آسوکـا

آنچه گذشت

۱۴ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است



مقدمه پایان‌نامه فرسایشی‌ترین بخش پایان‌نامه است و نگارشش سخت‌ترین کار دنیا. مانند از تو برای تو نوشتن. تو فکر کن از کسی که نه دیدی و نه شنیدی‌اش بخواهی برای خودش بنویسی. او هم هی بیاید توی ذهنت و بگوید چرا امروز برام ننوشتی؟ و تو بهانه بیاوری و بگویی این یه خطو بنویسم بعد، این یه کلمه رو ترجمه کنم بعد، این یه فرمولو حل کنم بعد. بخندد و بگوید نداشتیما. عینکت را برداری و بگویی یک ربع بخوابم بعد. اما ته دلت بدانی که پیچاندن یار به این راحتی‌ها نیست. همان‌جا گوشه روشن ذهنت نشسته و منتظر است دست به خودکار شوی و نامه بیست‌و‌دوم را بنویسی. کلافه شوی و سر از انبوه کتاب‌ها و مقالات برداری و بگویی خسته‌م کردی. بخندد و بگوید نوشتن یه نامه این‌قدر سخته؟ حواست پرت پیدا کردن چال گونه‌اش باشد. بگوید با توام! بگویی آره سخته. سخته واسه کسی که نشونی‌ای ازش نداری نامه بنویسی. ندونی تو کدوم صندوق‌پستی بندازیش. یا اصلا بری اداره پست و ندونی به نام کی، به کدوم آدرس می‌خوای بفرستی. بگوید بالاخره که یه روز می‌خونمشون. بگویی بالاخره؟ یک روز؟ یک روز که حرف‌ها بیات شدن و نامه‌ها از دهن افتادن؟ بگوید واسه منن دیگه. من دلم می‌خواد یه جا بخونمشون. کلافه‌تر شوی و بگویی اما این بی‌رحمانه‌ست. بگوید بی‌رحمانه اینه که از سال 95 تا حالا همه‎ش بیست‌و‌یکی نامه نوشتی. عصبانی شوی و بگوی تو همینم(همین هم) ننوشتی. بگوید تو از کجا می‌دونی؟ نامطمئن نگاهش کنی و بپرسی واقعا؟ مطمئن بگوید واقعا. لبخند بزنی و سیب هوس را برداری و بگویی برایت شعر بخوانم؟ لبخند بزند و بگوید بعدش می‌نویسی؟ نگاهش کنی و بگویی: تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد، زندگی درد قشنگیست که جریان دارد. یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟ کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد*...

* از علی صفری

۳۰ دی ۹۷ ، ۲۰:۰۰
آسـوکـآ آآ


عکس از ژاله


چرا نمی‌نویسید؟ چرا ما وبلاگ‌خوان‌ها را اذیت می‌کنید؟ خوشتان می‌آید بیاییم و به وبلاگ خالی از سکنه بخوریم؟ خوشتان می‌آید یکهو بیاییم و ببینیم نوشته وبلاگی با این آدرس موجود نمی‌باشد؟خوشتان می‌آید وقتی از شدت خستگی بی‌خواب می‌شویم و پنل بیان را باز می‌کنیم می‌بینم نه کسی حاضر است نه کسی ستاره‌اش روشن است نه نظر داریم و نه پاسخ جدید؟ خوشتان می‌آید هی نباشید و هی بگوییم کاش فلانی باز می‌نوشت. کاش فلانی مثل قبل می‌نوشت. کاش فلانی حواسش بود که چقدر نیست. خوشتان می‌آید آدم را منتظر ستاره روشن‌تان بگذارید؟ اصلا خود شما با این همه ادعا تا ۵ صبح بیدار مانده‌اید و آرشیو ۱۰ تا وبلاگ را ورق زده‌اید؟ وبلاگ برای روزهای غمگین‌تان است؟ برای ناخوشی‌هاست؟ برای نرسیدن‌ها و نیامدن‌ها ونشدن‌هاست؟ ما فقط باید غم هم را بخوریم؟ لایق نیستیم که برای خوشی‌هایتان ذوق کنیم؟ شاد شویم و ته دلمان غنج برود از خواندن روزهای خوشی‌تان؟ این‌قدر برایتان کمیم؟ این‌قدر کمیم که تا ول‌کنتان جای دیگر اتصالی کرد فراموش کنید که مخاطب دارید و بزنید زیر تمام حرف‌های قبلتان راجع به ماندن؟ اصلا شما خودتان ماندن بلدید که از رفتن دیگران دلگیرید؟ رک بگویم؟ شما نباید بلاگر می‌شدید. شما باید شعر می‌سرودید و چاپ می‌کردید. باید می‌نوشتید و چاپ می‌کردید. تا همه بدانند که حال بدتان فقط لا به لای شعرها و قصه‌هاست و جدی‌اش نگیرند. ما وبلاگ‌خوان‌ها جدی‌تان می‌گیریم. از ناراحتی‌تان بغض می‌کنیم و از شادی‌تان خون زیرپوستمان می‌دود. همین‌قدر ساده‌ایم و گمان می‌کنیم که هیچ‌وقت به صفحه خالی، به وبلاگ به‌روز نشده و به کامنت پاسخ‌داده نشده بر‌نمی‌خوریم. اما ناگهان به خودمان می‌آییم و متوجه می‌شویم که این‌جا، آدم‌ها و همه داستان‌هایی که می‌نویسند مجازی‌ست و از آن به بعد دیگر منتظرتان نمی‌مانیم. همین.

۲۷ دی ۹۷ ، ۰۵:۱۸
آسـوکـآ آآ

نرده‌های دانشگاه گیلان


رگ خواب تو اگر دست دلم می‌افتاد

قصه‌ی عشق، فراهم شدنش حتمی بود

پا‌به‌پای من اگر آمده بودی در شهر

این خبر سوژه‌ی عالم شدنش حتمی بود

امید صباغ‌نو

۲۶ دی ۹۷ ، ۱۸:۴۳
آسـوکـآ آآ

راستش را بخواهید ما فقط انسانیم. پس خواهشا از هم توقع افسانه ساختن نداشته باشیم. نمی‌شود در این جهان شیرین شد که اگر شدی هیچوقت فرهادی برایت تیشه به دست نمی‌گیرد که سنگ های کوهی را ریز ریز کند. نمی‌شود در این جهان مجنون شد که اگر شدی هیچوقت لیلی دلیل محبت‌های زیاد و توجه‌های تو را نمی‌فهمد و بعد از کلی ناز کردن می‌رود به سوی کسی که مجنون نباشد . حالا تو بنشین برایش هی شعر بخوان و ادایِ مجنون در آور! راستش را بخواهید ما فقط انسانیم. پس هیچوقت منتظر آمدن افسانه هم نباشیم. همه ما انتظاراتمان در محدوده دوست داشتن خودمان است . اگر کسی را دوست داشته باشیم برایش می‌مانیم و اگر نداشته باشیم زمین و آسمان هم بگوید فردِ مناسبی است دنبال بهانه می‌گردیم برایِ جدا شدن. راستش باید باور کنیم عشق افسانه نیست، عشق غرور نمی‌شناسد، عشق گدایی هم ندارد . حرف‌های شب‌های روشن و چهار شاعر را باور نکنید، آنها هم روزی باور کردند که عشق فقط پیدا کردن کسی است که چشمانش هنگامی که با توست برق بزند. اگر کسی دربِ خانه دلتان را زد و شما هم تکانی خوردید ، دو دستی به آن بچسبید و ولش نکنید. او افسانه نیست. :)

عنوان از مهدی پورفرد

 

۲۱ دی ۹۷ ، ۲۳:۳۶
آسـوکـآ آآ


فقط همین دو ردیف


بحث کرده بودیم. گفته بودم:" می‌شه این‌قدر از کوپنات واسه بقیه استفاده نکنی؟ می‌شه به جاش به فکر مشکلات دخترت باشی؟" گفته بود: " تو دختر منی، می‌تونی گلیمتو از آب بیرون بکشی. این بچه‌ها کسیو ندارن پشتشون باشه." گفتم:" می‌شه اول پشت من باشی؟" گفته بود:" تا حالا پشتت خالی بوده؟" نبوده. سکوت کردم. سمت اتاق رفتم و در را پشت سرم بستم. صبح مسافر بود. در زد. سرم را زیر پتو بردم. گفت:" من دارم میرما." مادرم گفت:"ناراحته. اذیتش نکن". رفتند. (مادرم همیشه پدرم را تا فرودگاه همراهی می‌کند. حتی یک‌بار هم نشده خانه بماند و پدرم کسی را نداشنه باشد که برایش دست تکان دهد.) خودم به خودم تشر زدم. نشستم. چشمانم را روی هم فشار دادم. بلند شدم. مسواک زدم. حاضر شدم.  خودم را به فرودگاه رساندم. پیدایش کردم. پیش دوستانش بود. تا مرا دید تمام صورتش لبخند شد. دوستانش را کنار زد. گفت:"دختر لوس من." بغلم کرد. یک بغل مردانه. عاشقانه. پدرانه. مادرم گریه کرد و گفت:" من مطمئن بودم میای." دست تکان دادیم‌. راهی‌اش کردیم. برگشتیم. کتاب‌هایش را ریخته‌ام وسط اتاق و یک ساعت است که از سه کتابخانه، فقط نصف یکی‌شان را پاک کرده‌ام و به جای پاک کردن بقیه کتاب‌ها، اشکم را پاک می‌کنم.

۲۱ دی ۹۷ ، ۱۲:۵۶
آسـوکـآ آآ
بله بله ما از آن معلم‌هایی هستیم که عینک‌مان را بالای سرمان می‌گذاریم و فقط زمان حضور و غیاب روی چشممان می‌گذاریمش. همیشه آن طرف مقنعه -که روی دستی است که با آن می‌نویسیم- روی شانه‌مان می‌گذاریم. همه بچه‌ها را با اسم کوچک‌شان صدا می‌زنیم اما به همه شما می‌گوییم. مثلا می‌گوییم:" آیدا، شما سرعتو چند به‌دست آوردی؟" به بچه‌ها اجازه می‌دهیم سر کلاس هر چه دوست دارند بخورند و بیاشامند (البته آنها همیشه اجازه می‌گیرند و هیچ‌وقت کلاس درس را با زنگ تفریح اشتباه نمی‌گیرند.)  هر جلسه از اول فصل روابط و نکات را روی تخته می‌نویسیم و مرور میکنیم تا اگر فرصت نکردند درس را بخوانند در جریان کلاس قرار بگیرند. همیشه تمام مراجع را مطالعه می‌کنیم تا مطمئن شویم تمام نکته‌های به درد بخور را گفته‌ایم و بچه‌ها آماده تست‌زدن شده‌اند.  با تمام وقت‌گیر بودن، سوال‌ها را تایپ می‌کنیم تا بدانند برایشان ارزش قائلیم و همیشه به اندازه یک نمره سوال اضافه می‌دهیم تا اشتباهات ریزشان پوشیده شود. ما از آن معلم‌ها هستیم که زنگ‌های تفریح دفتر نمی‌رویم و تا آخرین لحظه به سوالات بچه‌ها پاسخ می‌دهیم و ادامه زنگ تفریح را در آزمایشگاه می‌مانیم تا اگر بچه‌ها کاری داشتند بهمان بگویند، درد دل کنند، و اگر چیزی احتیاج داشتند با ما در میان بگذارند. ما از آن معلم‌ها هستیم که سر کلاس با بچه‌ها درباره اینکه قوی باشند، درس بخوانند، و برای هدفشان بجنگند حرف می‌زنیم. به هم کتاب معرفی می‌کنیم و راجع به تاثیری که کتاب بر زندگی‌مان گذاشته بحث می‌کنیم. ما از آن معلم‌ها نیستیم که بگوییم:" بچه‌ها حرف نزنید. ساکت باشید. منفی می‌دم بهتون. از نمره‌تون کم می‌کنم." اتفاقا گوش‌مان تیز است و می‌گوییم: "واقعا چنین شد؟ نه بابا!" و بچه ها می‌گویند:" خانوم تو رو خدا بلند نگید چی شنیدید." ما از آن معلم‌هایی هستیم که همه بچه‌ها را پای تخته می‌آوریم و با هم ایرادات هم را برطرف می‌کنیم و یادآور می‌شویم که:" نه ماه این کلاس خانه ماست و نباید از هم خانه‌ای‌ها ترسید." ما اجازه می‌دهیم دخترها زلف‌هایشان را باز بگذارند و راجع به اینکه کدام مدل به کدام‌ یک بیشتر می‌آید حرف می‌زنیم. بله ما از آن معلم‌ها هستیم که در طی سه سال تدریس، قبل از ورود به هر کلاس یا بهتر است بگویم قبل از ورود به مدرسه تمام نگرانی‌هایمان را کنج دلمان پنهان می‌کنیم و با اولین "سلام خانوم" یادمان می‌رود دردهایمان برگشته‌اند، و فرصت مقاله‌نویی و نگارش پایان‌نامه‌مان به شدت محدود شده‌است. می‌دانی یار؟ حتی یادم می‌رود که دی را به میانه رساندی و نیامدی.
۱۹ دی ۹۷ ، ۲۳:۰۷
آسـوکـآ آآ


رشت- چله‌خونه

یک روز این خانه را می‌خرم. اصلا با هم می‌خریم یار. با هم به در و دیوارهایش رنگ می‌پاشیم. پرده‌هایش را عوض می‌کنیم. اصلا خودم پرده‌ها را می‌دوزم. پشت پنجره‌ها هم شمعدانی می‌گذاریم و شب‌ها از پشت همین پنجره ستاره‌ها را می‌شماریم و صورت‌های فلکی را می‌بینیم. احتمالا این پنجره ی آشپزخانه باشد و من هر روز بتوانم رفتن و هر ظهر برگشتنت را تماشا کنم. صبح‌ها یادآوری کنم که مراقب خودت باشی و گرسنه نمانی و ظهرها با دیدنت خودم در را برایت باز کنم. اصلا بیا در و حلقه‌های در را عوض نکنیم که هربار از راه می‌رسی به جای تکنولوژی من در را برایت باز کنم و تو تمام صورتت لبخند شود و بگویی:" چی پختی که بوش تمام کوچه رو برداشته." من هم تمام کلاس‌های عصرم را تعطیل کنم و برنامه مدرسه را با ساعت کار تو تنظیم کنم که وقت‌هایی که خانه‌ای کنارت باشم و تو برایم کتاب بخوانی و من برایت چای بریزم و حواسم پرت صدایت باشد. تو صدایم کنی و من در خیالات خودم غرق باشم. صدایم بزنی و نشنوم. به شانه‌ام بزنی و بگویی:" گوش نمیدیا!" هول شوم و بگویم:" چرا حواسم بود. بقیه‌ش رو بخون." چشم‌هایت را ریز کنی و بگویی:" خلاصه چیزایی که شنیدی رو بگو." تخس شوم و بگویم: " خب، حواسم به چای بود." بخندی. چشم‌هایت بخندند و بگویی:" تو که راست می‌گی." و این تنها دروغی باشد که من هر بار می‌گویم و تو هر بار راستش را از چشمانم می‌خوانی.

۱۴ دی ۹۷ ، ۲۳:۳۰
آسـوکـآ آآ



سلام شهر من.سلام رشت من. ممنون که اجازه دادی در تو متولد بشم، مدرسه برم، درس بخونم، قدم بزنم و از دیدن قسمت به قسمتت لذت ببرم. ممنون که اجازه دادی وقتی تو خیابونات قدم می‌زنم احساس امنیت کنم و هیچ‌وقت حتی از اینکه ۱۱ شب تنها بیرون باشم، نترسم. ممنون که مردمت این قدر شریفن، این قدر با فرهنگن، این قدر شادن و کم پیش میاد که غصه بخورن و همیشه تلاش می‌کنن که تو لحظه زندگی کنن و نذارن مشکلات از پا درشون بیاره. رشت من، ممنون که زیباترین‌ها و خوشمزه‌ترین هارو داری و هیچوقت برای هیچکس تکراری نمی‌شی. کیه که بیاد رشت و بره میدون شهرداری و عاشق نشه. بره باغ محتشم و از طبیعت بکرش شگفت‌زده نشه. بره خونه میرزا و از اون همه اصالت حظ نبره. بره خونه سمیعی‌ها و از دیدن اون معماری فوق‌العاده به وجد نیاد؟ رشتِ من، شهر اولین‌ها، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻣﻠﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ‏، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﺌﺎﺗﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻌﻠﻮﻟﯿﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ‏(ﺗﻮﺳﻂ ﺩﮐﺘﺮ ﺁﺭسن ﻣﯿﻨﺎﺳﯿﺎﻥ‏)، اولین داروخانه شبانه‌روزی در ایران، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﭼﺎﭘﺨﺎﻧﻪ ﻭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺍﻭﻟﯿﻦ شهرداری ایران و اوﻟﯿﻦ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺍﯾﺮﺍن، شهر فرهیخته ترین‌ها، میرزا کوچک، بانو آذر اندامی (مخترع واکسن وبا)، دکتر معین(مولف فرهنگ معین)، دکتر بهزاد، پروفسور سمیعی، پروفسور رضا، کیومرث صابری (گل آقا)، مه لقا هوشمند، حمیده خیرآبادی و البته شهر خوشمزه‌ترین‌ها، اناربیج، مرغ ترش، باقلاقاتوق، کال کباب و میرزا قاسمی، ممنون که سالیان سال همین موندی، همین قدر زیبا، همین‌قدر خاص و همین‌قدر دلبر.

۱۲ دی ۹۷ ، ۱۴:۴۸
آسـوکـآ آآ

"خانوم شما چند سالتونه؟ مجردین یا متاهل؟ چرا ازدواج نکردین؟ دوست پسر دارین؟ خانوم شما می‌رید بیرون بی‌حجابید؟ می‌رید بیرون موهاتونو افشون می‌کنید؟ موهاتون چقدر بلنده؟ موهاتون چه مدلیه؟ خانم  شما شبیه پدرتونید یا مادرتون؟ شما چند تا بچه‌اید؟ داداشتون چند سالشه؟ اسمش چیه؟ چی می‌خونه؟ خانوم دماغتون رو عمل کردید؟ ریمیل می‌زنید؟ سرمه می‌کشید؟ خانوم شما چرا خبرنگار یا مجری نشدین؟ خانوم شما می‌رقصید؟ خانوم مانتوتونو از کجا خریدین؟ خانوم دوست دارید شوهرتون چه شکلی باشه؟ خانوم آقای فلانی مجرده؟ چند سالشه؟ خانوم اینستاگرام اکانت دارید؟ اکانتتونو بهمون می‌دید فالوتون کنیم؟" فقط بچه‌های امروزی می‌تونن از معلم فیزیکشون این سوالارو بپرسن و مطمئن باشن که نه تنها ناراحت نمی‌شه بلکه پا‌به‌پاشون می‌خنده و سر‎به‌سرشون می‌ذاره

۱۰ دی ۹۷ ، ۱۹:۵۷
آسـوکـآ آآ

تنها یکبار در طول دوران دانشجویی یک درس را افتادم و یک نه ونیم در دل ریزنمراتم باقی ماند. آن روزها هم این قانون که اگر ترم بعد درس با نمره ۱۴ پاس شود، نمره قبلی از بین می‌رود وجود نداشت. هرچند که ترم بعد با ۱۹ درس را گذراندم اما جلسه اول کلاس مجدد راکتور چهار واحدی، که ردیف اول، کنار پنجره نشسته بودم و یواشکی اشک‌هایم را پاک می‌کردم، خوب یادم هست. نگاه سنگین زینب را روی خودم حس می‌کردم. جزوه‌ام را برداشت و نوشت:" تا حالا کسی بهت گفته وقتی تو چشمات اشک جمع می‌شه زیباتر می‌شی؟" نوشتم:" نه " نوشت:" یادت باشه من اولین نفری هستم که اینو بهت گفتم. " از آن روز سه چهار سال می‌گذرد و همین چند دقیقه پیش "آ"ی کلاس دهمی برایم نوشت:

می‌دانی یار، همان قاعده "تا سه نشه بازی نشه" است و تو حتما نفر سومی و این جمله را دقیقا وقتی چمدان به دست، پشت به من، در چهارچوب در ایستاده‌ای می‌گویی و در را پشت سرت می‌بندی.

عنوان از باران قیصری

۱۰ دی ۹۷ ، ۰۸:۵۵
آسـوکـآ آآ