آسوکـا

آنچه گذشت

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

8-7 ساله که بودم از مسیر بازار افغان‌های مشهد می‌ترسیدم، از همه چشم بادامی‌های مشهد می‌ترسیدم، حتی از خادم‌هایی که لهجه مشهدی داشتند می‌ترسیدم. حتی می‌توانم بگویم تمام مشهدی‌ها را افغانی می‌دانستم و برعکس. شنیده بودم که بچه‌ها را می‌دزدند و قیمه‌قیمه می‌کنند. این جمله آخر را از دختر همسایه‌مان شنیده بودم. بزرگتر که شدم توانستم بین مشهدی‌ها و افغان‌ها تمییز قائل شوم، اما همچنان بازار افغان‌ها برای من تونل وحشت بود و تنهایی راه رفتن در خیابان‌های مشهد کابوسم. البته مزه‌پرانی‌های کاسبان بازار‌ رضا هم مزید بر علت بود. سال اول دانشگاه بودم، بانو ف گفت"من یه کتاب دارم، هدیه گرفتم، نخوندمش تا حالا، تو که کتاب می‌خونی، بخون و بگو اگه خوبه منم بخونم." اسم کتاب بادبادک‌باز بود. از جایی که امانت نگه داشتن هر شیءی برایم اضطراب‌آور بود، غروب همان روز استارت خواندنش را زدم. بدون توقف، تا ساعت دو بعد‌از‌ظهر روز بعد خواندمش. تمام که شد، انگار اصلا آدم قبلی نبودم، تمام افغان‌ها را دوست داشتم، اصلا تمام نژادها را دوست داشتم. بُت حس‌های بدم نسبت به افغان‌ها درهم شکست و حالا دو سالیست که تنهایی به مشهد سفر می‌کنم و دیگر توی دلم خالی نیست.

پنج سال پیش، نویسنده‌ای دانشگاه شریفی مهمان برنامه‌ای در شبکه دو بود. از مدینه فاضله‌اش می‌گفت، از دغدغه‌هایش، آرمان‌هایش، الگوهایش. از کتابی که اسمش ‌قیدار بود. اسم خاص، منش خاص و حرف‌های خاصش به دلم نشست. صبحش راهی کتاب‌فروشی آقای فرازمند شدم، قیدار را خریدم. چند روز خواندنش طول کشید. هر صفحه را چندین بار می‌خواندم. برایم شده بود مرد فاضله. طرز فکرم عوض شده بود، خوش‌بین شده بودم، امیدوار شده بودم، آدم ها را رها کرده بودم، قضاوت نمی‌کردم، قضاوت دیگران برایم مهم نبود و در هر آینه خودم را مقصر تمام اتفاقات زندگی‌ام می‌دانستم و بس. شاید این روزها اثرش کم شده باشد، اما هنوز هم به خودم می‌گویم:" تو کلاهت رو قاضی نکن."

وبلاگ مردی به نام اوه را زودتر از کتاب مردی به نام اوه خواندم. نمایشگاه کتاب رشت(آذر‌ماه) خریدمش. تا به حال داستان زندگی کسی مثل خودتان را خوانده‌اید؟ من و اوه خیلی اشتراکات شخصیتی داریم. جفتمان عاشق نظمیم، جفتمان پایبند به قوانینی هستیم که خودمان برای خودمان وضع کردیم، جفتمان بین خودمان و آدم‌های اطرافمان دیوار بلند می‌کشیم و هر کسی را داخل دایره روابطمان وارد نمی‌کنیم و جفتمان قدردانیم و جانمان برای کسی در می رود که در سختی ها کنارمان بوده.  با همه این اشتراکات، اوه مردیست قوی‌تر از من، با پشتکارتر از من، صبورتر از من و صد البته مهربان‌تر از من. اوه برای من یعنی عیار آدمها انسانیت است و بس.

۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۷
آسـوکـآ آآ

عاشق رشتِ ابری و بارانی‌ام. اصلا جانم برای این غروب دلگیر و پاییزسانِ رشت در می‌رود. حتی وقتی می‌دانم که کارم خیلی عقب افتاده است و رسما بیچاره‌ام. حتی وقتی می‌دانم مسئول نمونه‌برداری می‌خواهد بپیچاندم که نمونه‌ی حقیقی نداشته باشم. حتی ‌وقتی می‌دانم که استاد‌ راهنمایم همین روزهاست که پیام بدهد: "از سفر برگشتم، منتظر گزارش‌کار این ماه هستم." حتی وقتی می‌دانم که از فردا باید کلاس فیزیک دایر شود، چون بچه‌ها از تعطیلات خسته شده‌اند و دلشان درس می‌خواهد. حتی وقتی می‌دانم که چقدددددددر چشمم پر است و دلم خالی... حتی وقتی می‌دانم که هزار و یک دلیل دیگر هم هستند که بتوانند مقابل لذت چای خوردن کنار پنجره‌ی رو به غروب غمگین و سردِ شنبه‌ام قد علم کنند. اما باز هم جانم در می‌رود برای رشتِ این چنینم.

شما بودید عاشق این شهر نمی شدید؟ (ببینید)

۲۰ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۰
آسـوکـآ آآ



اینجا
بخشی از زندگیِ منه
حتی می‌تونم بگم بخشی از خودِ منه
وبلاگ جان!
بخشی از زندگیِ من
بخشی از خودِ من
شش‌ساله شدنت مبارک :)
۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۷
آسـوکـآ آآ


وضعیت منِ اکنون

هرچقدر بیشتر فکر می‌کنم، کمتر به نتیجه می‌رسم که چرا خبط کردم و ارشد خواندم. چرا خبط کردم و پروژه عظیمی را قبل از پایان‌نامه خودم به سرانجام رساندم. چرا اجازه دادم خستگی آن پروژه هنوز هم که هنوز است روی شانه‌هایم سنگینی کند. چرا در‌حال‌تحصیل کار کردم که کار اصلی‌ام زمین بماند؟ که بخورم به گرانی دلار و نبودن مواد شیمیایی و دستگاه های آزمایشگاهی؟ چرا اجازه دادم مریضی‌ام به حدی برسد که خانه نشینم کند؟ سِرُم به دستم کند؟ چرا اجازه دادم این همه اضطرابِ هر روزه سفید مویم کند؟ اسپاسم به ماهیچه ام کند؟ تپش به قلبم کند؟ این منِ این روزها، که وسط انبوهی از مقالات پاره شده نشسته است و نمی‌داند چه گلی به سر بگیرد، در حالی که شش ترمه شده و به فکر تغییر پروپوزال است را یارای دلداری دادن به کنکوری‌ها نیست. فقط یک حرف را از من بشنوید. از منی که تمام زندگی‌ام دنبال درس بودم و هی ریاضیات خواندم و هی فیزیک درس دادم. این منی که همیشه بزرگترین غصه‌ام درس بوده و بعد از 19 20 سال هنوز هم اضطراب و استرس درس‌ها و مسئولیت‌های تحصیلی‌ام می‌تواند فشار‌خونم را 5 برساند.

"باور کنید که اگر دنبال غیر‌علاقه‌یتان بروید، هر چقدر هم از اوضاعتان راضی باشید، یک روز مثل من لا‌به‌لای انبوهی از دوست‌نداشته‌هایتان می‌نشینید و می‌گویید، کاش از اول خودم انتخاب کرده بودم."

۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۹
آسـوکـآ آآ

آقایی که با چهل، چهل و پنج سال سن، وقتی یه دختری با باباش میاد مغازه ت و کارش گیره و شماره ش رو بهت میده که بهش خبر بدی بالاخره می تونی چیزی که میخواد رو بسازی، سریع شماره ش رو سیو میکنی و جای اینکه تماس بگیری و بگی بلد نیستی انجام بدی کارشو، تو تلگرام پیام میدی که خانم فلانی من فلانی هستم، مشکلتون رو حل کردین؟ و بعد باز پی ام میدی و من بلاکت کردم.

خواستم بگم لعنت بهت که اینقدر کمی که با از بین بردن احساس امنیت من میخوای حال کنی! :-)

۰۴ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۳
آسـوکـآ آآ