آسوکـا

آنچه گذشت

۳ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

اول

مدتهاست که به سه دلیل، بهسختی تاکسی یا ماشینهایگذری سوار میشم و اگر موقعیتش باشه، ترجیح میدم که پیاده مسیرهارو برم. اول اینکه پیادهروی، پادکست گوشکردن و تماشاکردن، بهصورت همزمانبرام خوشاینده و تنها راه من برای اینکه لحظاتی از افکار خودم که بهصورت مالیخولیایی مغزم رو میجون دور بشم، همینه. دلیل دومم اینه که شهر پر از مهاجرهایی شده که باید حتما پلاک‌شون رو جستجو کنی تا بدونی اهل کجان و غریبه به‌حساب میان که این باعث میشه که به‌عنوان یک شهروند محتاط عمل کنم. سومین دلیلم هم اینه که بارها توی مسیر، به خاطر مدل نشستن بعضی از آقایون، مجبور شدم از تاکسی پیاده بشم و برعکس اینکه همیشه جوونها بابت رفتارهای ناپسند مورد شماتت قرار میگیرن، من این رفتار رو توی افراد میانسال خیلی بیشتر دیدم. چند روز پیش که هنوز بقایای برفهایی که یخ زدهبودن توی پیادهروها به چشم میخورد، برای جلوگیری از سُر‌خوردن، تصمیم گرفتم که یک مسیر رو با تاکسی برم. وقتی میخواستم توی ایستگاه، سوار ماشین بشم، دیدم تمام مسافرها آقا هستن که دونفر عقب نشسته بودن و یک نفر جلو. دودل بودم که سوار بشم یا نه و کمکم داشتم مصمم می‌شدم که در رو ببندم و پیاده برم که یهو آقای جلویی در یک عمل ضربتی پیاده شد و گفت: "سخته عقب بشینید. من عقب میشینم، شما جلو بشینید که راحت باشید." تشکر کردم و تمام مدت توی دلم میگفتم: "چقدر خوب تربیت شدی تو پسر"

دوم

هنوز هم وقتایی که صدای سرم بلنده، صدای چرخ‌خیاطی زورش می‎رسه که اون صدارو خاموش کنه. چند هفته‌ی پیش، واسه خرید لوازمخیاطی و کاموا رفته بودم فروشگاهی که همیشه ازش خرید میکنم. فروشندهاون فروشگاه، آقایی همسن پدرم هستن که بسیار محترم و با حوصلهان و آدم جزئینگری مثل من رو به‌عنوان مشتری تاب میارن. هزینه خرید من، مبلغی بالای یک میلیون تومن شد و بعد از کارت‌کشیدنِ ایشون و تشکر ازشون از مغازه خارج شدم. توی پارکینگ، وقتی میخواستم کارت رو بدم که هزینه رو حساب کنم، رسید دستگاه پوز فروشگاه افتاد رو پام. برداشتم و دیدم نوشته "موجودی ناکافی!" فهمیدم کارت بانکی‌ای که بعد از اتفاقات اردیبهشت، خالیش کرده بودم و فقط برای اینکه بتونم از عابربانک پول بگیرم، ازش استفاده میکردم رو اشتباهی دادم. دوباره پارک کردم و برگشتم فروشگاه و با شرمندگی بهشون گفتم: "چرا بهم نگفتید که یه کارت دیگه بدم خدمتتون؟ توی راه متوجه شدم اشتباه کردم." گفت: " «فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ» آره بابا جون، چیزی نبود که، مثقال بود. اصلا متوجه هم نمیشدی، فدای سرت" کارت رو دادم و توی دلم گفتم: "کاش منم ایمان شمارو داشتم مَرد."

سوم

یکی از مشکلاتی که فکر میکنم همه مامانها باهاش مواجهن، کمشدن یا تکشدن ظرفاشونه. هفته پیش، مامانم رو بردم پلاسکوفروشی (اسمش درسته؟) که خرید کنه و ظرف‌هایی که دادهرفته و تکشدن رو دوباره تکمیل کنه. کارت عابربانکش توی جیب من بود، چون گفته بودم که دیگه با خودش کیف نیاره. بعد از خرید، وقتی میخواستم حساب کنم، چون دوست نداشتم از کارتش خرج کنه، کارت خودم رو دادم و چون رمزش با کارت خودش یکسان بود، متوجه نشد. وقتی رسیدیم خونه و طبق معمولِ همیشه جیبهام رو روی اپن خالی کردم، متوجه شدم که کارتش نیست. از جایی که همیشه وسایلمو گم می‌کنم و بعد توی ماشین، زیر پام، پیداش میکنم، اول اونجارو گشتم و نبود. از مامانم پرسیدم که "کارتتو بهت ندادم؟" گفت: "نه، دستت بود و وسایل رو حساب کردی." هر چقدر فکر کردم یادم نیومد که چیکارش کردم. مشکل کارت نبود. مشکل این بود که رمز کارت، روی کاغذ، داخل جاکارتی بود. از اینترنت شماره فروشگاه رو پیدا کردم و تماس گرفتم. یه پسر جوون -بیست ساله شاید- گوشی رو برداشت و بهش گفتم که کارت مامانم گم شده و گفت: "قطع نکن تا بهت خبر بدم." چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "به نام خانم فلان؟" گفتم: "وای، بله درسته. توی فروشگاه جا گذاشتم؟" خندید و گفت: "خوششانس! توی پیادهرو، جلوی فروشگاه افتاده بود و کلی هم لگد شده اما کسی برنداشته. بیا بگیر. هستیم فعلا." خداحافظی کردم و رفتم. توی راه یه جعبه شیرینی هم خریدم برای تشکر. وقتی رسیدم و شیرینی رو بهش دادم، داشت سیستمو میبست. تشکر کرد و گفت: "الکی طولش دادم که برسی کارتو بگیری، نگران نمونی. رمزو بردار. آدم که همیشه خوششانس نیست." تشکر کردم و برگشتم سمت خونه و توی راه، توی دلم، همشهری جوون و باوجدانم رو بابت اینکه هم اینقدر دستپاک بود که حتی توی دادن کارت دودل نشده بود و هم اینقدر دلپاک بود که بهخاطر اینکه فقط نگران نمونم بیشتر از ساعتکاری توی محلکارش مونده بود، تحسین کردم.

چهارم

یکی از خوراکیهای مورد علاقهم شیرینیه که به توصیه پزشکم باید از برنامه غذاییم حذفش کنم. یک مدل شیرینی موردعلاقه دارم که فقط از یکجا میتونم تهیهش کنم. حدوداً یک ماه پیش، بعد از کار، حوالی ساعت چهار، مسیرمو طوری انتخاب کردم که بتونم برم اون شیرینیفروشی خاص و شیرینیای که چند هفته ازش پرهیز کرده بودم رو بخرم. خریدم و جعبه بهدست به سمت خونه حرکت کردم. توی راه، وقتی داشتم از کنار یه بوتیک میگذشتم، سه تا پسر کوچک‌تر از خودم دیدم که حرف میزدن و شوخی میکردن. وقتی داشتم از پشت سرشون رد میشدم، یکیشون طوری به سمت  عقب خم شد و خندید که از پشت خورد به جعبه من و جعبه از دستم افتاد. تا به خودم بیام و بفهمم که چی شده، یه از عابر کنارم رد شد و پاش رو روی یک سمت از جعبه گذاشت و با جمله‌ی "أن دِ چی بو؟" رد شد و رفت. اینقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که حتی مغزم نمیتونست بهم بگه که الان باید چیکار کنم؟ برگشتم سمتشون و دیدم که هر سه تاشون میگن: "آبجی ببخشید. ندیدیمتون." و صداهاشون توی هم میپیچید. همیشه وقتی جوونهای همسن داداشمو میبینم، احساس میکنم که اونها هم بهاندازه داداش خودم برام عزیزن.  فکر می‌کنم که این احساسیه که اکثر خواهرهای بزرگ‌تر نسبت به داداش کوچک‌ترشون و پسرهای همسن داداششون دارن. جعبه رو برداشتم که بندازم توی سطل زباله و گفتم: "اشکالی نداره." کسی که ندونسته جعبه رو انداخته بود گفت: "آبجی تورو خدا بیا با هم بریم، هر شیرینیای که میخوای دوباره بخر، من حساب کنم." گفتم: "قسم لازم نیست. اشکالی نداره. بعدا میخرم." گفت: "تورو سر جدت، بذار بخرم." لبخند زدم و گفتم: "سر جدم نیاز نیست. واسه خونه بود. نگران نباشید. همین که میگید خیلی برام ارزشمنده." دوباره سهتایی عذرخواهی کردن و با "خواهش میکنم" ازشون دور شدم. چهار-پنج روز گذشت و دیدم که دیگه واقعا نمیتونم بدون قندمصنوعی خودمو مجبور کنم که بار زندگی و غمهاشو رو به دوش بکشم. دوباره رفتم همون شیرینیفروشی و چیزی که میخواستم رو خریدم. توی راه برگشت، اتفاقات چند روز قبلش از ذهنم میگذشت که یهو یه صدایی بلند گفت: "آبجی. آبجی." برگشتم و دیدم که همون پسرهست. با تعجب سلام کردم و سلام کرد. گفت: "یه لحظه صبر کن." و رفت و از توی بوتیکش یه جعبه شیرینی آورد و گفت: "آبجی! سر جدم چند روزه هر روز شیرینی میخرم که اگه دیدمت بهت بدم. خیلی عذابوجدان داشتم. مطمئن بودم دوباره از اینجا رد میشی. نمیدونم چی خریده بودی. ولی اینا هم خوشمزهن. خلاصه که راضی باش و حلال کن." اینقدر از این حرکت رقیق شده بودم که اشک تو چشمم جمع شد. جعبه رو بهم داد و گفت: "سر جدم راست میگم. بیا تو جعبهها رو ببین." خندیدم و گفتم: "سر جدم باور میکنم. خیلی لطف کردید. راضی به زحمت نبودم." خندید و گفت: "سر جدت حلال؟" خندیدم و گفتم: "حلال. باز هم ممنون." و با "خواهش میکنم." دور شد و رفت توی بوتیکش. حالا من دو تا جعبهی شیرینی داشتم و اینقدر کامم شیرین شده بود که دیگه دلم شیرینی نمی‌خواست. چیزی تا اذان مغرب باقی نمونده بود و شیرینیهارو توی راه به یه مسجد دادم که کام بقیه هم شیرین بشه.

اتفاقات بالا باعث شد بخوام بهتون بگم که شما گَمون میکنید که اطرافیان‌تون به کارهای خوبی که انجام میدید، توجه نمیکنن،  به چشمشون نمیاد و ازشون ساده میگذرن، در حالی که توی این روزها که امیدمون هی کم‌وکمتر میشه و نگرانیهامون هی بیشتر‌و‌بیشتر، رفتارهای انسانی و شریفانه -هرچقدر هم ساده- توی خاطر آدمها باقی میمونه. مردهایی که ازشون نوشتم رو شاید دیگه هیچوقت نبینم، اما مطمئنم همهشون توی نقشی که قبول کردن، چه پدر، چه فرزند، چه دوستو چه یار، میدرخشن و حتی نور میشن توی زندگی آدمهایی که فقط اتفاقی، زمانی، جایی از کنارشون رد شدن. 

پـ نـ 1 قرار بود اول این زنان شریف رو پست کنم اما بین عمومی یا رمزدار منتشر کردنش مرددم.

پـ نـ 2 این متن طولانی‌تر از چیزیه که منتشر شده، چون بیان محدودیت حروف داره نتونستم کامل پست کنم.


۱۰ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۳۱
آسـوکـآ آآ

آخرین باری که دوست قشنگم، بانو‌شین‌رو دیدم و بعدش رفت آلمان دنبال آرزوهاش

أً سگِسرما و برفِ دورون، باید أً دوریه تَمأن أًکونی و واگردی. مَره اؤسانی و هَتو که پَرکستن دریم بیشیم کافه رئیس. تی پهلو بینیشم و کلهگب بزنیم. اؤنِ گرانِ قهوه و کیکِ أًمی دیلِسر بزنیم و أً برف و بارانی کی بند نَیه ری فَندریم. تی شالگردنِ دَپیچَنم و تیجی وأوَرسَم که "ای یار! دی چه برنامهای مره دیچهئی؟ نوکونه أًنم خوابه و قراره ویریزم و تی رفتنِ فَندرم؟ مَره تیکیکِ فَدی و بوگوئی: "نگران نِوَ بؤستَن کُوجدَنهکُر. تی وَرجأ ایسَم و جایی نُوشوم. درسته کی أً لافَند پاره بوئوسته، ولی من و تو تانیم دوباره أًنه تُشکه بزنیم و همه چیزِ از اول چاکونیم." تی پیله‌‌گبِ واسی، می دیل تره چکوپر بزنه و می یاد بوشو کی تو چقدر تأنستی بائی اما ناموئی...

پ ن ۱ مترسک بهم گفتن که وبلاگم براشون باز نمی‌شه. برای بقیه دوستان اینجا راحت باز می‌شه؟

پ ن ۲ وبلاگ یه سری از بچه‌ها هم برای من باز نمی‌شه... 

۰۲ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۲۷
آسـوکـآ آآ

حدوداً یک ماه پیش متوجه وضعیت جدیدی توی بدنم شدم. متوجه شدم که وقتی عضلات اطراف دهانم رو به سمت بالا میکشم تا بعد از مسواک وضعیت دندونامو چک کنم، عضلات اطراف بینیم دچار لرزش میشن. تمام عضلات صورتم رو چک کردم که ببینم قسمت دیگهای از صورتم هم دچار این اختلال شده یا نه. به این حرکت، اخم کردن رو هم اضافه کردم و متوجه شدم که عضلات بین دو ابروم هم وقتی  تحت فشارن دچار این لرزش میشن. به دوست پزشکم پیام و ویدئو دادم که "دختر! با من صادق باش! پارکینسونه؟ اماسه؟ یا توموره؟" گفت: "هیچکدوم نیست. فقط تو خل شدی. تحت فشار عصبی هستی. دیگه من که در جریانم که تو مثل آدم زندگی نمیکنی. از تابستون بهت میگم بذار داروی1 رو برات بنویسم. یکم کمک میکنه کمتر فکر کنی و سرپا شی. کد ملیتو بفرست." فرستادم اما مغز پرسشگرم گفت: "ببین نه، فقط تحت فشار عصبی نیستی. تو شرححال کامل ندادی به دوستت. دقت کن؟ پلکتم میپره. انگشتاتم گاهی می‌لرزن. یادته لاک می‌زدی دستت می‌لرزید؟ حتما یه چیز دیگه هم هست. برو متخصص مغز و اعصاب." نوبت گرفتم و رفتم پیش دکتری که حدوداً یک سال و نیم پیش، به خاطر سردردهای طولانی رفته بودم و برام امآرآی و آزمایش خون نوشته بود و گفته بود که امآرآی کاملا سالمه و فقط طبق آزمایش خونم یه سری مکمل تجویز کرده بود. براش توضیح دادم و بعد از چک‌کردن پاهام و دست‌هام و پرسیدن شرححالم گفت: "اول این‌که من بعید میدونم مشکلی توی سرت باشه. زیر دو سال هم منطقی نیست امآرآی جدید انجام بدی، چون قبلی سالمه. دوم این‌که چیزی که میبینم یه وضعیت غیراخصاصیه و بیماری‌هایی که اسم می‌بری، این علامتشون نیست. برات نود تا داروی2 با دوز پایین مینویسم. تا عید، صبحها روزی یه دونه بخور. اگه وضعیتت تغییری نکرد، دارو رو عوض میکنیم، یا اگه باز هم نگران بودی، بعد از تعطیلات عید درخواست امآرآی میدیم." یک هفته گذشت و باز هم مغز وسواسیم گفت: "نه ببین، این دکتر متخصص بود. پیش یه فوقتخصص برو. حتما یه چیزیت هست. دیدی الان که گلارو آب میدادی، دستت لرزید و آب ریخت رو سرامیک؟" از یه دکتر فوقتخصص که اتند هم باشه نوبت گرفتم تا دیگه حرفی باقی نمونه. پیش ایشون هم رفتم و براشون توضیح دادم و ایشون هم بعد از معاینه فیزیکی و چک‌کردن آخرین رادیولوژی و آزمایش خونی که گزارشش رو قبل از رفتن به مطب تحویل گرفته بودم گفتن: "ببین تو مضطربی. حالت خوب نیست. عضلات صورتت سالمن. اما نشون می‌دن که تو حداقل بیشتر از دو ساله نخندیدی. یا می‌تونم بگم کم خندیدی. عضلات منقبض شدن. خیلی وقته کشیده نشدن. الان بخند. طوری که دندوناتو ببینم. خودت حس می‌کنی؟ انگار یه کش نُو رو کشیدی و اون هی میخواد به وضعیت تعادلش برگرده. تو وضعیت تعادلت خراب شده. البته جوون باشی و این روزها رو هم ببینی، نباید انتظار داشت خوشحال هم باشی. فعلا نود تا داروی3 با دوز پایین مینویسم. ‌‌‌یه نوار از سرت می‌گیرم. شاید یه دارو دیگه هم اضافه کنم. توی این سه ماه، فیلم غمگین نبین، آهنگ غمگین گوش نکن، به اونی که رفته فکر نکن (چیزی نگفته بودم)، هی توی آینه چک نکن، وقتی خواستی عضلات صورتتو تحریک کنی، مچ خودتو بگیر و انجامش نده، هفتهای دو روز برو یوگا، دو روزم برو باشگاه،  هوا گرم شد برو دو، قهوه‌رو کم کن، گریه نکن،"تقصیر تو نیست"، اینو روزی چند بار به خودت بگو، بابت گذشته هم عذاب وجدان نداشته باش، تو نمی‌تونی همه چیزو کنترل کنی." رزیدنت دکتر از سرم نوار مغز گرفت و گفت: "ببین خیلی مضطربی، این‌جوری نمی‌تونیم بفهمیم مشکلی هست یا نه. به هر چیزی که من می‌گم فکر کن." و برام از یه باغ خیال‌انگیز قصه گفت و من خودم متوجه شدم که بازار شام سرم خلوت شد. نوارو که به دکتر نشون داد. دکتر صدام زد و گفت: "بیا اینجا. این موج‌هارو می‌بینی؟ ببنین تعدادشون توی این ناحیه چقدر زیاده؟ چرا این‌قدر فکر می‌کنی؟ نوار سالمه‌ها، می‌گم که بدونی اگه مراقب نباشی ممکنه همونایی که نگرانشونی اتفاق بیفتن. همون دارو کافیه. برو تا سه ماه دیگه. هر وقتم نگران شدی توی این مدت بیا تا خودم خیالتو راحت کنم." از روزی که از مطب دکتر اومدم بیرون تقریبا یک ماه می‌گذره. من سه تا نسخه بردم داروخونه و داروی1 اصلا موجود نبود. داروی2 و داروی3 هم کمیاب بودن. من داروی3 رو می‌خواستم که هر داروخونه، فقط بیست تا ازش می‌داد و من از پنج تا داروخونه تونستم نود تارو بگیرم. فهمیدم داروی کمیابی شده چون هزاران نفر مثل من واسه این‌که بتونن فقط ادامه بدن، این دارو براشون تجویز می‌شه. توی این مدتی که استفاده کردم، شرایط مملکت هی هر روز بدتر و بدتر شد و من علاوه بر هزارتا غمی که توی دلمه، واسه همه‌مون هر روز و هر ساعت و هر دقیقه گریه کردم، قهوه به جای روزی دو لیوان، روزی چهار لیوان خوردم، کلاس یوگا ثبت‌نام کردم، نرفتم، باشگاه ثبت‌نام کردم، نرفتم، وسواسم بیشتر شد و روزی هزار بار توی آینه عضلات صورتمو چک کردم و چند روزیه که قرص نخوردم و به جاش، هی غصه خوردم‌و غصه خوردم‌و غصه خوردم. واسه این همه نرسیدن و تحقیر‌شدن و واسه رویاهای از دست رفته و نورهای امید خاموش شده توی دل‌هامون. پرتقال بالارو می‌بینین؟ دلم به همون اندازه خونه و یک هفته‌ست که روزی چند بار با خودم زمزمه می‌کنم: "برای آن‌ها که وصله‌ی تنت شده‌اند، برای خاطره‌هایی که دشمنت شده‌اند، به رقص مرگ میان تنت ادامه بده، نفس بگیر و به جان کندنت ادامه بده ..."

پـ نـ 1 شعر پایانی از حامد پورابراهیم

پـ نـ 2 اسم داروهارو حذف کردم. گفتم شاید درست نباشه بگم.

پـ نـ 3 غمی رو یادتونه؟ ازش خبر دارید؟

۰۱ بهمن ۰۴ ، ۰۹:۵۲
آسـوکـآ آآ