آسوکـا

آنچه گذشت

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

تمام این مدت که بلاگرها همت کردند و از بیان و خواسته‌های به‌جایشان از مدیرانش نوشتند، تنها نکته‌ای که ذهنم را مشغول کرد این بود که نکند رها شده باشیم؟ نکند مثل پرشین و بلاگفا اینجا هم نادیده گرفته شده باشد و بعد از اعلام نشدن وبلاگ‌های برتر سال ۹۷ باید منتظر روزی باشیم که بیاییم و ببینیم سایت بلاگ دات آی آر، شناسه کاربری‌مان را نمی‌شناسد. روزی که خبری از وبلاگ‌هایمان نیست و جای پست‌هایی که برای چیدن دانه‌دانه کلماتشان کنار هم، فکر کرده‌ایم این جمله نوشته شده باشد:" با عرض پوزش، سرویس‌دهی ممکن نمی‌باشد." می‌دانید فاجعه‌بارتر از اتفاق چیست؟ اینکه به یکباره دنیایی که برایت امن‌ترین بوده و آدم‌هایش مهربان‌ترین را از دست بدهی و ترس برگشتن در جمع آدم‌های خیلی واقعی و خیلی نامهربان وجودت را فرا بگیرد و ترجیح بدهی همین چهار جمله‌ای هم که برای کم کردن هیجاناتت می‌نوشتی، با کسی سهیم نشوی و هی در خودت فرو بروی و منزوی‌تر شوی و دیگر دغدغه اینکه "پستم رو با چه جمله‌ای تموم کنم که قشنگ‌تر شه."، "کدوم شعر به پستم مرتبط‌تره"، یا حتی " از کدوم زاویه عکس بگیرم که وبلاگی‌تر شه" دوز غم‌هایت را کم نکند. تو می‌مانی و خاطرات بلاگرها، چالش‌هایی که با هم پشت سر گذاشتید و حرف‌هایی که هرگز فراموششان نمی‌کنی. می‌نشینی و برای آمدن یارها، دلبرها، مرادها و اوجان‌ها خیال می‌بافی و می‌دانی دیگر نمی‌توانی عکس‌های شباهنگ از خوابگاه، دانشکده و کیک‌هایش را ببینی، نمی‌توانی خاطرات فان دکتر احسان از دانشجوها و همسایه‌هایش را بخوانی، نمی‌توانی یادداشت‌های لافکادیو از دلبر احتمالی را بخوانی، نمی‌توانی در چالش‌های فرهنگی آقاگل شرکت کنی، حتی نمی‌توانی یک گوشه دنج پیدا کنی و از یار نیامده بنویسی تا روزی که آمد نوشته‌هایت را نشانش دهی و بگویی ببین؟ ببین وقتی تو نبودی من چقدر گوش مهربان داشتم برای شنیدن غصه‌هایم؟ گیجم. انگار زده‌اند به برجکم. نمی‌دانم داستان از چه قرار است. نمی‌دانم داستان بعضی‌هایتان که بارو بندیلتان را جمع کردید و رفتید، بعضی‌هایتان که نیستید و مدت‌هاست صفحه وبلاگتان را منهدم کرده‌اید، یا نیستید و خودخواسته نمی‌نویسید چیست. حتی نمی‌دانم داستان این حجم از نبودن آقایان بیانی چیست. فقط می‌دانم که دلم می‌خواهد با همین امکانات، اینجا بماند، اینجا بمانید، اینجا بمانم تا حداقل یک مستطیل امن، با آدم‌های مهربان، از دنیایی که هیچ گوشه‌اش این‌قدر عزیز نیست برایم باقی بماند همین.

۲۴ خرداد ۹۸ ، ۲۰:۰۶
آسـوکـآ آآ

عصر چهارشنبه‌ خردادی که نه حوصله خواندن کتاب داری، نه دیدن فیلم و نه حتی خرید، باید کولر را روشن کنی و بخزی زیر پتو و صفحات وبلاگ دوستانت را ورق بزنی و در فراغت تمام شدن امتحانات بچه‌ها، تصحیح و تحویل اوراق و جمع‌کردن جزوات و کتاب‌ها، با خیال راحت، آرشیو وبلاگ‌های بوک‌مارک را بخوانی و هی از خودت بپرسی چرا فلانی رفت و چرا فلانی نمی‌نویسد؟ انگار زخم نبودن و رفتن آدم‌ها تازه بعد از رها شدن از مشغله‌ها سر باز می‌کند و تو برای بافتن قصه‌شان و غصه‌خوردن وقت بیشتری داری. مثلا حالا بیشتر دلت می‌خواهد بگویی فلانی حواسم هست تو خودتیا، فلانی حواسم هست نیستیا، فلانی حواسم هست که نمی‌نویسیا، فلانی حواسم هست که بی‌سروصدا میای و میریا. انگار حالا بیشتر جای خالی‌شان خودش را نشان می‌دهد و آخرین تاریخ به‌روز‌سانی‌شان می‌شود خار توی چشمت. تو حتی چهارشنبه غروب‌ها می‌توانی بنشینی و هی پست‌های قدیمی‌ات را بخوانی و بگویی کاش پاییز از راه برسد و یار سردش باشد و هی کنارت بنشیند و بگوید:" هوا سوز داره. بیرون نمی‌شه رفت" و تو برای اجبار ماندنش هم عاشقانه بنویسی. نکند دلیلش همین باشد؟ همین کولرهایمان. همین‌هایی که اصرار داریم از جهنم بیرون برایمان بهشت بسازند؟ سوز پاییز را برایمان تداعی کنند و نوشیدن چای را لذت‌بخش؟ شاید دلیل این همه چراغ کم‌سو همین باشد. شاید لازم است فصلی سرد از راه برسد و بخاری‌ها و کرسی‌ها یخ قلم‌هایمان را آب کنند و دوباره بیان پر شود از چمدان‌‌های بلاگرهایی که خواهند نوشت:" آخیش، هیچ جا خونه خود آدم نمی‌شه."

رشت بی وقفه می‌بارد.

۲۲ خرداد ۹۸ ، ۱۸:۴۵
آسـوکـآ آآ

غروب منطقه آزاد بندرانزلی

بیشتر از یک ماه است که برایش ننوشته‌ام. فرستاده‌امش به تاریک‌ترین اتاق ذهنم. به دورترینش. به عقب‌ترینش. به بی‌پنجره‌ترینش. همان‌ اتاقی که یک ماه است از کنارش نگذشته‌ام که نکند صدای نفس کشیدنش به گوشم برسد. آنقدر بزدل شده‌ام که حتی آب و غذا پشت درش نمی‌گذارم که نکند دوباره جان بگیرد و دیوار را بشکند و نور را به داخل اتاقش بکشاند و صدایم بزند و بگوید "داشتیم؟" گوشهایم را محکم بگیرم و از راهروی کذایی اتاق‌ها فرار کنم و فریاد بزنم:" نداشتیم. نداشتیم. نداشتیم." ساعت ۱/۳۰ شب است. لپ‌تاپم را بستم و عینکم را بالا زدم. به چراغ‌های خاموش و راهروی تنگ و تاریک و سرد نگاه کردم. بلند شدم. دلتنگش بودم. چیزی از درون گفت:" یک نگاه که پاگیرت نمی‌کند. یک‌بار شنیدن صدایش که دلت را تکان نمی‌دهد. یک خوبی یار؟ که تسلیمت نمی‌کند. اصلا یک چای دادن به دست یار این همه آسمان و ریسمان بافتن ندارد." برایش چای می‌ریزم و کنار استکانش کوکی تازه می‌گذارم. موهایم را پشت گوشم می‌زنم و سینی را برمی‌دارم. وارد راهرو می‌شوم. بی‌رحمی را رو سفید کرده‌ام و حالا هجوم اشک‌هایم را حس می‌کنم. به اتاقش می‌رسم. روی در زدن ندارم. روی صدا زدنش. روی "ببخشید" گفتن. می‌نشینم و به در تکیه می‌زنم. سینی را کنارم می‌گذارم و زانوهایم را جمع می‌کنم و دنبال کلمه می‌گردم. چه بگویم؟ بگویم پنهانت کردم که دستت به افکارم نرسد؟ بگویم می‌ترسم باز هم احساسم دستت بیفتد و هی عاشقانه بنویسم و در جواب سوال واسه کی می‌نویسی باز هم سکوت کنم و رد شوم؟ بگویم این روزها بدون تویی که دیگر روی هیچ نیمکتی کنارم نمی‌نشینی، در هیچ خیابانی کنارم قدم نمی‌زنی، قلم و کاغذ دستم نمی‌دهی، سر به سرم نمی‌گذاری و دل‌بری نمی‌کنی همه چیز رو به راه است؟ رو به راه نیست یار. رو به راه نیستم. دیگر قلبم برای کسی تندتر نمی‌زند. سرم را تکان می‌دهم. حرفی نمی‌زنم. حرفی نمی‌زنی. حتی صدای قدم‌هایت را هم نمی‌شنوم. صدای نزدیک شدنت. صدای تکیه دادنت به همان دری که هرگز قفل نبوده و تو حتی برای یکبار هم که شده دستگیره‌اش را پایین نکشیدی. دستم را روی در می‌گذارم و آرام صدایت می‌زنم. جواب نمی‌دهی. حتی صدایت را صاف نمی‌کنی. قهری. با منی که تمام این روزهای پر استرس را بی تو گذراندم و حالا بدهکارت هستم. بدهکار تویی که حداقل یک قدم زدن در خیابان حافظ، یک چای در کافه پاییز و یک غزل در باغ محتشم به من بدهکاری. بلند می‌شوم. خاک لباسم را می‌تکانم. چایت هم از دهان افتاد. درست مثل هزاران جمله‌ای که برای تو نوشتم و هرگز به گوشت نرسید. می‌بینی یار؟ کلمات هم بیات می‌شوند اگر به دست آنکه باید برسند، نرسند...

۱۷ خرداد ۹۸ ، ۲۳:۳۱
آسـوکـآ آآ