آسوکـا

آنچه گذشت

دل‌خون

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۵۲ ق.ظ

حدوداً یک ماه پیش متوجه وضعیت جدیدی توی بدنم شدم. متوجه شدم که وقتی عضلات اطراف دهانم رو به سمت بالا میکشم تا بعد از مسواک وضعیت دندونامو چک کنم، عضلات اطراف بینیم دچار لرزش میشن. تمام عضلات صورتم رو چک کردم که ببینم قسمت دیگهای از صورتم هم دچار این اختلال شده یا نه. به این حرکت، اخم کردن رو هم اضافه کردم و متوجه شدم که عضلات بین دو ابروم هم وقتی  تحت فشارن دچار این لرزش میشن. به دوست پزشکم پیام و ویدئو دادم که "دختر! با من صادق باش! پارکینسونه؟ اماسه؟ یا توموره؟" گفت: "هیچکدوم نیست. فقط تو خل شدی. تحت فشار عصبی هستی. دیگه من که در جریانم که تو مثل آدم زندگی نمیکنی. از تابستون بهت میگم بذار داروی1 رو برات بنویسم. یکم کمک میکنه کمتر فکر کنی و سرپا شی. کد ملیتو بفرست." فرستادم اما مغز پرسشگرم گفت: "ببین نه، فقط تحت فشار عصبی نیستی. تو شرححال کامل ندادی به دوستت. دقت کن؟ پلکتم میپره. انگشتاتم گاهی می‌لرزن. یادته لاک می‌زدی دستت می‌لرزید؟ حتما یه چیز دیگه هم هست. برو متخصص مغز و اعصاب." نوبت گرفتم و رفتم پیش دکتری که حدوداً یک سال و نیم پیش، به خاطر سردردهای طولانی رفته بودم و برام امآرآی و آزمایش خون نوشته بود و گفته بود که امآرآی کاملا سالمه و فقط طبق آزمایش خونم یه سری مکمل تجویز کرده بود. براش توضیح دادم و بعد از چک‌کردن پاهام و دست‌هام و پرسیدن شرححالم گفت: "اول این‌که من بعید میدونم مشکلی توی سرت باشه. زیر دو سال هم منطقی نیست امآرآی جدید انجام بدی، چون قبلی سالمه. دوم این‌که چیزی که میبینم یه وضعیت غیراخصاصیه و بیماری‌هایی که اسم می‌بری، این علامتشون نیست. برات نود تا داروی2 با دوز پایین مینویسم. تا عید، صبحها روزی یه دونه بخور. اگه وضعیتت تغییری نکرد، دارو رو عوض میکنیم، یا اگه باز هم نگران بودی، بعد از تعطیلات عید درخواست امآرآی میدیم." یک هفته گذشت و باز هم مغز وسواسیم گفت: "نه ببین، این دکتر متخصص بود. پیش یه فوقتخصص برو. حتما یه چیزیت هست. دیدی الان که گلارو آب میدادی، دستت لرزید و آب ریخت رو سرامیک؟" از یه دکتر فوقتخصص که اتند هم باشه نوبت گرفتم تا دیگه حرفی باقی نمونه. پیش ایشون هم رفتم و براشون توضیح دادم و ایشون هم بعد از معاینه فیزیکی و چک‌کردن آخرین رادیولوژی و آزمایش خونی که گزارشش رو قبل از رفتن به مطب تحویل گرفته بودم گفتن: "ببین تو مضطربی. حالت خوب نیست. عضلات صورتت سالمن. اما نشون می‌دن که تو حداقل بیشتر از دو ساله نخندیدی. یا می‌تونم بگم کم خندیدی. عضلات منقبض شدن. خیلی وقته کشیده نشدن. الان بخند. طوری که دندوناتو ببینم. خودت حس می‌کنی؟ انگار یه کش نُو رو کشیدی و اون هی میخواد به وضعیت تعادلش برگرده. تو وضعیت تعادلت خراب شده. البته جوون باشی و این روزها رو هم ببینی، نباید انتظار داشت خوشحال هم باشی. فعلا نود تا داروی3 با دوز پایین مینویسم. ‌‌‌یه نوار از سرت می‌گیرم. شاید یه دارو دیگه هم اضافه کنم. توی این سه ماه، فیلم غمگین نبین، آهنگ غمگین گوش نکن، به اونی که رفته فکر نکن (چیزی نگفته بودم)، هی توی آینه چک نکن، وقتی خواستی عضلات صورتتو تحریک کنی، مچ خودتو بگیر و انجامش نده، هفتهای دو روز برو یوگا، دو روزم برو باشگاه،  هوا گرم شد برو دو، قهوه‌رو کم کن، گریه نکن،"تقصیر تو نیست"، اینو روزی چند بار به خودت بگو، بابت گذشته هم عذاب وجدان نداشته باش، تو نمی‌تونی همه چیزو کنترل کنی." رزیدنت دکتر از سرم نوار مغز گرفت و گفت: "ببین خیلی مضطربی، این‌جوری نمی‌تونیم بفهمیم مشکلی هست یا نه. به هر چیزی که من می‌گم فکر کن." و برام از یه باغ خیال‌انگیز قصه گفت و من خودم متوجه شدم که بازار شام سرم خلوت شد. نوارو که به دکتر نشون داد. دکتر صدام زد و گفت: "بیا اینجا. این موج‌هارو می‌بینی؟ ببنین تعدادشون توی این ناحیه چقدر زیاده؟ چرا این‌قدر فکر می‌کنی؟ نوار سالمه‌ها، می‌گم که بدونی اگه مراقب نباشی ممکنه همونایی که نگرانشونی اتفاق بیفتن. همون دارو کافیه. برو تا سه ماه دیگه. هر وقتم نگران شدی توی این مدت بیا تا خودم خیالتو راحت کنم." از روزی که از مطب دکتر اومدم بیرون تقریبا یک ماه می‌گذره. من سه تا نسخه بردم داروخونه و داروی1 اصلا موجود نبود. داروی2 و داروی3 هم کمیاب بودن. من داروی3 رو می‌خواستم که هر داروخونه، فقط بیست تا ازش می‌داد و من از پنج تا داروخونه تونستم نود تارو بگیرم. فهمیدم داروی کمیابی شده چون هزاران نفر مثل من واسه این‌که بتونن فقط ادامه بدن، این دارو براشون تجویز می‌شه. توی این مدتی که استفاده کردم، شرایط مملکت هی هر روز بدتر و بدتر شد و من علاوه بر هزارتا غمی که توی دلمه، واسه همه‌مون هر روز و هر ساعت و هر دقیقه گریه کردم، قهوه به جای روزی دو لیوان، روزی چهار لیوان خوردم، کلاس یوگا ثبت‌نام کردم، نرفتم، باشگاه ثبت‌نام کردم، نرفتم، وسواسم بیشتر شد و روزی هزار بار توی آینه عضلات صورتمو چک کردم و چند روزیه که قرص نخوردم و به جاش، هی غصه خوردم‌و غصه خوردم‌و غصه خوردم. واسه این همه نرسیدن و تحقیر‌شدن و واسه رویاهای از دست رفته و نورهای امید خاموش شده توی دل‌هامون. پرتقال بالارو می‌بینین؟ دلم به همون اندازه خونه و یک هفته‌ست که روزی چند بار با خودم زمزمه می‌کنم: "برای آن‌ها که وصله‌ی تنت شده‌اند، برای خاطره‌هایی که دشمنت شده‌اند، به رقص مرگ میان تنت ادامه بده، نفس بگیر و به جان کندنت ادامه بده ..."

پـ نـ 1 شعر پایانی از حامد پورابراهیم

پـ نـ 2 اسم داروهارو حذف کردم. گفتم شاید درست نباشه بگم.

پـ نـ 3 غمی رو یادتونه؟ ازش خبر دارید؟

۰۴/۱۱/۰۱
آسـوکـآ آآ