آسوکـا

آنچه گذشت

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

رشت- باغ محتشم- عمارت کلاه‌فرنگی

با لثه‌ای همچنان بی‌حس و جایِ خالیِ دندانِ عقلی که خون‌ریزیش امانم رو بریده سلام عرض می‌کنم. دیگه گفتن نداره که فصل دلبری‌ها امشب بار و بندیل‌ش رو باز می‌کنه و از فردا میشه هی از بارون‌های نم‌نم و لباس‌های گرم با جیب‌های عمیقا بزرگ و شال گردن‌هایِ مامان‌بافت! یا حتی یار‌بافت! حسابی کیف کرد. رشتِ من از چند روز پیش پاییزی شده و همین الان هم صدای بارونی که به پشت بوم می‌زنه به گوش می‌رسه. خواستم از همین تریبون بهتون بگم که الهی تو فصلِ هوایِ مکرر دو‌نفره، دلتون نگیره و حسابی از رنگ پاشی های خدا لذت ببرید.


۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۶
آسـوکـآ آآ

تو این چند روز (فاصله بین آخرین پستم و همین پست) اینقدر شما بهم دلگرمی دادید که یادم می رفت چه اتفاقات وحشتناکی افتاده و یا ممکنه حتی بیفته. تعداد پیام خصوصی هایی که داشتم هم اندازه و شاید بیشتر از پیام هایی بود که تایید شدن و این همه محبت یعنی اینکه شماها خیلی معرکه اید، خیلی رفیقید، خیلی خفنید و ممنونم که دلم رو گرم کردید و از یادم بردید کابوس های این چند روزه رو.

۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۳۵
آسـوکـآ آآ

شاید فرار کردم. با اینکه مخالف ریختن صفحات سفید در آدرس وبلاگ ها هستم اما شاید تصمیم گرفتم من هم قیمه ها را در ماست ها بریزم. چند روز پیش یکی از بلاگرها به شدت مطمئن بود که من به صورت ناشناس برایش کامنت می گذارم. بعد از مدت ها قسم نخوردن، سه بار قسم خوردم که باور کند که آن شخص من نیستم. حالا بماند که باور نکرد و هنوز هم منتظر است که من به گناه نکرده اعتراف کنم. ماجرا از جایی جدی تر شد که من برای پست قبلی مجبور شدم بعد از مدت ها به اینستاگرامم سر بزنم. دقیقا شبِ همان ظهری که من این پست را منتشر کردم، وقتی وارد پروفایل اینستاگرامم شدم، دیدم که از 44 پست منتشر شده ام فقط 5 عکس باقی مانده و همه پست ها تماما از بین رفته اند. برای اینکه خودخوری نکنم و قصه نبافم، همه را آنفالو کردم و پروفایلم را حذف کردم! اما دیشب اتفاق عجیب تری افتاد. وقتی وارد تل-گ-رام شدم با صحنه عجیبی مواجه شدم. سه نفر از دوستانم پی ام داده بودند و من نخوانده بودمشان اما SEEN شده بودند و هیییچ علامتی کنار چتشان نبود و این یعنی یک نفر لطف می کند و پی ام های مرا می خواند...

من تمام زندگی ام به حریم خصوصی اعتقاد داشتم. از هیچکس درباره مسائل خانوادگی، نمره، کارنامه،نتیجه کنکور و مهم تر از همه مسائل عاطفی سوال نمی پرسم. هیچوقت سروقت کمد کسی،کیف کسی، کتابخانه کسی، لپ تاپ و گوشی کسی نمی روم. هیچوقت اگر کسی را با غریبه ای دیدم تحلیل نمی کنم، تهمت نمی زنم و پیش هیچکس نمی گویم که فلانی را با فلانی دیدم! همیشه و همه جا به خودم میگویم: "خب؟ به تو چه؟" اما گویا این روزها یک نفر دارد در چهاردیواری من لول می خورد و من از او بی خبرم. پیام هایم را می خواند، به جای من جواب می دهد و به جای من برای صفحات اجتماعی من تصمیم می گیرد. بدانید و آگاه باشید که اگر یک روز در این آدرس به صفحه سفید برخوردید، تنها دلیلش اینست که کاتب بلد نبود از خودش بابت کار نکرده دفاع کند. کاتب هرجا به او ظلم می شد را رها می کرد و باقی ماجرا را به خدا می سپرد و می رفت...

۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۵۳
آسـوکـآ آآ

1- واکنش من به نتایج دکتری از زبان شباهنگ:

دیروز که تو آزمایشگاه نشسته بودم و درگیر استیرر*ی بودم که محلولم رو نمی‌چرخوند، یکی از بچه‌ها اومد داخل و گفت نتایج دکتری اومده. من شرکت نکردم اما دوستم رتبه‌ش زیر 30 شده بود و مشتاق بودم بدونم اون چیکار کرده. تهران قبول شده یا تو همین دانشگاه بی دروپیکر مونده. رفتم پیش مدیر گروه که نامه‌م رو امضا کنه دیدمش. گفت قبول نشده! حتی دانشگاه خودمون! من می‌دونستم که دکتری همه‌ش باندبازیه، اما نه دیگه تا این حد که رتبه 200 رو بدون مقاله و مدرک زبان قبول کنن اما دوست من رو با همه شرایط قابل‌قبول بذارن کنار.

2- واکنش من به نتایج دکتری به جای شباهنگ:

دکتری قبول نشدم و این هیچ چیز از ارزش های من کم نمی‌کنه. دلیلش رو نمی‌دونم اما شاید (شاید که نه، حتما) خیری توش بوده. نمی‌تونم بگم ناراحت نیستم و همه چیز بر وفق مراده (مراد :دی)، اما کاریش هم نمی‌شه کرد و باید بپذیرمش. البته کم هم نمی‌شنوم که: "دکتری خوندن تو شرایط فعلی تلف کردن زندگیه و بهتره بری دنبال کار و بعدها اگه دلت خواست دوباره کنکور بده." حتی فکر می‌کنم که شاید حق با بابامه و بهتره کنکور تجربی شرکت کنم و دل از دانشگاه شریف و آهنگر دادگر بکنم و بشم یه محمد احمدی دیگه.

این هم از عکسای ایستاگرامی که نتونستم بی نصیبتون بذارم. :)

پـ ن ۱ استیرر: همزن مغناطیسی

پ ن ۲ هر کدوم از متن ها دقیقا صد کلمه هستند.

پ ن ۳ اینکه عکسای اینستاگرامی رو گذاشتم فقط به این دلیل بود که کاملا حس کنید شباهنگ این متن رو نوشته :دی

عنوان از حمزه کریم تباح

۰۸ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۵۵
آسـوکـآ آآ

خوب است که این روزها آن دخترک بیست و یکی دو ساله گذشته نیستم. آن روزها همه چیز اذیتم میکرد، برایم قضاوت شدن مهم بود، نظر دیگران مهم بود، مورد تهمت واقع شدن مهم بود. بهم میریختم، چندین روز غذا نمیخوردم، نمیخوابیدم، مدام مضطرب بودم و زندگی ام را به حال خودش رها میکردم. این روزها اما قیدار درونم بیدار است، تمام این اتفاقات فقط می‌توانند یک روزم را خراب کنند. دیگر برایم مهم نیست قضاوت شوم، متهم شوم به کار نکرده و بدتر از همه  دستم به جایی بند نباشد برای دفاع از خودم. فقط می‌دانم خدا بسیار بزرگ است و زمین بسیار گرد و مطمئنم که خدا اگر ازحق الله و حق النفس بگذرد، از حق الناس نمی‌گذرد. آن هم حق الناسی که بند به آبروی یک نفر باشد...

از من کمترین به یادگار داشته باشبد" قبل از تهمت زدن، دو دو تا چهار تا کنید ببینید طرف در قد و قواره  کاری که بهش نسبت میدم هست؟!"

۰۷ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۲۴
آسـوکـآ آآ