آسوکـا

آنچه گذشت

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است


دانشکده کشاورزی

از جشن وسط پاییز ۱۰ روز گذشته و از فردا نمایشگاه کتاب تو رشت دایر می‌شه و تو نیستی که منو ببری نمایشگاه. باید تنها برم. تنهایی از سرویس دانشگاه، خارج شهر پیاده شم و هلک و هلک راه بیفتم برم نمایشگاه. تازه بعدش هم تاکسی سوار شم و تنهایی برگردم. اون هم وقتی که ساعت ۵ هوا تاریک می‌شه و تاکسی نیست. دلت هیچ، وجدانت راضی می‌شه من این قدر تنها باشم؟ تنهایی برم دانشگاه، برم نمایشگاه، برم باغ محتشم، برم پارک جنگلی سراوان، برم کافه کتاب پارک ملت و تو هیچ جا نباشی که ازم عکس بندازی و من هی مجبور باشم عکس از پاییزی بندازم که تو هیچ قابیش من نیستم، تو نیستی، من و تو نیستیم. این انصافه؟ انصافه که چون تنهام، نمیتونم تو سمینار جنوب شرکت کنم؟ انصافه که من بعد از سه سال نوشتن برات دیگه دستم به قلم نمیره که نامه بعدی رو تو دفتری که فقط تو باید بخونیش بنویسم؟ انصافه که من ارشدم سه سال طول کشیده و تو حتی نیستی که سر جلسه دفاعم ردیف آخر بشینی و بهم لبخند بزنی و بگی که آروم باشم و من تهش با یه شعر عاشقانه پایان‌نامه‌م رو به تو تقدیم کنم؟ آقای یار، مرد از راه نرسیده‌ی من، دیر نیا، نذار این روزا بیات شن. نذار از دهن بیفتن. پاییز که به زمستون وصل شه. من دفاع می‌کنم تو سالنی که همه‌ش چشمم به ردیف آخرشه و منتظرم که بعد از تموم شدن حرفام، تو از راه برسی و بگی، " دیدی سخت نبود؟ "

۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۵
آسـوکـآ آآ

درخت انار خونه مادربزرگه


مگه یه آدم چقدر می‌تونه نباشه؟ چقدر می‌تونه نیاد؟ الان مثلا شما جناب یار! بله خود شما! تا کی می‌تونی نیای؟ تا کی می‌تونی شال گردن من‌بافت رو دور گردنت نپیچی؟ تا کجای پاییز می‌تونی با من زیر بارون قدم نزنی؟ چطور می‌تونی همراهم نباشی و انارهای بالای درخت خونه ی مامان بزرگه رو برام نچینی؟ چطور انتظار داری سراشیبی پاییز رو بی تو بگذرونم؟ تا به حال بی‌خودت نموندی که بدونی بی‌تو موندن تو این هوایی که بی‌اندازه پاییزیه چقدر سخته.  چقدر سخته بی‌تو کافه رفتن، کباب‌ترش خوردن و تو خیابون قدم زدن. اینا بهونه نیستن. دارم می‌گم منو به نبودنت عادت نده. می‌گم نذار دلتنگت‌شدن برام عادی شه. من بدعادتم. به یه چیزی پیله کنم، خو کنم، سخته غیرش رو بپذیرم. دارم به نبودنت عادت می‌کنم، خو می‌کنم و دور خودم دیوار می‌کشم. می‌ترسم! می‌ترسم از روزی که دیوار چین بسازم و تو اون سرباز مغولی باشی که عاشق دختری از سلسله ی مینگ شده...

۱۶ آبان ۹۷ ، ۱۵:۴۷
آسـوکـآ آآ

از اینکه پاییز به وسطاش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شه خیلی غمگینم. خیلی خیلی غمگینم. بله، من از اون دسته آدم‌ها هستم که از داشتن یه چیزی به خاطر ترس از از‌دست‌دادنش لذت نمی‌برم. مثلا همین الان که تو اتاقم نشستم و بارون به شیشه می‌زنه و من براتون از آبانم می‌نویسم، می‌ترسم یهو پرت شم تو آذر و از روزای آخر پاییز بنویسم. روزایی که هنوزم کارهای پایان‌نامه‌م تموم نشده. با اینکه پاییز واسه من خیلی بی‌رحمانه شروع شد، خیلی بی‌رحمانه پرتم کرد تو بیست و هشت سالگی و خیلی بی‌رحمانه‌تر برام کرور‌کرور مشکل آورد،از اینکه هست راضی‌ام و امیدوارم شما هم از این روزای خنک و بارونی و رنگی شهرتون لذت ببرید، گوشت شه به تنتون، و ذوق شه به دلتون.

۰۶ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۴
آسـوکـآ آآ