش تمام اعضای بدنش را اهدا کند و دلیلی جز آگاه نبودن به روند اهدای اعضا و نیاز به اجازه و رضایت اولیای دم نداشت. خیلی بی قرار شده بودم. تصمیم گرفته بودم هرطور شده فرم را پر کنم. دلم می خواست با مادرم قضیه را در میان بگذارم، اما نمی شد، نمی گذاشت، حتما مخالفت می کرد. آخر مادر بود! به پدرم اما گفتم، گفت مادرت کم طاقت است، خودت میدانی.  یک ماه از ماه رمضان آن سال گذشت و من هنوز تردید داشتم که آیا کارم درست است؟ که اگر مادر بفهمد چه می شود؟ (آخر می دانید! ما مثل 17 ساله های الان نبودیم و بلد نبودیم خودسر باشیم و هر سوالی را با یک "به تو چه" سرِهم بیاوریم.) تردید آزارم می داد اما تصمیمم جدی بود. چند روز مانده بود به روز تولدم. فرم را پر کردم و به خودم گفتم حداقل یک هفته زمان می برد به دستم برسد و در این مدت وقت دارم به مادر توضیح دهم که کارت اهدای عضو فقط برای این است که اگر روزی برایم اتفاقی افتاد، شما بدانید که من خودم راضی ام که قلبم جای دیگری بتپد و بلااستفاده خاک نشود! همین! دو روز بعد از پر کردن فرم، دقیقا زمانی که مادرجان در حیاط مشغول آب دادن به گلها و شستن موزاییک ها بود، پستچی از راه رسید و دقیقا اسم مرا گفت و کارت را به مادر داد.  از پنجره دیدم که روی پله ها نشست و گفت:" خدا مرا پیشمرگت کند" یادم نمی رود آن روز دوتایی در حیاط چقدر گریه کردیم. او برای دختر نَمرده اش! من برای اشکی که باعثش بودم.

۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۱۹
آسـوکـآ آآ

سالها پیش که سریال سالهای دور از خانه(همان اوشین معروف) از شبکه 2 و در خلال برنامه تصویر زندگی پخش می شد، من پنج ساله بودم و خواهرم هفت ساله. هر روز اوشین می دیدیم و هر عصر اوشین-بازی می کردیم. به این صورت که چادرهای مامان را روی شانه ی خود می انداختیم و یک بالشتک روی کمرمان می گذاشتیم و با روسری، هم چادر را به حالت کیمونو در می آوردیم و هم بالشتک را سر جایش محکم می کردیم. موهایمان را هم جمع می کردیم و سعی می کردیم طوری ببندیم که جلویش پف به قدر کفایت داشته باشد و تمام مو بالای سرمان مانند گلوله جمع شده باشد. در زندگی اوشین وارانه یمان هم سعی داشتیم مثل ژاپنی ها با چاپستیک غذا بخوریم. آن روزها که هنوز چاپستیک وارد بازار نشده بود، چوب های آلاسکاهایی که خورده بودیم را می شستیم و از آنها برای خوردن ماکارونی استفاده می کردیم. فقط ماکارونیچون ما شمالی های برنج دانه دانه و قد کشیده باید سر سفره مان باشد، و  برنج کته ای با غذاهایی که کته نمیطلبد نمیخوریم. برنجی که دانه هایش به هم چسبیده اند و اوشین-اینها فقط از این برنج ها می خوردند چون خوردنش با چاپستیک ممکن بود.( این وضعیت حدودا دو سال طول کشید.

یادم هست همان روزها خبری مبنی بر فوت دختر آقای افشار همه جا پیچیده بود. می گفتند دخترش براثر خوردن اشتباهیِ پاکن فوت شده و من از همان روزها تا همین روزها حس می کردم چهره اش رنگ ندارد، روح ندارد، و چیزی درونش مرده. وقتی دو روز پیش خبر فوتش را شنیدم، انگار کسی مرا عقب کشید و برد به آن روزهایی که هنوز کپن بود و شیر در ظرف شیشه ای ، بیسکوئیت ده تومانی بود و چرخ و فلک دستی (نفری بیست تومان)، کرایه ماشین 40 تومانی بود و بلیط سینما 500 تومانی، کتاب فارسی هایمان گل داشت و دفترهایمان " تعلیم و تعلم عبادتست ."سرسره ها فلزی بودند و تاب ها بدون حفاظ، بستنیِ باکلاسمان بستنی شکلاتی زیزیگلو بود و سفر مشهد باکلاس ترین سفر، مدادها استدلر بودند و خودکارها بیک(شما هم شنیده بودید که می گفتند در آن ها تر-یا-ک می ریزند؟)، عروسک خَفنمان سنجد بود و سریال کودک و نوجوانمان سمندون و ماه رمضان همسایه ها زنگ همسایه های دیگر را می زدند که مبادا اهل خانه ای بی سحری بماند .آن روزها  مردم هنوز مهربان بودند و نسبت به هم این همه خشمگین نبودند.و هیچ کس، تاکید می کنم،هیچ کس گنجشک رنگ نمی کرد و جای قناری نمی فروخت.

۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۹
آسـوکـآ آآ

پلان اول: مطب دکتر زنان و زایمان
یک آقا پسر حدودا 27-8 ساله خیلی جدی وارد مطب شد و از بین حدود 50-60 تا خانوم رد شد و رفت سمت منشی و به او گفت: شهریار ویزیت شد؟ منشی: فامیلیشون شهریاره؟ پسر: نه اسمشه منشیاینجا مطب زنان و زایمانه آقا (شلیک خنده حضار) پسر در حالی که خارج می شد با صدای بلند گفت: "اَی شهریار شهریار، تره بیدینم، تی خاشِ جانِ می دست امره تخت سر شورم ." شـهـریـار؟! هر جا هستی دمت گرم و تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد :دی

پلان دوم: همان مطب
خانومی سانتی مانتال سر قیمت سونوگرافی با منشی چانه می زد. نیم ساعت تمام ایستاد که "به دکتر بگو من 100 بیشتر نمیدم، 20 تومنو تخفیف بده! اجازه بدید من برم داخل به دکتر بگم برام رایگان بنویسه!" از او اصرار و از منشی انکار. بالاخره به 110 تومان جفتشان راضی شدند. خانومها؟ خدایی دیگه مطب جای تخفیف گرفتن نیست! :|
پلان سوم: همان مطب
پیرمردی آمد و هرجا صندلی خالی می شد پیش خانوم ها می نشست و طوری به آنها که خانوم ها جای خود را تغییر دهند.

هیچکدام از بستگانش هم از بیماران نبود و خانوم ها متوجه بیمار بودن خود مرد شدند و با جیغ و کفش بیرونش کردن! آقایون زیر سوال بردن شخصیت خودتون، اصلا کول نیست:)

پلان آخر: تاکسی(ماشین شخصی)

من و دخترکی همسن خودم عقب نشسته بودیم و خانومی 40-45 ساله و بسیار محجبه جلو. راننده هم جوانکی حدود 20-25 ساله بود. طفلک دست برد که ضبطش را روشن کند. خانوم بسیار محجبه داد زد که روشن نکن بعد از پیاده شدنش راننده گفت امروز شهادتی چیزیه! گفتم: نه، فکر نمی کنم. گفت: آخه حاج خانوم دعوام کرد! اشکالی نداره روشن کنم؟ من و دخترکِ همسن خودم سرمان را به نشانه نه تکان دادیم. ولی او هنوز دودل بود و یا از دادِ بی هوای آن خانوم دلش گرفته بود، ضبطش را روشن نکرد! خدا وکیلی این یه دونه تفریح جوونارو دیگه حروم اعلام نکنید.


۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۸
آسـوکـآ آآ

تا به حال تجربه کرده ای درون محفظه ای هم قد خودت، جایی که فاصله پیشانی ات تا سقفش فقط یک وجب فاصله دارد، چهل دقیقه بمانی و نه اجازه داشته باشی میلیمتری،تکان بخوری و نه حتی نفس بکشی؟ کمی پیشتر درون محفظه ای هم قد خودم، جایی که فاصله پیشانی ام تا سقفش فقط یک وجب فاصله داشت، چهل دقیقه ماندم و نه میلیمتری،تکان خوردم و نه حتی نفس کشیدم. بعد از دو دفعه ای که به علت رسیدن فشارم به 5 بیهوش شده بودم و تا مرز به کما رفتن پیش رفته بودم و هر دو بار مرده بودم و روحم دوباره از یک تونل تاریک به درون جسمم سقوط کرده بود، این بار سومی بود که مرگ را حس میکردم فقط اینبار در بیداری! شنیده ای که می گویند لحظات آخر زندگی، وقتی تا مرگ یک وجب فاصله داری، تمام روزهای زندگی ات از پیش چشمانت می گذرد و تو میفهمی که آخر خط است و باید پیاده شوی؟ این بار لحظات آخر زندگی و یک وجبی مرگ بود. و تمام روزهای زندگی ام از پیش چشمانم گذشتند و من فهمیدم که آخر خط است و باید پیاده شوم. سنگینی دستانم روی قلبم را حس می کردم و مطمئن بودم این ضربات کوبنده اصلا طبیعی نیست. نفسم جایی درون شش هایم گیر کرده بود و هیچ دمی بازدم نمی شد. به خس خس افتاده بودم و مطمئن بودم در همین لوله دو متری تمام می شوم و چه مرگ بی شکوهی می شد اگر فردایش در روزنامه می نوشتند دختری در لوله mri دچار ایست قلبی شد.


۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۴۸
آسـوکـآ آآ

صبح ها، ساعت هفت و ربع که با عجله به مدرسه می روم. پیرمردِ شیک و چمدان به دستی را می بینم که آرام آرام قدم بر می دارد و می رود، به کجا؟، نمیدانم! غروب ها، ساعت 8 که از آموزشگاه بر می گردم. همان پیرمردِ شیک و چمدان به دست را می بینم که آرام آرام قدم بر می دارد و بر می گردد، به کجا؟، نمیدانم! چند روز پیش که خیلی خسته به نظر می رسید جلو رفتم و پرسیدم: کمکتون کنم؟ ناراحت بود، حوصله نداشت، خسته بود، در چشمانش اشک جمع شده بود! گفت:  ببین دختر جون، من کمک نمی خواد، فقط یه کاری نکن تو زندگیت که پدر و مادرت به سن من رسیدن در عین دارا بودن آواره بشن! خجالت کشیدم. من به جای دختر (پسر) ش تمام قد آب شدم. بعد از آن روز دو روز دیگر هم دیدمش. دیروز اولین شنبه ای بود که در خیابانی که من قدم می زدم، قدم نمی زد. خدا کند که در هیچ اعلامیه ای عکسش نباشد...


۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۲۷
آسـوکـآ آآ