آسوکـا

آنچه گذشت

۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

ما دخترهای فنی‌مهندسی به قول دکتر،  aggressive نیستیم. ما فقط یاد گرفته‌ایم که همه احساساتمان را زیر پا له کنیم و کم نیاوریم. بجنگیم و پشت سنگر پناه نگیریم. از ارتفاع بترسیم و برای اینکه بهمان نگویید:" چقدر لوسه" بالای حوضچه‌ها و کانال‌های عمیق بایستیم و هوادهی‌اش را چک کنیم. دستگاه‌های سنگین را به تنهایی جا به جا کردیم تا گمان نبرند که از ما قوی‌ترند. آرایش نکردیم تا نگویند:" اومده فنی شوهر پیدا کنه." لباس‌های رنگی نپوشیدیم تا نگویند:"مگه سالن فشنه؟"، با همه پسرها مردانه حرف زدیم و دور دلبری کردن را خط کشیدیم تا نگویند:"دختره لونده." و از همه مهم‌تر، قوی ماندیم تا داغ "دخترو چه به مهندسی" که بر پیشانی‌مان زده‌اند، بر دلمان نکوبند. امروز دلم می‌خواست به دکتر بگویم:" من aggressive  نیستم. من قوی نیستم. فقط دخترانگی‌هایم را فدای ریاضیاتی کردم که شاید سرش را داشتم،اما دلش را نه.

۳۰ بهمن ۹۷ ، ۲۳:۴۲
آسـوکـآ آآ

خیلی هم آسمونت زشته


و قسم به دانشکده‌ای که بعد از دو سال هنوز تصویب پروپوزالش مشکل داره و هیچ کار اداری‌ای در اون پیش نمیره و به تایید نهایی نمیرسه. الهی که کار بچه های خودشون هم تو پروسه اداری بمونه و پیش نره. همین. تمام.

ایضا لعنت بر دانشگاهی که سایتش دقیقا وقتی که تو کارت گیره دقیقا دو روز قراره از دسترس خارج باشه...

۲۸ بهمن ۹۷ ، ۱۲:۲۰
آسـوکـآ آآ

این روزها که از صبح تا شب و از شب تا صبح به خودم می‌گویم "کی از این دانشگاه خراب شده بیرون میام؟به تو فکر می کنم یار. به تو که شاید بعد از دفاع، روی نیمکت بالای ایستگاه سرویس ها کنارم بنشینی و بگویی: " ناهار کجا بریم؟ شورکولی یا کال کباب؟"


۲۵ بهمن ۹۷ ، ۲۳:۴۶
آسـوکـآ آآ

انزلی- سی متری- زمستان 97


تا چند روز قراره بیایم و شاهد رفتن‌هاتون باشیم؟ بهمون تاریخ دقیق می‌دید که هر بار این پنل لعنتی رو با استرس نبودن‌هاتون باز نکنیم؟

۱۴ بهمن ۹۷ ، ۱۳:۴۷
آسـوکـآ آآ


تهران- باغ فردوس- زمستان 97


دوباره دیدمش. سرش را در گریبان (بهتر است بگویم شال‌گردن) فرو برده بود و عصازنان از کنار ساختمان سابق کتاب‌فروشی مهران رد می‌شد. با نگاهم دنبالش کردم. او تنها کسی بود که از تمام رشت توانسته بود منی که نه تماشای تصادف برایم جذاب است و نه تماشای دعوا و نه حتی تماشای مردمی که دور یک عده جمع شده‌اند، با خودش همراه کند. ساعت 4/30 عصر کجا می‌رفت؟ کتاب‌های سیرتاپیاز را محکم‌تر بغل کردم و پشتش به راه افتادم. صدای تق‌تق کفشم لا‌به‌لای صدای مردمی که دنبال حراج‌های زمستانه بودند گم شد. از شلوغی‌های خیابان سعدی گذشتیم. سروصداها کم شد. باید فاصله‌مان بیشتر می‌شد. نباید صدای کفشم را می‌شنید. اگر می‌شنید و برمی‌گشت و می‌پرسید چرا دنبال منید جوابی در آستین نداشتم بدهم. چه باید می‌گفتم؟ ایستادم. قدم‌هایش را شمردم. یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پانزده، شانزده، هفده، هجده، نوزده،بیست. بیست قدم فاصله کافی بود. آرام حرکت کردم. داخل خیابان معلم پیچید. داخل خیابان معلم پیچیدم. به مدیر آموزشگاه پیام دادم "سلام خانم الف، کمی دیر می‌رسم. ببخشید" به هم‌قدمی عجیب‌مان ادامه دادم. خیابان معلم خلوت بود. نباید اجازه می‌دادم شک به دلش راه پیدا کند. آرام‌تر قدم برداشتم. هرازگاهی می‌ایستاد و احتمالا آهنگی که دوست نداشت را رد می‌کرد. یا آهنگ دوست‌داشتنی‌اش را دوباره پلی می‌کرد. مدیر پیام داد"اشکالی نداره عزیزم. بچه‌ها این هفته کلاس نمیان. هفته بعد وقت دارید دو جلسه‌ای بیان؟" پیام طولانی بود. خوردم به میله‌های داخل پیاده‌رو. آخی گفتم و سیر تا پیاز یک متر جلو‌تر افتاد. ایستاد. برگشت. شنیده بود. ترسیدم. پرسید چی شد؟ بیشتر ترسیدم. جلوتر آمد. گفت خانوم چیزیتون شد؟ دستم را جلوی دهانم گذاشتم که صدای نفس‌زدنم به گوشش نرسد. جلوتر آمد. با عصا روی کتاب ضربه زد. خم شد. کتاب را برداشت. دستش را جلو آورد. گفت حداقل کتابو بگیرید. دستم جلو نمی‌رفت. گفت نمی‌خواید کتاب‌تونو؟ لبخند می‌زد. احساس کردم که شاید مرا می‌بیند. دستم را جلو بردم. پشیمان شدم. اگر ‌می‌گفت حواسم بود که دنبال منید چه می‌گفتم. گفت ای بابا. چرا ترسید. برگشت. کتاب را به بغل زد و رفت. معلم خلوت بود. گمش نمی‌کردم. فاصله‌مان سی سنگ‌فرش بود. به بیستون رسیده بودیم و من هنوز به شعر‌هایی که روی صفحه اول کتاب نوشته بودم، به کاغذ نمرات مستمر بچه‌ها، به برگه امتحان فردا فکر می‌کردم. جلوی ساختمان بی‌تابلویی ایستاد. عصایش را جمع کرد. کتاب و عصا را داخل کوله گذاشت و بالا رفت. مقابل ساختمان ایستادم. براندازش کردم. بالا نرفتم. ترسیدم. از کسی که ممکن بود شعر‌های صفحه اول کتاب به گوشش برسد و بخواهد سیرتاپیاز قصه معلم‌فیزیک خیابان‌معلم را بداند.

پـ نـ 1 باید دوباره کتابو بخرم...

پـ نـ 2 چند روز دیگه میایم و میبینیم دیگه کسی تو بیان نمونده...

پـ نـ 3 هنوز نوشتن پایان‌نامه رو شروع نکردم واحتمال 7 ترمه شدن وجود داره!

۱۳ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۵۷
آسـوکـآ آآ

بچه بودیم، دبستان می‌رفتیم (شما هم مثل ما بودید، دبستانی بودید)، فوتبال بازی می‌کردید. بازیمون نمی‌دادید. می‌گفتید برید خاله‌بازی کنید و غش‌غش از اینکه مرد شده بودید می‌خندیدید. غصه می‌خوردیم اما به روتون نمی‌آوردیم. رفتیم راهنمایی، هر شنبه زنگ می‌زدیم دفتر مجله ماهان و از عشقمون به پرسپولیس می‌گفتیم و هر سه‌شنبه منتظر می‌موندیم ببینیم اسممون چاپ شده؟ چیزیشو حذف نکردن؟ زنگای تفریح فوتبال بازی می‌کردیم. می‌رفتیم تو اتاق ورزش و روی پوستر استقلالی‌ها، پوستر پرسپولیس می‌چسبوندیم. مدیرمون متوجه شد. مدیرمون فهمیدمون. گفت می‌برمتون مسابقه فوتسال. می‌دونستیم فوتسال، فوتبال نمی‌شه. میدونستیم اما از هیچی بهتر بود. قبول کردیم. رفتیم. دو روز مسابقه دادیم. فینالیست شدیم. بازی آخرو یک هیچ بردیم. اما مدالامونو دادن به بچه‌های فلان مدرسه‌ای که باید تو همه مسابقات اول اعلامش می‌کردن. گفتیم اشکال نداره، دومم خوبه، مدال نقره‌مونو بدید. بهمون ندادن. گفتن به دوم و سوم مدال نمی‌دیم. برگشتیم مدرسه. کلاس نرفتیم و تو حیاط عزا گرفتیم. بزرگتر شدیم. رفتیم دبیرستان. تو گوشمون خوندن بزرگ شدید. خانوم شدید. فوتبال به جسمتون آسیب می‌رسونه. قبول کردیم. پوسترا از اتاقامون جمع شد. دفترهای فوتبالمون لا‌به‌لای کتاب‌های راهنمایی رفت انباری. کلاس والیبال ثبت‌نام کردیم. گفتیم اونم توپ داره. شاید بتونه برامون مثل فوتبال عزیز شه. نتونست. نشد. بیخیالش شدیم. گفتیم شاید حداقل اجازه دادن بریم فوتبال تماشا کنیم. اجازه ندادن. نرفتیم. نتونستیم یه بار روی صورتمون پرچم بکشیم و تیممون‌و تشویق کنیم. بریم جیغ بزنیم و تخلیه شیم. بریم حداقل این مستطیل سبزی که می‌گن‌و از نزدیک ببینیم. بزرگ‌تر شدیم. دانشجو شدیم. مهندس شدیم. تو کلاس با شصت تا پسر همکلاس بودیم. دیگه بهشون اجازه ندادیم نادیده‌مون بگیرن. اجازه ندادیم مسخره‌مون کنن. اجازه ندادیم بگن برو خاله‌بازی کن. خیلی بزرگ‌تر شدیم و اندازه بیست و هفت سال فریاد " پرسپولیس قهرمان میشه" تو گلومون خشکید. می‌دونید؟ ما با همه اینا ساختیم که حداقل اجازه دیدن خوشحالی بعد از گلتون رو ازمون نگیرن. که حداقل فارغ از زن بودن، فارغ از مرد بودن، کنارتون تو خیابون بوق بزنیم و شعرایی که تو ورزشگاه می‌خونید و ما زیاد بلد نیستیم‌و زمزمه کنیم. که تو این همه غصه، یه شب فراموش کنیم چی گرون شده و چیا از سفره‌هامون حذف شدن. نشد. انگار ما براتون کمتر از سربازی‌ای که همه‌ش دنبال معافیتش بودید مهم بودیم. دمتون گرمآ! اما این باخت "خسته نباشید" نداشت.

۰۹ بهمن ۹۷ ، ۰۱:۳۵
آسـوکـآ آآ

از این دوست‌ها دارید که اسمش را بگذارید خفن‌ترین دوستتان؟ از این دوست‌ها که کنارش خیلی خودتان باشید و مطمئن باشید که هیچ اتفاقی از رفاقتتان نمی‌کاهد؟ از این دوست‌ها که باحال‌ترین عکس‌ها را از شما گرفته باشد و باحال‌ترین کافه‌ها و رستوران‌های شهر را اولین بار با او رفته باشید؟ از این دوست‌ها که ببردتان گل فروشی و برایتان لیلیوم بخرد؟ به شما آلبوم شجریان و کتاب موراکامی هدیه بدهد ؟ از این‌هایی که بروید شهر کتاب و بهتان یاد بدهد که از او عکس اینستاگرامی خفن بگیرید و این‌قدر بخندید که با خجالت از شهرکتاب خارج شوید؟ از این دوست‌ها که کیلومتر‌ها از شما دور شده باشد اما هنوز هم به او بگویید:" پاییز و زمستون فقط با تو می‌چسبه. بقیه تو نمیشن.‌" و بغض کنید از اینکه بهمن بی او سردتر می‌گذرد و او بداند که ویس‌هایش تنها چیزیست که می‌تواند کمی از بار دلتنگی‌تان را کم کند و برایتان پشت سر هم ویس بفرستد و لبهایتان را کش بیاورد. از این دوست‌ها که هربار کم آوردید کافیست بداند تا برایتان یک ویس چند دقیقه‌ای بفرستد و به شما بگوید که چقدر بهتان افتخار می‌کند و چقدر باید قوی باشید و چقدر حق ندارید کم بیاورید. از این دوست‌هایی که می‌توانید با خیال راحت از او بخواهید برایتان کاری انجام بدهد و به او بگویید ازم چیزی نپرس و بگوید باشه و مطمئن باشید که هیچوقت از شما دلیل نمی‌خواهد؟ از این دوست‌هایی که آن‌قدر خوبند که می‌ترسید فاصله‌ها حریفتان شود و مدام یادآور می‌شوید که " تو باید دوست خفن من بمونی"  و همین حالا که این‌ها را می‌نویسید ویس‌هایش را صدبار پلی کرده باشید و هر بار بیشتر بغض کنید از اینکه چرا شهر خودتان آن‌قدر خوب نبود که بهترین‌های زندگی‌تان برای رسیدن به آرزوهایشان باید کیلومترها از شما دور شوند.

۰۷ بهمن ۹۷ ، ۱۳:۲۷
آسـوکـآ آآ

اگه معلمی بهتون گفت:" من همه دانش‌آموزامو به یک اندازه دوست دارم" به صداقتش شک کنید. معلم‌ها همه‌ی دانش‌آموزاشونو دوست دارن. حتی درس‌نخون‌ترین‌هارو. حتی کم‌کار‌ترین‌هارو. حتی تخس‌ترین‌هارو. اما گاهی اوقات، یک نفر توی کلاس باعث می‌شه معلم‌ها با انرژی بیشتری سر اون کلاس حاضر بشن. میم و الف برای من از همین دانش‌آموزا هستن. میم خیلی شبیه بچه‌های هم‌دوره‌ی ما و قبل ماست. خیلی خوب معنی احترام و حریم رو می‌فهمه و توی این چند ماهی که از شروع مدارس گذشته، من تا‌به‌حال صدای بلندش رو، حتی توی زنگ تفریح هم نشنیدم. میم درسش خوبه ‌و تمام نمراتش تقریبا کامله و هیچ‌وقت پیش نیومده، حتی تو سخت‌ترین شرایط بگه ناامید شدم، بگه نمی‌تونم. الف از یه مدرسه دیگه‌ست. اون تفاوت ظاهری بسیار زیادی با میم داره.  دختری ساکت و بی اندازه درو‌ن‌گراست. روزهای اول فقط به تخته نگاه می‌کرد و جزوه می‌نوشت. یک‌بار که درسمون خیلی خوب پیش رفت و از طرح درس عقب نبودیم، در مورد کتاب باهاشون صحبت کردم. از کتاب‌هایی که خوندم گفتم و از کتاب‌هایی که خوندن پرسیدم. الف با هیجان از کتاب‌هایی که خونده بود برامون می‌گفت. از سبکی که بیشتر دوست داره. از نویسنده‌ای که تفکرش بهش نزدیک‌تره. همون جلسه فهمیدم که الف، صدای بسیار گیرا و جذابی هم داره. هفته‌های بعد با یک الف جدید رو به رو شدم. الفی که به فیزیک علاقه‌مند شده بود و می‌گفت:" با فیزیک دوست شدم و هر دوشنبه که می‌رسم خونه تستاشو می‌زنم. " الف خیلی سریع از همه جلو زد و شد قطب فیزیک کلاس. می‌دونید؟ من الف و میم رو کمی بیشتر از بقیه دوست دارم، چون باعث می‌شن مطمئن شم بچه‌های دهه‌هشتادی برعکس نقدهایی که مدام بهشون می‌شه، بچه‌های با وقار و متینی هستن که در مقابل تفکیک‌‌ نسلی که ما انجام می‌دیم، و از خودمون دورشون می‌کنیم، سکوت کردن و با رفتارشون تونستن خیلی جدی جلوی تفکر منفی من از بچه‌های این دهه بایستن و بهم بقبولونن که شاید تفاوت نسل‌ها وجود داشته باشه، اما از هر نسل کسایی هستن که می‌درخشن و ستاره می‌شن.

۰۴ بهمن ۹۷ ، ۱۵:۱۰
آسـوکـآ آآ


رشت - باغ محتشم - عمارت کلاه فرنگی

روز شلوغی بود یار. هم باید مدرسه می‌رفتم و هم دانشگاه. مهم‌تر از همه، لابه‌لای همه‌ی خستگی‌ها به تو فکر می‌کردم. به تویی که نمی‌دانم چرا این روزها این‌قدر پررنگ شده‌ای، این‌قدر در من جان گرفته‌ای، این‌قدر با تمام نبودن‌هایت، هستی. هستی و قلمم را به سمت خودت می‌کشانی. نکند نزدیک‌تر شده‌ای و قلبم صدای قدم‌هایت را شنیده و من بی‌خبرم؟ این روزها که هیچ‌جا حرف از تو نیست، من به تو فکر می‌کنم. انگار نمی‌توانم از تو فرار کنم. در من هستی و رد نمی‌شوی. (گویا از عوارض ماه‌های اول بیست‌و‌هشت سالگی‌ست.) رد نمی‌شوی و من با فکرت تمام شهر را قدم می‌زنم، برای کبوترهای خیابان سعدی گندم می‌پاشم، به کتاب‌فروشی آقای فرازمند سر می‌زنم، راه باغ محتشم را پیش می‌گیرم، روبه‌روی کلاه‌فرنگی می‌نشینم و به چرخ و فلکی که تمام قد، تنها باعث و بانی ترسم از ارتفاع است نگاه می‌کنم و به تو فکر می‌کنم. به تویی که این روزها با تمام وجود نیستی. نیستی و تعریف استاد راهنمای اول خوشحالم نمی‌کند. نیستی و غرهای بی‌‌معنای استاد راهنمای دوم با تمام بی مسئولیتی‌ها، بی‌تجربه‌گی‌ها و بی سوادی‌هایش غم توی دلم نمی‌ریزد. اصلا چه معنا دارد که آدم برای چیزهای به این کوچکی دل خودش را منبسط و منقبض کند. من که می‌گویم، کوک قلب آدم باید دست یکی مثل تو باشد. یکی مثل تو که نبودنت به تنهایی شهر را در غمگین‌ترین حالت خود فرو برده است. روراست باشم یار؟ زمستان و بهمن و سوز و سرما، همه و همه بهانه‌اند. من و شهر فقط وقتی تو نباشی این‌قدر غمگینیم.

عنوان از سما صفایی

۰۳ بهمن ۹۷ ، ۱۹:۴۵
آسـوکـآ آآ