آسوکـا

آنچه گذشت

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

ما گیلانی ها برنج خوریم. یعنی جانمان برای برنج در می رود. شاید باورتان نشود اما وعده نهاری که در آن برنج سرو نشود را ناهار نمی دانیم. ما بعضاً حتی شام هم برنج می خوریم. اگر برنجی از نهار مانده باشد، آن را تقسیم و سعی می کنیم مابقی معده برنج طلبمان را به نان راضی کنیم. ما حتی صبحانه هم برنج می خوریم. اگر از نهار روز قبل مشتی برنج هم باقی مانده باشد، آن را سرخ می کنیم و با پنیر و گردو بر بدن می زنیم. نکته قابل اذعان دیگر اینست که ما فقط برنج شمال می خوریم. یعنی به مهمانی نمی رویم و مهمانی نمی دهیم مگر با برنج شمال. ما خیلی لوسیم. برنج های خارجی به بدنمان نمی سازد و فی الفور معده مان مسخره بازی در می آورد و تنها رانیتیدین چاره کار است. خلاصه اینکه اگر میزبان ما شمالی ها هستید از برنج غافل نشنوید. اما اگر غافل شدید نگران عواقبش نباشید. چون ما مهمان نانوازی در مراممان نیست.

۲۹ تیر ۹۷ ، ۲۰:۴۷
آسـوکـآ آآ

از بچگی یادم نداد که از او عذرخواهی می کنم. همیشه، حتی وقتی خطایی از من سرزده بود، امکان نداشت چند ساعت بعدش با هدیه نیاید و نگوید: " بابا جان؟ ازم راضی هستی؟". دو هفته پیش بابت مسئله ای تصمیم گرفتم سکوت کنم. سکوت کنم که صدایم بالا نرود، که درشتی نکنم، که غصه دارش نکنم. خانه می آمد و سلام می گفتم و راه اتاق را پیش می گرفتم. می دانست دلگیرم. سمتم نمی آمد چون میدانست توپم پر است. می دانست که یکهو اشکم در میاید. می دانست که مرا نازک نارنجی و بابایی بارآورده. دیشب می شنیدم که به مادرم می گفت:" این بچه قرص هایش را نمی خورد. باید امشب بسته بعدی را شروع می کرد اما هنوز 12 تا از بسته قبلی مانده." هنوز هم با بیست و هفت سال سن به من می گوید بچه. قرص هایم را هرشب چک می کند. هر روز که از بیرون می آیم سرک می کشد که ببینم گرما زده نشده ام؟ آب دستم هست؟ صورتم نسوخته؟ امروز روز دختر بود. منتظرش بودم. او هیچوقت مناسبت ها یادش نمی رفت. غروب شد، دلگیرتر شده بودم. غر زدن هایم به جان خودم شروع شده بود. با دختر خاله ام تلفنی حرف می زدم اما فکرم پیش بابا بود. کلید انداخت و شیرینی به دست وارد شد. سرم را بوسید و محکم بغلم کرد و گفت: "دختر من" و همین کافی بود که به خودم بگویم که واقعا ارزشش را داشت؟

۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۲:۱۶
آسـوکـآ آآ

همیشه وقتی موهایم را گلوله می کنم بالای سرم، عینک به چشم می شوم و مداد به گوش، یعنی قرار است دست به قیچی و پا به چرخ شوم و بر ناراحتی هایم بتازم. قرار است یادم برود که الکترودهایم حاضر نیست، مواد آزمایشگاهی ام در هیچ انباری یافت نمی شود و فاجعه بارتر اینکه 6 ترمه شدم ام و دستم در پوست گردوست. در دلم غوغاست اما فکر می کنم بارانی که حالا به پنجره میزند، " همان حواسم بهت هستِ" خدا برای منیست که منتظر نشانه اش بودم.

شهر باران، بارانیست.

۱۶ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۶
آسـوکـآ آآ

ساعت حدودا یک است. من هرشب همین موقع ها صدای چرخ دستی آقایی که مراقب نظافت کوچه مان است را می شنوم.

 او تنها کسی ست که با صدای چرخ دستی اش سکوتِ تنهایی و ترسِ عمیقم از تاریکی را لای زباله های چرخ دستی اش می گذارد و می برد.

تا به حال غصه های کسی را در چرخ دستی تان گذاشته اید و برده اید؟

 


۱۴ تیر ۹۷ ، ۰۱:۰۰
آسـوکـآ آآ
بخشی از خاطرات 8 سالگی من

وی اصلا اهل داستان های "یه روز عمه قزی" و "یه روز خاله پری" و اینها نبود.

همونطور که در تصویر مشاهده می کنید.

وقتی بچه بودیم یهو اصل مطلب رو بهمون می گفت و تمام :|

۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۸:۲۰
آسـوکـآ آآ


تنها حرف این روزهای من با خدایم این است:

تو نمیتونی منو آفریده باشی و تو بیست و هفت سالگی ولم کرده باشی."

)خیلی هم طلبکار( 

۰۱ تیر ۹۷ ، ۲۳:۰۴
آسـوکـآ آآ